گفت دانایی که: گرگی خیره سر

گفت دانایی که: گرگی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب، ما بین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گر چه انسان می نمایند، گرگ هست!
و آن که با گرگش مدارا می کند،
خلق و خوی گرگ پیدا می کند.
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند،
و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟
دیدگاه ها (۱)

درسهایی که باید از این اشعار گرفت و فهمید و درک کرد...

گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر... لاجرم ...

شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک!

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :تقویت قوای روحی :1 - گ...

گفت دانایی که: گرگی خیره سر                       هست پنهان ...

گفت دانایی که: گرگی خیره سر                       هست پنهان ...

این شعر بسیار زیباست...گفت دانایی که: گرگی خیره سر،هست پنهان...

✅ در جوانی جان گرگت را بگیر ...

نماز ....دانشمند ....ابن سینا ....گرگ .....نفس .....اندیشه

گفت دانایی که: گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط