- حالت خوبه ؟
- حالت خوبه ؟
( هر صبح که بیدار میشم ، حس میکنم یه چیزی رو از دست دادم ، چیزی که حتی نمیدونم چیه . همیشه امیدوارم این غم یادش بره من کجام و سراغم نیاد . دیگه فرق بین استراحت کردن و از پا افتادن رو نمیفهمم . بدنم حس میکنه انگار از توی خودش داره پوسیده میشه . دیگه جواب پیام هارو نمیدم ، چون نمیدونم چطوری باید مثل آدم معمولی به نظر بیام . منتظر یه لحظهام که خوشحالم کنه از زنده بودن ، ولی هیچوقت نمیاد . امید فقط چند ثانیه دستم میمونه و بعد از بین میره . ماه هاست کتابی تموم نکردم ، کلمات از ذهنم لیز میخورن درست مثل بارون روی تخته سنگ . حس میکنم اون بخشی از من که دنبال خوندن میرفت دیگه مرده . قفسههام دیگه قفسه نیستن ، بیشتر شبیه قبر برای یه خوانندهان که دیگه وجود نداره . دیگه زیاد راه نمیرم ، پاهام یادشون رفته قدم زدن چه لذتی داشت ، خیابونها هم سرد و خشن شدن ، انگار که از نبودم دلخور باشن . بارون قبلاً برای من بود ، الان مال کسی دیگهست ، کسی که هنوز اعماق وجودش احساس داره . بستنی دیگه هیچوقت مزهای نداره ، گمان میکنم دهنم شیرینی رو فراموش کرده . بعضی وقتها میخرمش صرفاً برای اینکه ببینم چطور آب میشه ، انگار دارم تمرین میکنم چطور خودمم کمکم محو بشم . من خودم تبدیل شدم به یه قبرستون برای همه چیزایی که قبلاً دوستشون میداشتم ، خواستهی خودم نبود ، مجبور شدم . هر روز تکرار دیروزه ، انگار گیر کردم تو یه چرخه که هیچکس یادش نرفته بشکنه . میترسم با غم هام مردم رو خسته کنم . ساعت هایی رو از دست میدم ، و حتی نمیدونم کجا میرن . بیشتر خواب ناپدید شدن میبینم تا زندگی کردن . همهچی همزمان خیلی شلوغه و خیلی دوره . گاهی حس میکنم قبلها با خودم خداحافظی کردم . قلبم جوری درد میکنه که حتی خوابم نمیتونه درمانش باشه . میترسم اگه گریه کنم دیگه نتونم متوفقش کنم . هیچچیز اشتباه نیست ولی در عینحال هیچ چیز هم درست نیست . این حس انگار برای همیشه مونده . من احساس پوچی میکنم ... . )
آره ، خوبم .
( هر صبح که بیدار میشم ، حس میکنم یه چیزی رو از دست دادم ، چیزی که حتی نمیدونم چیه . همیشه امیدوارم این غم یادش بره من کجام و سراغم نیاد . دیگه فرق بین استراحت کردن و از پا افتادن رو نمیفهمم . بدنم حس میکنه انگار از توی خودش داره پوسیده میشه . دیگه جواب پیام هارو نمیدم ، چون نمیدونم چطوری باید مثل آدم معمولی به نظر بیام . منتظر یه لحظهام که خوشحالم کنه از زنده بودن ، ولی هیچوقت نمیاد . امید فقط چند ثانیه دستم میمونه و بعد از بین میره . ماه هاست کتابی تموم نکردم ، کلمات از ذهنم لیز میخورن درست مثل بارون روی تخته سنگ . حس میکنم اون بخشی از من که دنبال خوندن میرفت دیگه مرده . قفسههام دیگه قفسه نیستن ، بیشتر شبیه قبر برای یه خوانندهان که دیگه وجود نداره . دیگه زیاد راه نمیرم ، پاهام یادشون رفته قدم زدن چه لذتی داشت ، خیابونها هم سرد و خشن شدن ، انگار که از نبودم دلخور باشن . بارون قبلاً برای من بود ، الان مال کسی دیگهست ، کسی که هنوز اعماق وجودش احساس داره . بستنی دیگه هیچوقت مزهای نداره ، گمان میکنم دهنم شیرینی رو فراموش کرده . بعضی وقتها میخرمش صرفاً برای اینکه ببینم چطور آب میشه ، انگار دارم تمرین میکنم چطور خودمم کمکم محو بشم . من خودم تبدیل شدم به یه قبرستون برای همه چیزایی که قبلاً دوستشون میداشتم ، خواستهی خودم نبود ، مجبور شدم . هر روز تکرار دیروزه ، انگار گیر کردم تو یه چرخه که هیچکس یادش نرفته بشکنه . میترسم با غم هام مردم رو خسته کنم . ساعت هایی رو از دست میدم ، و حتی نمیدونم کجا میرن . بیشتر خواب ناپدید شدن میبینم تا زندگی کردن . همهچی همزمان خیلی شلوغه و خیلی دوره . گاهی حس میکنم قبلها با خودم خداحافظی کردم . قلبم جوری درد میکنه که حتی خوابم نمیتونه درمانش باشه . میترسم اگه گریه کنم دیگه نتونم متوفقش کنم . هیچچیز اشتباه نیست ولی در عینحال هیچ چیز هم درست نیست . این حس انگار برای همیشه مونده . من احساس پوچی میکنم ... . )
آره ، خوبم .
- ۱۳۸.۸k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط