نیست رنگـی که بگوید با مـن

نیست رنگـی که بگوید با مـن

اندکـی صبر ، سحر نزدیـک است :

هر دم ایـن بانـگ برآرم از دل :

وای، این شـب چقدر تاریـک است ..!

خنـده ای کو که به دل انگیـزم ..؟

قطـره ای کو که به دریـا ریزم ..؟

صخـره ای کو که بدان آویـزم ..؟


#سهراب سپهری
دیدگاه ها (۱۳)

در دلمـ افتاد مرگی همچو برگی در خزانای خزان آرزوهایمـ بهار م...

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خد...

من ک کاری ندارم... ولی هزار بار شکستم و دم نزدم؛ هزار بار فر...

از فاطمیه می‌توان قصه ای ساخت به نام : تنهایے علے ‘:)💔یازهــ...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش اول_اگر روزی تورا ببوسم و وارد جهنم شوممی‌توانم...

Forbidden love④کوک: منم چیزی یادم نمیاد منم مست بودما/ت: ازت...

پارت سی چهار🔥عشق ابدی ما🔥شدو: خودم رو رسوندم به سونیک دستش ر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p94شب، جنگل رو بلعیده بود.نور چراغ جلوی ...

پارت: 21 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*تایلر ابروهاش رو انداخت با...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹" توصیف در یک جمله :میانِ تیغ‌های نیش‌دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط