A Gamble of Love
{P 2}
او با بی رحمی مرا کنار زد . دستش را جیبش کرد و
دسته ای از اسکناس های مچاله شده در آورد. آخرین
پس انداز خانه که برای اجاره ماه بعد کنار گذاشته
بودم . قلبم فرو ریخت . اون حتی به چشمان پر
از اشک من نگاه نکرد . در را باز کرد و قبل از اینکه
برود زیر لب گفت :
«امشب برمیگردم ... با یه ثروت بزرگ که دیگه مجبور
نباشی به این زندگی نکبت بار نگاه کنی »
در کوبیده شد و سکوت دوباره برگشت . اما این بار
سکوت سنگین تر بود . انگار دیوار های خونه داشتن
رو سرم خراب میشدن . نمیدونم چرا اما اون شب
وقتی به عکس مادرم نگاه کردم . حس کردم که دیگه
هرگز قرار نیست این خونه رو ببینم . نمیدونستم پدرم
قراره با چه کسی رو به رو بشه ، اما دلم مثل سیر و
سرکه می جوشید . پدرم رفت تا آخرین دارایی هامون
رو قمار کنه ، بی خبر از اینکه نه پول ، بلکه سرنوشت
من بود که به حراج گذاسته شده بود . 🖋️
او با بی رحمی مرا کنار زد . دستش را جیبش کرد و
دسته ای از اسکناس های مچاله شده در آورد. آخرین
پس انداز خانه که برای اجاره ماه بعد کنار گذاشته
بودم . قلبم فرو ریخت . اون حتی به چشمان پر
از اشک من نگاه نکرد . در را باز کرد و قبل از اینکه
برود زیر لب گفت :
«امشب برمیگردم ... با یه ثروت بزرگ که دیگه مجبور
نباشی به این زندگی نکبت بار نگاه کنی »
در کوبیده شد و سکوت دوباره برگشت . اما این بار
سکوت سنگین تر بود . انگار دیوار های خونه داشتن
رو سرم خراب میشدن . نمیدونم چرا اما اون شب
وقتی به عکس مادرم نگاه کردم . حس کردم که دیگه
هرگز قرار نیست این خونه رو ببینم . نمیدونستم پدرم
قراره با چه کسی رو به رو بشه ، اما دلم مثل سیر و
سرکه می جوشید . پدرم رفت تا آخرین دارایی هامون
رو قمار کنه ، بی خبر از اینکه نه پول ، بلکه سرنوشت
من بود که به حراج گذاسته شده بود . 🖋️
- ۸۷
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط