✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟟
✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟟
دوستت خواهم داشت
در سکوت، در کلام، در صلح، در جنگ.
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
هنوز صبح نشده.هوا حتی گرگ و میش هم نیست.خوابم نمیبرد.ذوق دارم،میترسم،دوست دارم زودتر صبح شود.دوست ندارم هیچوقت صبح شود.از هچلی که خودم را داخلش انداختم خوشم میآید و از آن متنفرم.از جایم بلند میشوم.از نردبان تختم پایین میروم.موهایم را جمع میکنم و روی تیشرت و شلوار نازکم شنل نخی نازکی میپوشم.شب ها کم کم دارند سرد میشوند.به الکسا نگاه میکنم.حالش بهتر شده.عصری همش عطسه میکرد.به هوای پاییز حساسیت دارد.هوای آگوست دو جور است.لباس گرم بپوشی میپزی لباس خنک بپوشی مریض میشوی.این تحفه هم حسابی سرماییست.لئو همیشه از این بابت خیلی لوسش میکند و گرم نگهش میدارد.عقب مانده های گوگولی!خیلی به هم میآیند!در را آرام باز میکنم و از پذیرایی رد میشوم.در خانه را باز میکنم و وارد باغ میشوم.ویل و آلیس ریون را با خودشان بردند.گفتند توی ملک پرنس میبینمش.دلم برایش تنگ شده.پسر کوچولوی سیاهسوخته بانمکم...توی جنگل پیش میروم.شب تاریکیست.کورمال کورمال راهم را پیدا میکنم.از شب های تاریک میترسم و از تنها بیرون رفتن در شب های تاریک بیشتر و این دلیل خیلی خوبیست که تند تند این کار را انجام بدهم.باید ترسم بریزد.این ضعف را نمیخواهم.صدای شکستن یک شاخه وادارم میکند گارد بگیرم"کی اونجاست؟"
صدایم از چیزی که فکر میکردم ترسیده تر شد.
"فقط منم ری.نترس"
دلقک ذغالیِ لعنتی!مشتی به شانه اش میزنم"داشتم سکته میکردم بیشرف!"
برق لبخندش اولین چیز روشنیست که توی این تاریکی میبینم"خب وقتی میترسی چرا تنهایی میای بیرون؟"
"به تو چه!بعدشم کی گفته من میترسم؟!من فقط شوکه شدم"
"باشه."
"اینجا چکار میکنی؟"
"اگه تو بگی منم میگم"
"من ماهم.تو چرا بیداری"
"نگاه کردن به ماه رو دوست دارم"
"منظورت منم دیگه؟"
"همیشه."
دیگر چیزی نمیگویم.ولی لبخند عمیقی روی صورتم نقش بسته.او نگاهم میکند و من نگاهش میکنم.فقط یک کلمه میگوید"شبیه فرشته ها شدی ری"
میخندم"اولین کسی توی دنیا هستی که منو به فرشته تشبیه میکنی."
چیزی نمیگوید فقط یک طره مو را پشت گوشم میدهد"نمیتونم به این زیبایی نگاه کنم و دروغ بگم.دارم برای وزارتخونه معجون بدی میسازم.خواص ناراحت کننده ای داره پس نمیتونستم تو روشنایی دنبال موادش بگردم."
فقط میگویم"کمک میخوای؟"
"پناه بر خدا ری!دارم معجون شکنجه میسازم.آدم گهی هستم و تو فقط اینو داری که بگی؟!"
"عیبی توی تو نیست که خودم نداشته باشم.اگه بیل زن باشم باغچه خودمو بیل میزنم.من دارم تربیت میشم که مردمو شکنجه کنم."
سنگین نفس میکشد"وای"
میخندم"وای؟"
سر تکان می دهد"وای"
یک لنگ ابرویم را بالا میبرم "چرا"
"چون تو."جوری این را میگوید انگار بدیهی است.
"همین؟"
"کمه؟نفسمو بند آوردی!"
"بیخیال مرد.شرمندهم نکن"
"من واقعاً تورو دارم؟تو واقعی هستی؟"
"فکر کنم آره"
"چطور دخترایی مثل تو وجود دارن و خدا به آدما وعده بهشت میده؟چه نیازی بهش هست وقتی تو اینجایی"
خدایان من...این پسر..."میدونی سوروس...وقتی اولین بار دیدمت حتی یک هزارم درصد هم فکر نمیکردم انقد شیرین و قشنگ حرف بزنی"
"برای توعه.فقط تو.همیشه تو."
"خوشبحالِ من"
نمیدانستم بوسه توی گرگ و میش چطوریست.نمیدانستم اینکه با تولد خورشید معشوقت را ببوسی چطور تورا هم از اول متولد میکند...انگار گلی هستم که همین حالا شکفتم.جوری نگاهم میکند انگار واقعی نیستم.جوری اسمم را میگوید انگار دارد به مقدس ترین چیز دنیا قسم میخورد.توی تله افتادم.تمام شد.من باختم؟ من بردم؟نمیدانم. فقط میدانم این بهترین حسی ست که به عمرم داشتم.
دوستت خواهم داشت
در سکوت، در کلام، در صلح، در جنگ.
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
هنوز صبح نشده.هوا حتی گرگ و میش هم نیست.خوابم نمیبرد.ذوق دارم،میترسم،دوست دارم زودتر صبح شود.دوست ندارم هیچوقت صبح شود.از هچلی که خودم را داخلش انداختم خوشم میآید و از آن متنفرم.از جایم بلند میشوم.از نردبان تختم پایین میروم.موهایم را جمع میکنم و روی تیشرت و شلوار نازکم شنل نخی نازکی میپوشم.شب ها کم کم دارند سرد میشوند.به الکسا نگاه میکنم.حالش بهتر شده.عصری همش عطسه میکرد.به هوای پاییز حساسیت دارد.هوای آگوست دو جور است.لباس گرم بپوشی میپزی لباس خنک بپوشی مریض میشوی.این تحفه هم حسابی سرماییست.لئو همیشه از این بابت خیلی لوسش میکند و گرم نگهش میدارد.عقب مانده های گوگولی!خیلی به هم میآیند!در را آرام باز میکنم و از پذیرایی رد میشوم.در خانه را باز میکنم و وارد باغ میشوم.ویل و آلیس ریون را با خودشان بردند.گفتند توی ملک پرنس میبینمش.دلم برایش تنگ شده.پسر کوچولوی سیاهسوخته بانمکم...توی جنگل پیش میروم.شب تاریکیست.کورمال کورمال راهم را پیدا میکنم.از شب های تاریک میترسم و از تنها بیرون رفتن در شب های تاریک بیشتر و این دلیل خیلی خوبیست که تند تند این کار را انجام بدهم.باید ترسم بریزد.این ضعف را نمیخواهم.صدای شکستن یک شاخه وادارم میکند گارد بگیرم"کی اونجاست؟"
صدایم از چیزی که فکر میکردم ترسیده تر شد.
"فقط منم ری.نترس"
دلقک ذغالیِ لعنتی!مشتی به شانه اش میزنم"داشتم سکته میکردم بیشرف!"
برق لبخندش اولین چیز روشنیست که توی این تاریکی میبینم"خب وقتی میترسی چرا تنهایی میای بیرون؟"
"به تو چه!بعدشم کی گفته من میترسم؟!من فقط شوکه شدم"
"باشه."
"اینجا چکار میکنی؟"
"اگه تو بگی منم میگم"
"من ماهم.تو چرا بیداری"
"نگاه کردن به ماه رو دوست دارم"
"منظورت منم دیگه؟"
"همیشه."
دیگر چیزی نمیگویم.ولی لبخند عمیقی روی صورتم نقش بسته.او نگاهم میکند و من نگاهش میکنم.فقط یک کلمه میگوید"شبیه فرشته ها شدی ری"
میخندم"اولین کسی توی دنیا هستی که منو به فرشته تشبیه میکنی."
چیزی نمیگوید فقط یک طره مو را پشت گوشم میدهد"نمیتونم به این زیبایی نگاه کنم و دروغ بگم.دارم برای وزارتخونه معجون بدی میسازم.خواص ناراحت کننده ای داره پس نمیتونستم تو روشنایی دنبال موادش بگردم."
فقط میگویم"کمک میخوای؟"
"پناه بر خدا ری!دارم معجون شکنجه میسازم.آدم گهی هستم و تو فقط اینو داری که بگی؟!"
"عیبی توی تو نیست که خودم نداشته باشم.اگه بیل زن باشم باغچه خودمو بیل میزنم.من دارم تربیت میشم که مردمو شکنجه کنم."
سنگین نفس میکشد"وای"
میخندم"وای؟"
سر تکان می دهد"وای"
یک لنگ ابرویم را بالا میبرم "چرا"
"چون تو."جوری این را میگوید انگار بدیهی است.
"همین؟"
"کمه؟نفسمو بند آوردی!"
"بیخیال مرد.شرمندهم نکن"
"من واقعاً تورو دارم؟تو واقعی هستی؟"
"فکر کنم آره"
"چطور دخترایی مثل تو وجود دارن و خدا به آدما وعده بهشت میده؟چه نیازی بهش هست وقتی تو اینجایی"
خدایان من...این پسر..."میدونی سوروس...وقتی اولین بار دیدمت حتی یک هزارم درصد هم فکر نمیکردم انقد شیرین و قشنگ حرف بزنی"
"برای توعه.فقط تو.همیشه تو."
"خوشبحالِ من"
نمیدانستم بوسه توی گرگ و میش چطوریست.نمیدانستم اینکه با تولد خورشید معشوقت را ببوسی چطور تورا هم از اول متولد میکند...انگار گلی هستم که همین حالا شکفتم.جوری نگاهم میکند انگار واقعی نیستم.جوری اسمم را میگوید انگار دارد به مقدس ترین چیز دنیا قسم میخورد.توی تله افتادم.تمام شد.من باختم؟ من بردم؟نمیدانم. فقط میدانم این بهترین حسی ست که به عمرم داشتم.
- ۲۸۶
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط