برایش نوشتم "به امید دیدار" . نه فقط برای او !

برایش نوشتم "به امید دیدار" . نه فقط برای او !
برای همه این را می نویسم. آخر نامه هایم، نوشته هایم و گفته هایم ...
از "خداحافظ" بدم می آید !
یک طور غریبی است با اینکه یعنی خدا نگهدارت باشد. برای من بغض دارد ... بغضی که یاد آور دست هاییست که دیگر لمسش نمی کنم، صورتی که دیگر نمی بوسمش و حتی نامه هایی که دیگر نوشته نمی شود.
به جایش می نویسم "به امید دیدار". پیش خودم می گویم زمین گرد است، کوه که قسمتش نشد به کوه برسد، ولی لااقلش آدم به آدم می رسد. خودم را اینطور خر می کنم. هر کس خودش را یک طوری خر می کند و من این طور ...! دلم گرم می شود که شاید یک روزی او را دیدم ....
توی خیابان تنه مان به هم خورد، توی مترو، صندلی ام را بهش تعارف کردم یا حتی کنار میله زنانه-مردانه اتوبوس، چشمانمان به هم قفل شد. کسی چه میداند !
برای او هم همین را نوشتم. خندید و گفت: امیدوارم. ولی میدانی که من اینجا توی آمریکا، تو آنجا توی تهران !
بعد نوشت: یک شهاب سنگ دارد به سمت زمین می آید. احتمال اینکه از جو رد شود، تکه تکه نشود، درست بیاید و بیفتد روی خانه ما و ما هم در خانه باشیم و کسی نمیرد، بیشتر از آنست که روزی ما هم دیگر را ببینم !
.
.
قهوه اش را که خورد، لبخندی زد. گفت:
کِی فکرش را می کرد. من اینجا توی این کافه تنگ - کنار تو سیگار دود کنم، قهوه هُرت بکشم
و تو برایم شعر بخوانی ...
آن روز که برایم نوشتی "به امید دیدار" پیش خودم گفتم که این آدم دیوانه است
گفتم : دیوانه تر از این می خواستی؟ چیزی نگفت. سیگارش را توی جاسیگاری له کرد و دود را لوله کرد به هوا. دود خورد به صندلی چوبی کهنه ای که از سقف آویزان بود.
موقع رفتن گفت: بی خود نگو به امید دیدار. خداحافظت رفیق !
دست انداخت دور گردنم. گفت: دیگر نمی آیم. به همین قهوه تلخی که با هم خورده ایم قسم. به همه مقدساتت. لطفا فقط نگو به امید دیدار. فیلم هِندیش نکن.
خاکستر سیگارش هنوز توی جاسیگاری داغ بود. فنجان قهوه، لکه های درشت و درازی داشت
انگار یکی با انگشت توی آن نوشته بود: به امید دیدار ....

@minimalha
دیدگاه ها (۴)

نمی دانستم چه کنم.بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟یا دو...

🐣🐣🐣| #LIVE_YOUTUBEسوال: روش فلیکس برای Slow it Down کردن (آه...

عاف ابدی | آخرین خداحافظی یک نویسندهبالاخره رسیدم به جایی که...

عاشقانه های شبنم

دیگه زندگی واسم فرقی نداره… چه خوب بگذره، چه بد؛ انگار یه چی...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

🌷 بیوگرافی دختری که بلوبری دوست داره 🌷من ..…..... هستم؛ دختر...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟠 تو را دیدم و آفریده شدم.𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋...

قسمت اول: اولین جرقهمکان: کافه‌ای دنج و بارانی در سئول، درست...

من فقط ۱۶ سالمه، ولی از صد تا پیرمرد خسته‌تر و بی‌حال‌ترم… 😣...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط