در کافه های ساکت شهرِ خیالی ات
در کافه های ساکت شهرِ خیالی ات
زل می زنی دوباره به فنجان خالی ات
زل می زنی به آنچه تهِ قصه ریخته
زل می زنی به حالت حالی به حالی ات
او رفته و تو رفته ای و مرگ می وزد
بر شاخه های مطمئن از بی زوالی ات
افسانه ی ترنج و زلیخا و یوسفش
نقشی که نخ نما شده بر دار قالی ات
محتاج شانه های توام باز هم من و
پیراهنِ بدون تن و جای خالی ات...
زل می زنی دوباره به فنجان خالی ات
زل می زنی به آنچه تهِ قصه ریخته
زل می زنی به حالت حالی به حالی ات
او رفته و تو رفته ای و مرگ می وزد
بر شاخه های مطمئن از بی زوالی ات
افسانه ی ترنج و زلیخا و یوسفش
نقشی که نخ نما شده بر دار قالی ات
محتاج شانه های توام باز هم من و
پیراهنِ بدون تن و جای خالی ات...
- ۵۹۷
- ۰۶ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط