ای عشق! کاری کن که درماندند درمانها
ای عشق! کاری کن که درماندند درمانها
برگرد و برگردان حقیقت را به ایمانها
چشم انتظارت شهرهامان کوچه در کوچه
هر شب چراغان قدمهایت خیابانها
غرق شب گیسوی تو چشم سحرخیزان
در آرزوی دیدن صبحت شبستانها
در غبطهی مهدیههایت حوض مسجدها
در حسرت حسّ «ولی عصرِ» تو میدان ها
پل میزند دست دعاشان، عهد میخوانند
با چشم گریان در مسیرت «سیْد خندان»ها
پر میشود شهر از نوای «آیه الکرسی»
تا رد شوی از زیر این دروازه قرآنها
حال غریبی دارد این غم شادی پنهان
در اشکخندِ شمعهای نیمه شعبانها
هر جمعه در شهری دعای ندبه میخوانیم
تا یوسف گمگشته! باز آیی به کنعانها
در خواب،چشمان تو را دیدند نرگسها
شوق گل روی تو را دارند گلدانها
ای در صدای مهربانت حجتی کاملا
ای در نگاه روشنت اثبات برهانها
هم نکتهدان خلسهی خال تو هندوها
هم در هلال ابرویت حیران مسلمانها
تا از لب لیلای ما شیرین شود دنیا
فرهاد در کوه است و مجنون در بیابانها
بیرون میآیی آخرش از پشت ابر اما
باید کمی بارنده تر باشند بارانها
رونق از آن توست،حسنت در فزون ها
هر چندبازار را پر کردهاند این یوسف ارزانها
دنیای با تو با صفاتر میشود،حتی
ضرب المثلها میشوند آرامش جانها
نه باورش سخت است با یک گل بهار آید
نه روسیاهی میرسد بعد از زمستانها
برخیز ای شاعر قلم را بر زمین بگذار
در شادی اش دستی بزن پایی بکوبان... هاااا !
فاسم صرافان
برگرد و برگردان حقیقت را به ایمانها
چشم انتظارت شهرهامان کوچه در کوچه
هر شب چراغان قدمهایت خیابانها
غرق شب گیسوی تو چشم سحرخیزان
در آرزوی دیدن صبحت شبستانها
در غبطهی مهدیههایت حوض مسجدها
در حسرت حسّ «ولی عصرِ» تو میدان ها
پل میزند دست دعاشان، عهد میخوانند
با چشم گریان در مسیرت «سیْد خندان»ها
پر میشود شهر از نوای «آیه الکرسی»
تا رد شوی از زیر این دروازه قرآنها
حال غریبی دارد این غم شادی پنهان
در اشکخندِ شمعهای نیمه شعبانها
هر جمعه در شهری دعای ندبه میخوانیم
تا یوسف گمگشته! باز آیی به کنعانها
در خواب،چشمان تو را دیدند نرگسها
شوق گل روی تو را دارند گلدانها
ای در صدای مهربانت حجتی کاملا
ای در نگاه روشنت اثبات برهانها
هم نکتهدان خلسهی خال تو هندوها
هم در هلال ابرویت حیران مسلمانها
تا از لب لیلای ما شیرین شود دنیا
فرهاد در کوه است و مجنون در بیابانها
بیرون میآیی آخرش از پشت ابر اما
باید کمی بارنده تر باشند بارانها
رونق از آن توست،حسنت در فزون ها
هر چندبازار را پر کردهاند این یوسف ارزانها
دنیای با تو با صفاتر میشود،حتی
ضرب المثلها میشوند آرامش جانها
نه باورش سخت است با یک گل بهار آید
نه روسیاهی میرسد بعد از زمستانها
برخیز ای شاعر قلم را بر زمین بگذار
در شادی اش دستی بزن پایی بکوبان... هاااا !
فاسم صرافان
- ۸۴۴
- ۱۲ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط