𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳
دستهای جونگکوک همونطور که قاب صورت دختر بود، شل شد و به پایین سر خورد.
ـ یادت رفته زاپاسم؟
ـ نیستی.
ـ خودت بهم گفتی.
ـ فقط نمیخوام آسیب ببینی، همین.
ـ من اگه تو کنارم نباشی آسیب میبینم.
جونگکوک به پشت نشست و به مبل تکیه داد.
دستش رو روی پیشونیش گذاشت. سرش بهشدت درد میکرد و نمیدونست علتش بیخوابی بود یا حرفهای الان.
ـ چی میشه باورمون بشه که از خانوادههامون فرار کردیم چون عشقمون رو نمیخواستن؟
ـ ولی ما داریم از خودمون فرار میکنیم.
ـ ما نه... تو داری از خودت فرار میکنی.
ـ باشه، فرار نمیکنم. فقط امیدوارم اونقدری عوضی نباشی که عشقت دروغ باشه.
ـ نیست.
جونگکوک لبخند آرومی زد و چشمهاش رو به نشونهی تأیید بست. بعد با گرفتن دستهای لیویا، اون رو سمت خودش کشید.
ـ بیا بغلم.
لیویا خودش رو جلو کشید و سرش رو روی سینهی جونگکوک گذاشت. جونگکوک چونهاش رو روی موهای دختر گذاشت، با یک دستش کمرش رو گرفت و با دست دیگه گونهاش رو نوازش کرد.
لیویا بینیش رو بالا کشید و سرش رو بالا آورد. از فاصلهی کم به چشمهای جونگکوک نگاه کرد.
ـ چجوری میتونی اینقدر مودی باشی؟
ـ همین الان بهم گفتی عوضی، بعدشم بغلم کردی؟
جونگکوک به صورت جدی دختر که سعی میکرد عصبانی به نظر بیاد، اما با نگاه به چشمهای جونگکوک به موجود خوردنیای تبدیل شده بود، نگاه کرد و خندهی ریزی کرد.
انگشتش رو زیر چونهی لیویا گذاشت و به خودش نزدیکتر کرد.
ـ نمیدونم، شاید خاصیت توئه که در لحظه تغییر میکنم.
چشمهاش رو روی اجزای صورتش گذروند.
ـ مثل الان که یهو دلم خواست لباتو کبود کنم.
لبهاش رو روی لبهای لیویا کوبوند؛ محکم، عمیق و عاشقانه. دستهاش گردن و پشت دختر رو لمس میکردن.
کمی لبهاش رو فاصله داد و پوزخند ریزی زد.
لبهاش رو باز کرد تا بوسهشون رو عمیقتر کنه. شنیدن صدای این بوسه براشون زیباتر از هر چیزی بود.
لیویا لبهاش رو فاصله داد و از همون فاصلهی میلیمتری به لبهای جونگکوک که اثر خیسی روشون مونده بود، خیره شد و خندهی شیرینی از لبهاش خارج شد.
جونگکوک هم متقابلاً خندید و با نوک انگشتهاش گردنش رو نوازش کرد.
ـ دلم میخواست چیزای بیشتری نشونت بدم، اما فعلاً نمیشه. بیا یکم بخوابیم.
با کمک جونگکوک بلند شد و با گرفتن دستش وارد اتاق شد. جونگکوک دست لیویا رو کشید و اون رو روی تخت نشوند. بعد با خاموش کردن لامپ، چراغ خواب رو روشن کرد.
طرف دیگهی تخت رفت و با کنار زدن ملحفه، کنار لیویا دراز کشید.
لیویا کمی جابهجا شد و بعد به سمت جونگکوک برگشت. توی چشمهاش نگاه میکرد. گوشهی لبهاش بالا رفت و با نوک انگشتهاش با موهای کوتاه پسر بازی کرد.
جونگکوک چشمهاش رو بست تا از آرامشی که بهش تزریق میشد، نهایت لذت رو ببره.
خوابیدن توی آغوش معشوق قطعاً بیشترین لذت رو داشت.
تاریکی اتاق جاش رو به روشنایی روز داده بود. جونگکوک روی سمت چپ صورتش خوابیده بود و رد بالش روی لپش به جا مونده بود؛ لپی که نرمتر از هر موقعی به نظر میرسید.
کمی آب دهنش رو قورت داد و چشمهاش رو از نور خورشید فشرد. کشوقوسی به بدنش داد و بهآرومی چشمهاش رو باز کرد.
با دیدن پنجرهی اتاق متوجه شد که به لیویا پشت کرده، پس لبخند ریزش رو کنترل کرد و سمتش برگشت.
اما با خالی بودن کنارش، ته دلش کمی لرزید. سعی کرد منفیبافیهای ذهنش رو کنار بزنه.
ـ حتماً زودتر از من بیدار شده.
اما سکوتی که توی خونه حاکم بود، خلاف حرفش رو ثابت میکرد.
توی جاش نیمخیز شد و با دیدن نوشتهی روی آینه، مهر تأییدی بر گمانش خورد و قلبش فرو ریخت.
«امیدوارم با ندیدنم شوکه نشی، جئون.»
پاهای بیحسش رو روی زمین گذاشت و سرپا شد.
قدمهاش رو سمت آینه برد و به صورت خودش که بین اون نوشتهها گم شده بود، نگاه کرد.
ـ لعنت بهت!
دندونهاش از غضب روی هم ساییده میشدن. این بار با لحن عصبیتری غرید:
ـ لعنت بهت!
لیوان رو توی مشتش گرفت و با پرت کردنش به طرف آینه فریاد زد:
ـ چطور تونستی بعد از اینکه بهت اعتماد کردم، نابودم کنی؟
ـ چطور تونستییی؟
به اطراف نگاه کرد و در کمدها رو باز کرد. لباسهاش رو نبرده بود. به میز کنار تخت نگاه کرد.
ـ کارت بانکیم...
وسیلههای روی میز رو جابهجا کرد. مطمئن بود همونجا گذاشته.
نه کارت اعتباریش بود و نه سوئیچ ماشینش.
کلافه چنگی به موهاش زد.
ـ خوب میدونستی باید چیارو ببری، دخترهی هرزه!
گوشیش رو برداشت تا به مینی زنگ بزنه که صدای باز شدن قفل در خونه اومد.
بهتندی از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد. همون لحظه لیویا رو دید که داشت کیسهی خریدش رو روی میز میذاشت و پلیورش رو درمیآورد.
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳
دستهای جونگکوک همونطور که قاب صورت دختر بود، شل شد و به پایین سر خورد.
ـ یادت رفته زاپاسم؟
ـ نیستی.
ـ خودت بهم گفتی.
ـ فقط نمیخوام آسیب ببینی، همین.
ـ من اگه تو کنارم نباشی آسیب میبینم.
جونگکوک به پشت نشست و به مبل تکیه داد.
دستش رو روی پیشونیش گذاشت. سرش بهشدت درد میکرد و نمیدونست علتش بیخوابی بود یا حرفهای الان.
ـ چی میشه باورمون بشه که از خانوادههامون فرار کردیم چون عشقمون رو نمیخواستن؟
ـ ولی ما داریم از خودمون فرار میکنیم.
ـ ما نه... تو داری از خودت فرار میکنی.
ـ باشه، فرار نمیکنم. فقط امیدوارم اونقدری عوضی نباشی که عشقت دروغ باشه.
ـ نیست.
جونگکوک لبخند آرومی زد و چشمهاش رو به نشونهی تأیید بست. بعد با گرفتن دستهای لیویا، اون رو سمت خودش کشید.
ـ بیا بغلم.
لیویا خودش رو جلو کشید و سرش رو روی سینهی جونگکوک گذاشت. جونگکوک چونهاش رو روی موهای دختر گذاشت، با یک دستش کمرش رو گرفت و با دست دیگه گونهاش رو نوازش کرد.
لیویا بینیش رو بالا کشید و سرش رو بالا آورد. از فاصلهی کم به چشمهای جونگکوک نگاه کرد.
ـ چجوری میتونی اینقدر مودی باشی؟
ـ همین الان بهم گفتی عوضی، بعدشم بغلم کردی؟
جونگکوک به صورت جدی دختر که سعی میکرد عصبانی به نظر بیاد، اما با نگاه به چشمهای جونگکوک به موجود خوردنیای تبدیل شده بود، نگاه کرد و خندهی ریزی کرد.
انگشتش رو زیر چونهی لیویا گذاشت و به خودش نزدیکتر کرد.
ـ نمیدونم، شاید خاصیت توئه که در لحظه تغییر میکنم.
چشمهاش رو روی اجزای صورتش گذروند.
ـ مثل الان که یهو دلم خواست لباتو کبود کنم.
لبهاش رو روی لبهای لیویا کوبوند؛ محکم، عمیق و عاشقانه. دستهاش گردن و پشت دختر رو لمس میکردن.
کمی لبهاش رو فاصله داد و پوزخند ریزی زد.
لبهاش رو باز کرد تا بوسهشون رو عمیقتر کنه. شنیدن صدای این بوسه براشون زیباتر از هر چیزی بود.
لیویا لبهاش رو فاصله داد و از همون فاصلهی میلیمتری به لبهای جونگکوک که اثر خیسی روشون مونده بود، خیره شد و خندهی شیرینی از لبهاش خارج شد.
جونگکوک هم متقابلاً خندید و با نوک انگشتهاش گردنش رو نوازش کرد.
ـ دلم میخواست چیزای بیشتری نشونت بدم، اما فعلاً نمیشه. بیا یکم بخوابیم.
با کمک جونگکوک بلند شد و با گرفتن دستش وارد اتاق شد. جونگکوک دست لیویا رو کشید و اون رو روی تخت نشوند. بعد با خاموش کردن لامپ، چراغ خواب رو روشن کرد.
طرف دیگهی تخت رفت و با کنار زدن ملحفه، کنار لیویا دراز کشید.
لیویا کمی جابهجا شد و بعد به سمت جونگکوک برگشت. توی چشمهاش نگاه میکرد. گوشهی لبهاش بالا رفت و با نوک انگشتهاش با موهای کوتاه پسر بازی کرد.
جونگکوک چشمهاش رو بست تا از آرامشی که بهش تزریق میشد، نهایت لذت رو ببره.
خوابیدن توی آغوش معشوق قطعاً بیشترین لذت رو داشت.
تاریکی اتاق جاش رو به روشنایی روز داده بود. جونگکوک روی سمت چپ صورتش خوابیده بود و رد بالش روی لپش به جا مونده بود؛ لپی که نرمتر از هر موقعی به نظر میرسید.
کمی آب دهنش رو قورت داد و چشمهاش رو از نور خورشید فشرد. کشوقوسی به بدنش داد و بهآرومی چشمهاش رو باز کرد.
با دیدن پنجرهی اتاق متوجه شد که به لیویا پشت کرده، پس لبخند ریزش رو کنترل کرد و سمتش برگشت.
اما با خالی بودن کنارش، ته دلش کمی لرزید. سعی کرد منفیبافیهای ذهنش رو کنار بزنه.
ـ حتماً زودتر از من بیدار شده.
اما سکوتی که توی خونه حاکم بود، خلاف حرفش رو ثابت میکرد.
توی جاش نیمخیز شد و با دیدن نوشتهی روی آینه، مهر تأییدی بر گمانش خورد و قلبش فرو ریخت.
«امیدوارم با ندیدنم شوکه نشی، جئون.»
پاهای بیحسش رو روی زمین گذاشت و سرپا شد.
قدمهاش رو سمت آینه برد و به صورت خودش که بین اون نوشتهها گم شده بود، نگاه کرد.
ـ لعنت بهت!
دندونهاش از غضب روی هم ساییده میشدن. این بار با لحن عصبیتری غرید:
ـ لعنت بهت!
لیوان رو توی مشتش گرفت و با پرت کردنش به طرف آینه فریاد زد:
ـ چطور تونستی بعد از اینکه بهت اعتماد کردم، نابودم کنی؟
ـ چطور تونستییی؟
به اطراف نگاه کرد و در کمدها رو باز کرد. لباسهاش رو نبرده بود. به میز کنار تخت نگاه کرد.
ـ کارت بانکیم...
وسیلههای روی میز رو جابهجا کرد. مطمئن بود همونجا گذاشته.
نه کارت اعتباریش بود و نه سوئیچ ماشینش.
کلافه چنگی به موهاش زد.
ـ خوب میدونستی باید چیارو ببری، دخترهی هرزه!
گوشیش رو برداشت تا به مینی زنگ بزنه که صدای باز شدن قفل در خونه اومد.
بهتندی از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد. همون لحظه لیویا رو دید که داشت کیسهی خریدش رو روی میز میذاشت و پلیورش رو درمیآورد.
- ۱.۷k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط