p3

یجی با دست‌های کوچولویی که توی دست‌های گرم و شیطون جونگکوک گره خورده بود از پله‌های بزرگ و سلطنتی قصر پایین اومد
وقتی وارد سالن پذیرایی شدن بوی غذای خیلی خوشمزه‌ای کل فضا رو پر کرده بود.
آقای جئون روی مبل چرمی و شیکی نشسته بود و داشت روزنامه می‌خوند با صدای قدم‌های بچه‌ها، سرشو بلند کرد و با یک لبخند مهربون روزنامه رو گذاشت روی میز:
♡اوا... بالاخره شاهزاده خانمِ کوچولوی ما تشریف آوردن بیا جلوتر دخترم چرا اونجا وایسادی؟
یجی با دیدن آقای جئون، فوراً دست جونگکوک رو ول کرد صاف ایستاد و طبق همون عادت‌هاش که داخل پرورشگاه بهش یاد داده بودن تعظیم عمیقی کرد و با صدای لرزون ولی شیرینی گفت:
یجی: س..سلام پدر... خیلی خوشحالم که... که من رو آوردید اینجا.
آقای جئون لبخندش عمیق‌تر شد، از جا بلند شد و با قدم‌های بلند رفت سمت یجی. زانو زد روی زمین تا هم‌قد یجی بشه. دستای گرمش رو گذاشت روی شانه‌های کوچولوی یجی و گفت:
♡دختر ناز من... نیاز نیست انقدر موذب باشی پیشم....باشه فرشته کوچولو؟ اینجل خونه ی خودته باشه فرشته ی خوشگل من؟
یجی با چشمای براق و پر از اشک شوق، سرشو به نشونه‌ی تأیید تکون داد
یجی: چشم... پدر...
همون موقع جونگکوک با یک قوطی بزرگ و رنگی که روبان صورتی روش بود، پرید وسط و جعبه رو گرفت جلوی صورت یجی
☆این رو بابا برات خریده.. ولی من انتخابش کردم پس باید از منم تشکر کنی فهمیدی؟
خانم جئون که در حال چیدن میز ناهارخوری بود، از اون سر سالن با خنده داد زد
+جونگکوک ذیت نکن خواهرت رو بذار بشینه روی صندلی بعد بهش بده
جونگکوک چشمکی به یجی زد و جعبه رو گذاشت روی صندلی کنار خودش
☆ باشه بابا چرا دعوا می‌کنی بیا بشین یجی ببین توش چیه
یجی با احتیاط نشست روی صندلی انگار هنوز می‌ترسید همه این‌ها یک خواب خوش باشه. دستای کوچولوش رو دراز کرد و روبان جعبه رو باز کرد... وقتی در جعبه رو برداشت چشم‌های درشتش از شدت تعجب و ذوق برق زد
یجی ویو
وای... خدای من... این... این همون خرگوش بزرگیه که توی مغازه توی خیابون دیدم و دلم می‌خواست دست بزنم بهش؟ ولی پیرمرد مغازه‌دار دعوام کرد و گفت دست نزن کثیفش می‌کنی... ولی... ولی الان این مال منه؟ مال خود خودم؟
پایان ویو
یجی با دست‌های لرزون عروشک خرگوش بزرگ و پشمالوی سفید رو از توی جعبه کشید بیرون و محکم بغلش کرد. سرشو فرو کرد توی پشم‌های نرم عروسک و آروم زد زیر گریه...

خانم جئون با نگرانی دوید سمتش و دست کشید روی موهای یجی
+ای وای، دخترم چرا گریه می‌کنی؟ دوستش نداری؟ ناراحتت کردیم؟

یجی سرشو آورد بالا لبخند بزرگی روی لبش بود و اشک‌هاش روی گونه‌ی تپلیش می‌درخشید
یجی: ن... نه مامان خیلی قشنگه... هیچ‌وقت... هیچ‌وقت تو کل زندگیم هیچ‌کس برام هدیه نخریده بود... خیلی دوستش دارم ممنونم... ممنونم از همه‌تون
جونگکوک که انگار دیدن گریه‌ی یجی یک‌کم معذبش کرده بودددست به سینه ایستاد، لب‌هاشو جمع کرد و با لحن کیوت و مغروری گفت
☆اه... خب معلومه چون من انتخابش کردم معلومه که قشنگه حالا گریه نکن دیگه زشت میشی(سخنی ندارم🗿) پاشو ناهارمون رو بخوریم که بعدش باید کلی با هم بازی کنیم من کلی اسباب‌بازی دارم که باید بهت نشون بدم
آقای جئون خندید و دست جونگکوک و یجی رو گرفت:
♡آفرین پسرم حالا همه برید سر میز تا ناهار خوشمزه‌ی مامان رو بخوریم...


ادامه دارد...


میدونم چرت شد بروم نیارید.... و... کو حمایت؟ کو لایک کو کامنت؟
دیدگاه ها (۰)

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۰

خونه‌ی سه شیطونپارت ۳ — مهمون ناخوندهجونگکوک در رو باز کرد.پ...

Why Did I Fall in Love with You? | P¹⁰روز عروسیدوهی با لباس ...

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

# قولی_که_شکست ###پارت ۸ تهیونگ گفت :_باشه عمه تهیونگ بلند ش...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت 3۹نورِ لوسترهای کریستالیِ عمارتِ کیم، چشم‌ها رو می‌زد. ...

سناریو

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط