{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۲۴)

🔹 #او_را ... (۲۴)





تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .



- سلاااااام خوشگل خودم 😍



- سلام عزیزم. خوبی ؟



- اگه خانومم خوب باشه 😉



چقدر سعید "خانومم" صدام میکرد ...

آخرش چیشد ؟

هیچی ...

الانم به یکی دیگه میگه خانومم 😏

دیگه نمیتونستم هیچ حرف عاشقانه ای رو باور کنم 😔


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-بیست-و-چهارم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۴)دوستاش خیلی شوخ و بامزه بودنموقع خوردن کیک...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۲۶)- برو اونور عرشیا ...درو قفل کرد و کلیدو گ...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۲۰)یه چیز خوردم و راه افتادم سمت آدرسی که عرش...

🔹 #او_را ... (۵۶)داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !- خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط