{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p94
شب، جنگل رو بلعیده بود.
نور چراغ جلوی چند شاسی‌بلند مشکی، مبین درخت ها پیچ‌وتاب می‌خورد. خودروها یکی‌یکی کنار مسیر خاکی توقف کردن
چند نگهبان مسلح پیاده شدن و با چراغ‌قوه‌های قوی اطراف رو جست‌وجو کردن
کمی دورتر، جیمین از اسب پایین پرید.
اون مسیر جنگل رو بهتر از هر ماشینی می‌شناخت.
فرمانده جلو اومد و تبلتش رو روشن کرد.
روی صفحه، نقشه‌ی جنگل و چند نقطه‌ی قرمز دیده می‌شد.
ـ «تمام دوربین‌های مرزی رو بررسی کردیم. فقط یک تصویر داریم.»
تصویر رو نشان داد.
چند ثانیه بیشتر نبود.
سایه‌ای با سرعتی غیرطبیعی از بین درخت‌ها عبور می‌کرد؛ توی بغلش، بدن بی‌هوش دختری دیده می‌شد.
تصویر واضح نبود...
اما موهای بلند مشکی و پیرهن و دامن روشن نینا، اشتباه‌بردار نبود.
جیمین نگاهش رو از صفحه برنداشت.
ـ «بعدش؟»
ـ «بعد از این نقطه، تمام دوربین‌ها از کار افتادن.»
ـ «از کار افتادن... یا از کار انداخته شدن؟»
فرمانده سکوت کرد.
جواب رو می‌دونست.
کای از قبل برنامه‌ریزی کرده بود.
...
در همون لحظه، چند کیلومتر اونطرف تر
صدای قطره‌های آب، در فضای سرد یک ساختمان متروک می‌پیچید.
پنجره‌های شکسته، نور ماه رو به سختی داخل می‌آوردن
نینا روی زمین سنگی افتاده بود.
پلک‌هاش آروم تکون خورد.
سرش به‌شدت درد می‌کرد.
با ناله‌ی کوتاهی چشم‌هاش رو باز کرد.
همه‌چیز تار بود.
چند بار پلک زد تا تصویر واضح‌تر بشه
اولین چیزی که دید، سقف سیمانی ترک‌خورده بود.
بعد...
زنجیر فلزی‌ای که دور مچ دستش بسته شده بود.
با وحشت تکون خورد.
صدای برخورد زنجیر توی سالن پیچید.
نفسش تند شد.
«من... کجام...؟»
همون لحظه، صدای قدم‌هایی از تاریکی شنیده شد.
کسی آروم از بین سایه‌ها بیرون اومد.
کت‌وشلوار مشکی، دستکش چرمی و نگاهی که حتی توی تاریکی هم سرد به نظر می‌رسید.
کای.
لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست.
ـ «بالاخره بیدار شدی.»
نینا بی‌اختیار خودش رو عقب کشید.
زنجیر اجازه‌ی بیشتری نداد.
کای چند قدم نزدیک‌تر شد، اما فاصله‌ش رو حفظ کرد.
ـ «نترس... فعلاً قصد ندارم بهت آسیب بزنم.»
نینا با صدایی که از ترس می‌لرزید، گفت:
ـ «جیمین... پیدام می‌کنه.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد کای خندید.
نه بلند...
نه از روی شادی.
خنده‌ای که بیشتر شبیه تمسخر بود.
ـ «اتفاقاً...»
نگاهش از پنجره‌ی شکسته به جنگل تاریک بیرون رفت.
ـ «منتظرشم.»
سکوت سنگینی بین اون ساختمان متروک نشست.
و کیلومترها دورتر...
جیمین، بی‌خبر از اینکه نینا فقط چند دقیقه قبل به هوش اومده، رد آخرین بوی باقی‌مونده رو توی دل جنگل دنبال می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط