𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 43
سلام بچه ها
امیدوارم عالی باشید
همونطور که خودتون میدونید، مدرسه ها باز شده و امسال برای من سال مهمی هست و باید تلاشم رو بیشتر کنم، برای همین اگه زمانی پیش اومد که کمی دیرتر پارت گذاشتم ناراحت نشید🎀🙏🏻
حالم جدیدا اصلا خوب نیست
خیلی دوست دارم بدونم مخاطبای داستانم، سنشون چقدره؟
اگه دوست داشتید بگید توی کامنتا
...این پارت اسمات داره و توی کامنتا براتون گذاشتم، اگر کسی دوست نداره نخونه.....
___________
بعد از اسمات
سنگینی جونگکوک و همچنین گرمی بدن پسر رو روی پوستش
حس کرد
.. حال تکون خوردن نداشت.. خوابش میومد
... جونگکوک منتظر آروم گرفتن نفسش بود
به محض منظم شدن نفسهاش دستی به موهای خیس از عرقش .. کشید
لیویا بی جون تکون خورد و با برداشتن هودی اش که بغل پاش ... افتاده بودخم شد
دستش رو جلوی سینه اش گذاشت و بعد هودیش رو تنش کرد. چشمهای از خستگی پر بود به جونگکوک که از اشپزخونه خارج میشد نگاه کرد. پوزخندی زد. حتی از اشپزخونه خارج هم .. نشده بودن
هودیش تا روی رانش میرسید خودش هم از اشپزخونه خارج شد و به سمت بالا یعنی اتاق خوابش رفت که جونگکوک رو هم اونجا دید. با دیدن همدیگه کمی جا خوردن که لیویا با تته پته گفت : میرم بخوابم.. جک اومد از طرف من عذر خواهی کن
جونگکوک سری تکون داد و وارد اتاق خودش شد
درد پشت درد مگه انسانی هم بدون درد میشه؟ قطعا نه هر آدمی
روی زمین دردمنده اما دردها گاهی برای یک آدم تبدیل به عذاب میشن و مثل خوره تمام ذهنشون رو تصاحب میکنن گاهی دردهامون هم تقصیر خودمونه هیچ انسانی بی گناه نیست هیچ انسانی تماما پاک نیست همه ما مسئول دردهایی که میکشیم هستیم. یکی بخاطر اعتمادی بی جا و دیگری بخاطر گناه و اشتباه خودش دردها گاهی شیرینن مثل دردی که دوست داشتن یک آدم داره عذابت میده ولی حتی اون عذاب هم به هر چیزی بغیر از اون ترجیح میدی درد پشت درد وصف حال اون دو نفر بود. درد
گناه درد ترک شدن درد ترد شدن درد دوست داشتن اشتباه و خاطرات تلخ درد درک نشدن درد اینکه احمقانه میجنگید تا خودش رو قانع کنه.. قانع کنه که اون آدمی نیست که نابودم کنه. درد اینکه از تمام زندگیش زد تا بازهم خودشو قانع کنه.. قانع کنه حال امروزش کار کسی که عاشقش بود نیست. درد تمام شبهایی که با گریه صبح کرد درد اون دوست دارم هایی که دروغ بود. درد تلاش برای نگه داشتن آدمای زندگیش... درد اون سیاهه روی قلبت که هرکاری میکنی پاک نمیشه درد اون تیکه خالی که نگهش داشته بود تا همیشه مال اون دختر باشه اما اون تیکه هنوز هم خالی مونده گاهی ما دردامون رو دوست داریم با تمام ... دردهاش با اینکه میدونیم نابودمون میکنن
صدای صحبتها و خندههای بلند جک که با اون دوستشون شوخی و خنده میکرد باعث شد تا کمی توی خواب و بیداری گیر کنه.. خسته بود و توان بلند شدن نداشت زیر دلش کمی تیر میکشید... صدای جونگکوک رو بین اونها نمیشنید.. از تختش بلند شد و موهاش رو مرتب کرد تینت کم رنگی به لبش زد تا صورتش ... از حالت روح بیرون بیاد ، آروم آروم از اتاقش خارج شد سه نفری روی مبل راحتیه کنار تلوزیون نشسته بودن. جک و اون پسر که فقط پشتش رو میدید رو به تلوزیون و پشت به لیویا و جونگکوک سمت چپشون نشسته بود و بی حوصله و در سکوت به حرفاشون گوش میداد نگاه جونگکوک به لیویا افتاد و آروم گفت : بیدارت کردن؟
لیویا قدمهاش رو تند تر کرد و با لبخند گفت: نه خودم بیدار شدم
جک و اون پسر به سمت لیویا برگشتن که لیویا خشکش زد. پسر خیلی .. عادی طوری که نشتاخته باشه بهش نگاه کرد
جک : اوه سلام لیویا .. معرفی میکنم. مینی دوست ده ساله منو و
جونگکوک و داداشش
جونگکوک نذاشت حرفش رو کامل کنه و گفت : دوست
خانوادگیمون
لیویا لبخند مجبوری ای زد و به مینی دست داد : خوشبختم
مینی لبخندی زد و متقابلا دستهاش رو فشرد:
همچنین.. خوشحالم از ملاقاتت
لیویا کمی اون طرف تر از جونگکوک نشست و دید کاملش رو به هر .. سه نفر داشت
کمی به گپ و گفت ساده گذشت و لیویا حواسش کاملا جای دیگه بود.. جونگکوک متوجه حواس پرتی لیویا شد و با تکون دادن سرش از لیویا دلیل بی حواسیش رو پرسید که لیویا به نشانه "خوبم" سرش رو تکون داد
صداش رو صاف کرد و گفت : قهوه میخورید؟
جک : اگه زحمتشو بکشی که.. ممنون میشیم
_ .. نه این چه حرفیه حتما
سمت اشپزخونه رفت تا قهوه رو آماده کنه حدود پونزده دقیقه
بعد که قهوه اماده شد داخل فنجونها ریخت و داخل سینی گذاشت. مینی با صدای بلندی گفت: بزار بیام باهات کمک کنم و با عذر خواهی ای از جک و جونگکوک از جاش بلند شد و سمت لیویا آمد
قبل از اینکه سینی رو از دستش بگیره از بین دندونهاش غرید : اینجا چه غل - هوووووفف.. اینجا جیکار میکنی ...؟؟؟؟؟؟
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 43
سلام بچه ها
امیدوارم عالی باشید
همونطور که خودتون میدونید، مدرسه ها باز شده و امسال برای من سال مهمی هست و باید تلاشم رو بیشتر کنم، برای همین اگه زمانی پیش اومد که کمی دیرتر پارت گذاشتم ناراحت نشید🎀🙏🏻
حالم جدیدا اصلا خوب نیست
خیلی دوست دارم بدونم مخاطبای داستانم، سنشون چقدره؟
اگه دوست داشتید بگید توی کامنتا
...این پارت اسمات داره و توی کامنتا براتون گذاشتم، اگر کسی دوست نداره نخونه.....
___________
بعد از اسمات
سنگینی جونگکوک و همچنین گرمی بدن پسر رو روی پوستش
حس کرد
.. حال تکون خوردن نداشت.. خوابش میومد
... جونگکوک منتظر آروم گرفتن نفسش بود
به محض منظم شدن نفسهاش دستی به موهای خیس از عرقش .. کشید
لیویا بی جون تکون خورد و با برداشتن هودی اش که بغل پاش ... افتاده بودخم شد
دستش رو جلوی سینه اش گذاشت و بعد هودیش رو تنش کرد. چشمهای از خستگی پر بود به جونگکوک که از اشپزخونه خارج میشد نگاه کرد. پوزخندی زد. حتی از اشپزخونه خارج هم .. نشده بودن
هودیش تا روی رانش میرسید خودش هم از اشپزخونه خارج شد و به سمت بالا یعنی اتاق خوابش رفت که جونگکوک رو هم اونجا دید. با دیدن همدیگه کمی جا خوردن که لیویا با تته پته گفت : میرم بخوابم.. جک اومد از طرف من عذر خواهی کن
جونگکوک سری تکون داد و وارد اتاق خودش شد
درد پشت درد مگه انسانی هم بدون درد میشه؟ قطعا نه هر آدمی
روی زمین دردمنده اما دردها گاهی برای یک آدم تبدیل به عذاب میشن و مثل خوره تمام ذهنشون رو تصاحب میکنن گاهی دردهامون هم تقصیر خودمونه هیچ انسانی بی گناه نیست هیچ انسانی تماما پاک نیست همه ما مسئول دردهایی که میکشیم هستیم. یکی بخاطر اعتمادی بی جا و دیگری بخاطر گناه و اشتباه خودش دردها گاهی شیرینن مثل دردی که دوست داشتن یک آدم داره عذابت میده ولی حتی اون عذاب هم به هر چیزی بغیر از اون ترجیح میدی درد پشت درد وصف حال اون دو نفر بود. درد
گناه درد ترک شدن درد ترد شدن درد دوست داشتن اشتباه و خاطرات تلخ درد درک نشدن درد اینکه احمقانه میجنگید تا خودش رو قانع کنه.. قانع کنه که اون آدمی نیست که نابودم کنه. درد اینکه از تمام زندگیش زد تا بازهم خودشو قانع کنه.. قانع کنه حال امروزش کار کسی که عاشقش بود نیست. درد تمام شبهایی که با گریه صبح کرد درد اون دوست دارم هایی که دروغ بود. درد تلاش برای نگه داشتن آدمای زندگیش... درد اون سیاهه روی قلبت که هرکاری میکنی پاک نمیشه درد اون تیکه خالی که نگهش داشته بود تا همیشه مال اون دختر باشه اما اون تیکه هنوز هم خالی مونده گاهی ما دردامون رو دوست داریم با تمام ... دردهاش با اینکه میدونیم نابودمون میکنن
صدای صحبتها و خندههای بلند جک که با اون دوستشون شوخی و خنده میکرد باعث شد تا کمی توی خواب و بیداری گیر کنه.. خسته بود و توان بلند شدن نداشت زیر دلش کمی تیر میکشید... صدای جونگکوک رو بین اونها نمیشنید.. از تختش بلند شد و موهاش رو مرتب کرد تینت کم رنگی به لبش زد تا صورتش ... از حالت روح بیرون بیاد ، آروم آروم از اتاقش خارج شد سه نفری روی مبل راحتیه کنار تلوزیون نشسته بودن. جک و اون پسر که فقط پشتش رو میدید رو به تلوزیون و پشت به لیویا و جونگکوک سمت چپشون نشسته بود و بی حوصله و در سکوت به حرفاشون گوش میداد نگاه جونگکوک به لیویا افتاد و آروم گفت : بیدارت کردن؟
لیویا قدمهاش رو تند تر کرد و با لبخند گفت: نه خودم بیدار شدم
جک و اون پسر به سمت لیویا برگشتن که لیویا خشکش زد. پسر خیلی .. عادی طوری که نشتاخته باشه بهش نگاه کرد
جک : اوه سلام لیویا .. معرفی میکنم. مینی دوست ده ساله منو و
جونگکوک و داداشش
جونگکوک نذاشت حرفش رو کامل کنه و گفت : دوست
خانوادگیمون
لیویا لبخند مجبوری ای زد و به مینی دست داد : خوشبختم
مینی لبخندی زد و متقابلا دستهاش رو فشرد:
همچنین.. خوشحالم از ملاقاتت
لیویا کمی اون طرف تر از جونگکوک نشست و دید کاملش رو به هر .. سه نفر داشت
کمی به گپ و گفت ساده گذشت و لیویا حواسش کاملا جای دیگه بود.. جونگکوک متوجه حواس پرتی لیویا شد و با تکون دادن سرش از لیویا دلیل بی حواسیش رو پرسید که لیویا به نشانه "خوبم" سرش رو تکون داد
صداش رو صاف کرد و گفت : قهوه میخورید؟
جک : اگه زحمتشو بکشی که.. ممنون میشیم
_ .. نه این چه حرفیه حتما
سمت اشپزخونه رفت تا قهوه رو آماده کنه حدود پونزده دقیقه
بعد که قهوه اماده شد داخل فنجونها ریخت و داخل سینی گذاشت. مینی با صدای بلندی گفت: بزار بیام باهات کمک کنم و با عذر خواهی ای از جک و جونگکوک از جاش بلند شد و سمت لیویا آمد
قبل از اینکه سینی رو از دستش بگیره از بین دندونهاش غرید : اینجا چه غل - هوووووفف.. اینجا جیکار میکنی ...؟؟؟؟؟؟
- ۳.۴k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط