{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#جمهوری اسلامی ایران

#جمهوری اسلامی ایران


وآقِعَیت سَرد
p⁵



دخترک... به زور با نور خورشیدی که بخشی از اتاق رو روشن کرده بود به صورت مرد خیره شد....

تازه متوجه شد...اون کیست..!!اون..پسر یکی از خر پول های کره داخل زندگی واقعی دخترک بود....تهیونگ...
نصف دختر های...کره براش میمردن..ولی اون اینجا چیکار میکنه؟؟؟...
چرا با دخترک...اینجوری میکنه...

مرد خشن به سمتش رفت..محکم هولش داد..که باعث شد روی صندلی چوبی که...خراب بود بیوفته...
آخی زیر لب از درد گفت..و به مرد نگاه کرد..مرد اعصبانی تر شد..

تهیونگ:لعنتیی...چرا اینجوری نگام میکنی؟؟...

با زنجیری که روی زمین خونی افتاده بود..دستای ظریف دخترک را بست...
جوری که میدونست حتما..ردشون روی دستای سفید دختر میوفته....
پسرک با شلاقی به جون دخترک افتاد...با هر ضربه ای که به تن دخترک میزد...تن دخترک آتیش میگرفت..
گریه هاش بند نمی آمد..نمیدانست دلیل کارش چیست؟
بخاطر دیر بیدار شدن.؟؟..

زبونش بند اومده بود...درد توی کل بدنش پخش شده بود...چشماش سنگینی میکرد...
آروم بست و خوابید..البته بیهوش شد....


_____________________


با سرو صداهای زیادی در اطرافش..چشماش رو به زور باز کرد...
چه خبره؟!...
با دیدن مردی که با دیدن...چشمهای باز ا.ت لبخندی گوشاد زد تعجب کرد...این کیه؟؟!...

جیمین:خوبی دختر؟؟

چقدر خره...حاله دخترک رو دیده بود...بعد میگفت حالت خوبه؟
دخترک بزور سرش رو بالا پایین...تکون داد...

ا.ت:بله...مرسی..
جیمین:بیا کمی آب بخور...
ا.ت:مرسی....شما؟؟

بعد این سوال دخترک سریع جلوی دهنش رو گرفت...سوتی بدی داده بود...شاید داداشش بود یا..فامیلی...چیزی..

بعد این سوالو پرسیدی؟.
البته دخترک حق داشت..اون بدون اینکه..بدون اینا کین یهو..وارد داستان شد..

جیمین:او ببخشید...من جیمینم.

دخترک نفس آسودی کشید..خوبه که اون رو نمیشناسه.‌..

تهیونگ:بسه دیگه..

با صدای مرد تنه بی جون دخترک لرزید...اون تا الان اینجا بود...؟؟!!!

جیمین به سمت مرد رفت و آستین کتش رو کشیدو از اتاق کشیدتش بیرون...
با صدایشان دخترک فهمید که پشت درن...ولی با حرف هایی که میشنید قلب دخترک لرزید..چیمگن اینا.؟..

جیمین:احمق..تخسیر این دختر..بیچاره چیه؟؟

تهیونگ همینجوری که با عصبانیت سرش رو از چهره جیمین کشیده بود اونور گفت..
تهیونگ:دوباره سر خونه قبلی برگشتیم

جیمین:مرگ..تخسیر این چیه؟اون خودش حتی نمیدونست که با تو..قراره ازدواج کنه..
تهیونگ:جیمین ول میکنی؟
جیمین:نه..باهاش خوب رفتار کن وگرنه دفعه بعد میگیرم...

تهیونگ بدون احمیت به بقیه حرفاش وارد اتاق شد...

با دیدن دخترک که دستش..رو روی صورتش گذاشته و داره گریه میکنه...اخماش توی هم گره خورد...

تهیونگ:چته؟؟

دخترک حرفی نزد...و سرش رو به سمت..دیگه چرخوند..




......
دیدگاه ها (۴)

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

قفس سفید مخملی

فاصله یک لبخند تا جنون

《برادره ناتنیم》(پارت ۷)ویو ا/تاون مین جو بود کهمین جو: اووو ...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶²جین هم جلو اومد و با نگرانی پرسید:جین:م...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط