{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۳۴)

🔹 #او_را ... (۳۴)



دوستاش خیلی شوخ و بامزه بودن

موقع خوردن کیک کلی شوخی کردن و خندیدیم ☺ ️

یه ساعتی به صحبت و مسخره بازی گذشت تا اینکه عرشیا گفت



- دیگه کافیه ...

خانومم عجله داره

بذارید برسیم به آخر برنامه که منم پیشش بدقول نشم 😉



با لبخند ازش تشکر کردم

دستمو بوسید و گفت

- نیم ساعت دیگه هم صبر کنی ، تمومه .


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-سی-و-چهارم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۱۶)صبحونمو خوردم و به اتاق برگشتمسه تماس از د...

🔹 #او_را ... (۳۵)عرشیا واقعا سورپرایزم کرده بود !تا چنددقیق...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۲۶)- برو اونور عرشیا ...درو قفل کرد و کلیدو گ...

🔹 #او_را ... (۴۶)فردا دم دمای ظهر بود که گوشیمو روشن کردم ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط