'-Part:-'8
𝐅𝐚𝐜𝐞:evil angel
𝐀𝐝𝐦𝐢𝐧:𝐑𝐨𝐳𝐚𝐧
𝐏𝐚𝐫𝐭:➎
♚┊TEAKOOKMI𝐧 ꙰
ָ ֺ ∅𝐃𝐨𝐧'𝐭 𝐀𝐬𝐤𝐢 𝐁𝐚𝐛∅𓄹 ࣪
⊱• – – – – – – – – – – – •⊰
بدل تهیونگ داخل خونه شده بود و دستورد داده بود همه برن بیرون از عمارت جی یون داخل عمارت شد ولی هیچ کس نبود واقعا تعجب کرده بودم نه بادیگاردی بود نه خدتمتکاری بود و نه هیچ کس دیگه ای ولی نمیدونم چرا اصلا حس خوبی بهم دست نداد به تهیونگ زنگ زدم ولی اون لعنتیا حتی تلفن ها رو هم هک کرده بودن و به جای تهیونگ بدلش جواب داد و گفت که اره عزیزم خودم گفتم همه برن بیا بالا کارت دارم بیا توی اتاق بالا ولی خیلی مشکوک بود تهیونگ هیچ وقت اینطوری حرف نمیزد طرز حرف زدنش فرق داشت به هر حال من خیلی حس ترس بهم دست داده بود نمیدونستم چکار کنم ولی گفتم برم بالا چون مطمعن بودم شماره ی تهیونگ رو گرفتم رفتم بالا و در اتاق رو باز کردم تهیونگ رو دیدم که روی تخت دراز کشیده بود و پشتش به من بود وپیرهنش رو در اورده بود خندیدم و گفتم من اومدم ولی یه لحظه یه چیزی خیلی توجه ام رو جلب کرد اینکه تهیونگ یه خال کوبی کوچیک روی پشتش داشت ولی الان خالش نبود فهمیدم که این تهیونگ نیست اول خواستم جیغ بزنم ولی یادم افتاد که هیچ کس اینجا نیست و عمارت اتقدر بزرگه که صدام بیرون نمیره ذهنم رفت روی پاسگاهی که فقط ۲۰۰ متر از خونه دور بود پس تصمیم گرفتم بدون سر و صدا کلید رو از پشت در دربیارم و اینکارم کردم و بهش گفتم عزیزم من یکم تشنه شدم میرم یکم آب بخوردم صداش اومد که کفت باشه فقط زود برگرد در رو آروم بستم ک سریع کلیدش کردم و دویدم پایین بدی این عمارت بزرگ این بود که هر چقدر توی حیاط می دویدم تموم نمی شد منم که از ترس پاهام سست شده بود و کفشام ر هم توی دستم گرفته بودم چون اون شخص متوجه شد که من در روش کلید کردم خوب بلاخره موفق شدم از عمارت بزنم بیرون ولی صدای شلیک گلوله شنیدم مطمئن بودم که به دستگیره در شلیک کرده ترسمبیشتر و شد پاهام سست تر سریع کفشام رو پوشیدم و در حیاط ام کلیک کردم تا یکم زمان برای خودم بخرم خواستم به تهیونگ زنگ بزنم که یادم افتاد تلفنم هک شده در هین دویدن یکی از اون جی پی اس ها رو به خودم وصل گردم دیگه تقریبا به پاسگاه رسیده بودم نور ماشین دیدم و تند تر دویدم و خودم رو رسوندم به یه مامور اون یارو رو دیدم که رد شد و رفت خیلی ترسیده بودم و به اون پلیس دم در گفتم میشه برم داخل و نفس نفس میزدم که اون پلیس گفت چی شده خانم حالتون خوبه گفتم نه لطفا منو ببرین داخل اون منو برد داخل و گفتم اون ماشینی که رد شد داشت دنبالم میکرد منم یکی از ساکن های همینجا هستم و اونا گفتن پلاک رو حفظ کردی گفتم نه فقط من تلفنم شارژ نداره میشه با تلفن اینجا با همسرم تماس بگیرم لطفا...
𝐀𝐝𝐦𝐢𝐧:𝐑𝐨𝐳𝐚𝐧
𝐏𝐚𝐫𝐭:➎
♚┊TEAKOOKMI𝐧 ꙰
ָ ֺ ∅𝐃𝐨𝐧'𝐭 𝐀𝐬𝐤𝐢 𝐁𝐚𝐛∅𓄹 ࣪
⊱• – – – – – – – – – – – •⊰
بدل تهیونگ داخل خونه شده بود و دستورد داده بود همه برن بیرون از عمارت جی یون داخل عمارت شد ولی هیچ کس نبود واقعا تعجب کرده بودم نه بادیگاردی بود نه خدتمتکاری بود و نه هیچ کس دیگه ای ولی نمیدونم چرا اصلا حس خوبی بهم دست نداد به تهیونگ زنگ زدم ولی اون لعنتیا حتی تلفن ها رو هم هک کرده بودن و به جای تهیونگ بدلش جواب داد و گفت که اره عزیزم خودم گفتم همه برن بیا بالا کارت دارم بیا توی اتاق بالا ولی خیلی مشکوک بود تهیونگ هیچ وقت اینطوری حرف نمیزد طرز حرف زدنش فرق داشت به هر حال من خیلی حس ترس بهم دست داده بود نمیدونستم چکار کنم ولی گفتم برم بالا چون مطمعن بودم شماره ی تهیونگ رو گرفتم رفتم بالا و در اتاق رو باز کردم تهیونگ رو دیدم که روی تخت دراز کشیده بود و پشتش به من بود وپیرهنش رو در اورده بود خندیدم و گفتم من اومدم ولی یه لحظه یه چیزی خیلی توجه ام رو جلب کرد اینکه تهیونگ یه خال کوبی کوچیک روی پشتش داشت ولی الان خالش نبود فهمیدم که این تهیونگ نیست اول خواستم جیغ بزنم ولی یادم افتاد که هیچ کس اینجا نیست و عمارت اتقدر بزرگه که صدام بیرون نمیره ذهنم رفت روی پاسگاهی که فقط ۲۰۰ متر از خونه دور بود پس تصمیم گرفتم بدون سر و صدا کلید رو از پشت در دربیارم و اینکارم کردم و بهش گفتم عزیزم من یکم تشنه شدم میرم یکم آب بخوردم صداش اومد که کفت باشه فقط زود برگرد در رو آروم بستم ک سریع کلیدش کردم و دویدم پایین بدی این عمارت بزرگ این بود که هر چقدر توی حیاط می دویدم تموم نمی شد منم که از ترس پاهام سست شده بود و کفشام ر هم توی دستم گرفته بودم چون اون شخص متوجه شد که من در روش کلید کردم خوب بلاخره موفق شدم از عمارت بزنم بیرون ولی صدای شلیک گلوله شنیدم مطمئن بودم که به دستگیره در شلیک کرده ترسمبیشتر و شد پاهام سست تر سریع کفشام رو پوشیدم و در حیاط ام کلیک کردم تا یکم زمان برای خودم بخرم خواستم به تهیونگ زنگ بزنم که یادم افتاد تلفنم هک شده در هین دویدن یکی از اون جی پی اس ها رو به خودم وصل گردم دیگه تقریبا به پاسگاه رسیده بودم نور ماشین دیدم و تند تر دویدم و خودم رو رسوندم به یه مامور اون یارو رو دیدم که رد شد و رفت خیلی ترسیده بودم و به اون پلیس دم در گفتم میشه برم داخل و نفس نفس میزدم که اون پلیس گفت چی شده خانم حالتون خوبه گفتم نه لطفا منو ببرین داخل اون منو برد داخل و گفتم اون ماشینی که رد شد داشت دنبالم میکرد منم یکی از ساکن های همینجا هستم و اونا گفتن پلاک رو حفظ کردی گفتم نه فقط من تلفنم شارژ نداره میشه با تلفن اینجا با همسرم تماس بگیرم لطفا...
- ۷.۶k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط