🔹 #او_را ... (۳۴)

🔹 #او_را ... (۳۴)



دوستاش خیلی شوخ و بامزه بودن

موقع خوردن کیک کلی شوخی کردن و خندیدیم ☺ ️

یه ساعتی به صحبت و مسخره بازی گذشت تا اینکه عرشیا گفت



- دیگه کافیه ...

خانومم عجله داره

بذارید برسیم به آخر برنامه که منم پیشش بدقول نشم 😉



با لبخند ازش تشکر کردم

دستمو بوسید و گفت

- نیم ساعت دیگه هم صبر کنی ، تمومه .


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-سی-و-چهارم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۲۷)چند ثانیه با تعجب فقط نگاه میکردم که کم کم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط