{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک: بابای سخت گیر من — part 16

فیک: بابای سخت گیر من — part 16

[سوآ آخرین قاشق تیرامیسو رو خورد و لیوان شیرکاکائو رو هم کنار گذاشت.]

[آروم از جاش بلند شد و رو به آجوما کرد.]

*آجوما، ممنونم.

- نوش جونت عزیزم.

[سوآ لبخند کوچیکی زد و از آشپزخونه بیرون رفت.]

[به اتاقش رسید، در رو بست و کیفش رو کنار میز گذاشت.]

[بعد روی تخت دراز کشید و پتو رو تا روی پاهاش کشید.]

[چند دقیقه‌ای سقف رو نگاه کرد و به اتفاقات امروز فکر کرد؛ مدرسه، هیونگشی، درس خوندن با کوک... و اینکه امروز چند بار توی ریاضی اشتباه کرده بود.]

*«باید فردا بهتر باشم...»

[همون لحظه گوشی‌اش که روی میز کنار تخت بود، شروع به زنگ خوردن کرد.]

📱 شماره ناشناس

[سوآ کمی اخم کرد.]

*کیه دیگه...؟

[چند ثانیه مردد موند، اما بالاخره گوشی رو برداشت و جواب داد.]

*الو؟

[چند لحظه سکوت شد.]

- سلام.

[سوآ ابروهاش رو بالا برد.]

*سلام...؟

- سوآ؟

[سوآ کمی خودش رو روی تخت بالا کشید.]

*بله... شما؟

[صدای پسر دوباره از پشت تلفن اومد.]

- خودتی؟

*بله... ولی شما کی هستی؟

[پسر چند لحظه سکوت کرد.]

- فکر نمی‌کردم جواب بدی.

[سوآ بیشتر گیج شد.]

*شما منو می‌شناسین؟

- آره.

[سوآ نشست.]

*از کجا؟

- اینو فعلاً نمی‌تونم بهت بگم.

*پس چرا زنگ زدی؟

[پسر کمی مکث کرد.]

- فقط می‌خواستم مطمئن بشم خودتی.

*منظورتون چیه؟

- هیچی... فقط یه مدت بود اسمت رو نشنیده بودم.

[سوآ با نگرانی به صفحه گوشی نگاه کرد.]

*ولی من اصلاً شما رو نمی‌شناسم.

- می‌دونم.

*پس چطور اسم منو می‌دونی؟

[چند ثانیه سکوت پشت خط افتاد.]

- چون قبلاً دیدمت.

[سوآ با تعجب گفت:]

*کِی؟

- امروز.

[سوآ سریع به اتفاقات مدرسه فکر کرد.]

*امروز...؟

- آره.

*کجای مدرسه؟

[پسر جواب نداد.]

*الو؟

- سوآ...

*بله؟

- فردا وقتی رفتی مدرسه، یه چیزی رو بهت می‌گم.

[سوآ گیج‌تر شد.]

*چه چیزی؟

- حضوری بهتره.

*ولی...

[تماس ناگهان قطع شد.]

[سوآ چند لحظه گوشی رو کنار گوشش نگه داشت.]

*الو؟... الو؟

[به صفحه گوشی نگاه کرد.]

تماس پایان یافت.

[سوآ آرام گوشی رو پایین آورد.]

*«اون کی بود...؟»

[چند لحظه به شماره ناشناس خیره موند.]

[همون موقع صدای کوک از پشت در اتاقش اومد.]

- سوآ؟

[سوآ سریع گوشی رو کنار خودش گذاشت.]

*ب...بله؟

- شام آماده‌ست. بیا پایین.

*چشم...

[صدای قدم‌های کوک دور شد.]

[سوآ یک بار دیگه به شماره ناشناس نگاه کرد.]

[اما این بار قبل از اینکه از تخت بلند بشه، یک حس عجیبی توی دلش افتاد...]

ادامه دارد.......

امیدوارم از این پارت لذت برده باشید. 🤍
دیدگاه ها (۰)

White Lotus | Part 24یک هفته بعد...سوآ بالاخره به سئول برگشت...

LESSON

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۹: فقط همین یک امشبجونگ کوک مات زده به قی...

LESSON

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط