#pain
#pain
#P¹⁰⁷
#Season²
خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو نداشت. انگار بدنش داشت بهش هشدار میداد که اون ور دیوار کسی با قرص های آرامش بخش سعی در آروم کردن خودش داره اما تهیونگ از هیچ چیزی خبر نداشت. دوباره تلاش کرد که بلند بشه از روی زمین. به دیوار چنگ زد و بلند شد. پاهاش میلرزید. با سختی به سمت آشپزخونه رفت و از لیوان آبی رو پر کرد تا بخوره تا شاید کمی آروم بشه. کمی از آب داخل لیوان رو نوشید اما یکدفعه لیوان از دست لرزونش لیز خرد و روی زمین افتاد و تق... شکست. ضعف بدنش، شکستن اون لیوان ناچیز باعث شد بی اختیار اشک هاش ببارن. با یکی از دست هاش اشک هاش رو پاک کرد و به دست خیس از اشکش نگاه کرد، زور میزد تا جلوی اشک هاش رو بگیره اما فایده ای نداشت. صورتش قرمز شده بود. همش سعی داشت خودش رو آروم کنه، نمیدونست چش شده. با زبونش لباش رو تر کرد و به محض انجام این کار، لحظات اون بوسه از جلوی چشمش به سرعت رد شد. پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت، عقب عقب رفت و روی زمین زانو زد. آروم لباش رو لمس کرد. فکر نمیکرد بعد از اون بوسه ی آخرشون توی بیمارستان دوباره بتونه اون لبا رو لمس کنه، در واقع یک مرحله ی قفل شده بود توی رابطه ی آسیب دیده اش با جونگکوک. درسته که جونگکوک فقط حدود یک ساعت توی خونه اش بود اما.... اما بوی اون پسر کل خونه رو تسخیر کرده بود و همین نفس کشیدن رو به نوعی هم سخت و هم آسون میکرد برای تهیونگ... راه تنفسی اش با اون عطر باز میشد اما، از طرفی جرات تنفس اون بو رو نداشت... این رو یک جرم برای خودش میدید....
زانو هاش رو بغل کرد و سرش رو به کابینت پشت سرش تکیه داد و به خودش اجازه ی استشمام اون عطر رو داد... ریه هاش برای اون بو تشنه بود...
#P¹⁰⁷
#Season²
خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو نداشت. انگار بدنش داشت بهش هشدار میداد که اون ور دیوار کسی با قرص های آرامش بخش سعی در آروم کردن خودش داره اما تهیونگ از هیچ چیزی خبر نداشت. دوباره تلاش کرد که بلند بشه از روی زمین. به دیوار چنگ زد و بلند شد. پاهاش میلرزید. با سختی به سمت آشپزخونه رفت و از لیوان آبی رو پر کرد تا بخوره تا شاید کمی آروم بشه. کمی از آب داخل لیوان رو نوشید اما یکدفعه لیوان از دست لرزونش لیز خرد و روی زمین افتاد و تق... شکست. ضعف بدنش، شکستن اون لیوان ناچیز باعث شد بی اختیار اشک هاش ببارن. با یکی از دست هاش اشک هاش رو پاک کرد و به دست خیس از اشکش نگاه کرد، زور میزد تا جلوی اشک هاش رو بگیره اما فایده ای نداشت. صورتش قرمز شده بود. همش سعی داشت خودش رو آروم کنه، نمیدونست چش شده. با زبونش لباش رو تر کرد و به محض انجام این کار، لحظات اون بوسه از جلوی چشمش به سرعت رد شد. پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت، عقب عقب رفت و روی زمین زانو زد. آروم لباش رو لمس کرد. فکر نمیکرد بعد از اون بوسه ی آخرشون توی بیمارستان دوباره بتونه اون لبا رو لمس کنه، در واقع یک مرحله ی قفل شده بود توی رابطه ی آسیب دیده اش با جونگکوک. درسته که جونگکوک فقط حدود یک ساعت توی خونه اش بود اما.... اما بوی اون پسر کل خونه رو تسخیر کرده بود و همین نفس کشیدن رو به نوعی هم سخت و هم آسون میکرد برای تهیونگ... راه تنفسی اش با اون عطر باز میشد اما، از طرفی جرات تنفس اون بو رو نداشت... این رو یک جرم برای خودش میدید....
زانو هاش رو بغل کرد و سرش رو به کابینت پشت سرش تکیه داد و به خودش اجازه ی استشمام اون عطر رو داد... ریه هاش برای اون بو تشنه بود...
- ۳۲۸
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط