فصل دوم رمان قلب مهربان:
فصل دوم رمان قلب مهربان:
عصر هوا خوب بود. برای قدم زدن به بیرون رفتم ، کمی در اطراف میدان نقش جهان پرسه زدم و انگاه تصمیم گرفتم ادرسی از خانه ی پدری مامان پیدا کنم . مطمئنا ادرسی که من داشتم مال بیست ودو سال پیش بود وحتما نام خیابان و محله تغییرکرده بود و حتی شاید ان باغ زیبا که ارزو داشتم روزی از نزدیک ببینم هم از بین رفته و تبدیل به برج شده بود! اما، باید می فهمیدم. به همین دلیل به محل ایستگاه تاکسی ان ها رفتم و دنبال راننده ی مسنی می گشتم که احتمالا نام های قدیمی خیابان ها رابداند. پس از پرس و جو مرا با عموعلی اشنا کردند.
- سلام دخترم کاری داشتی؟
- بله ، راستش من یک ادرس دارم مال بیست و دو سال پیشه! می خوام بدونم شما می تونی من را اونجا ببری؟
- بده ببینم.
ادرس را به او دادم ، بعد ازخواندنش گفت:
- این خیابون الان اسمش هست انقلاب . باشه سوارشومی برمت.
با خوشحالی تشکرکردم و سواراتومبیلش شدم.
ازعموعلی خواستم تا ادرس را به نام کنونی خیابان ها به من بگوید تا یادداشت کنم و من هم ان را نوشتم .
وقتی رسیدم ازعموعلی تشکرکردم و با پرداخت کرایه پیاده شدم . خدای من ! هنوزاون باغ بود.با هر قدم که به خونه نزدیک می شدم صدای تپش قلبم رامی شنیدم . این حس که مامان تو این خونه به دنیا اومده و بزرگ شده .جلوی همین دربرای اولین باراون لعنتی را دیده وعاشق شده.خدایا چشمام به اشک نشسته بود .
نمی دانستم پدر و مادربزرگ زنده اند یا نه؟ اما جرات در زدن را نداشتم .تصمیم گرفتم ازهمسایه بپرسم. اینطور بهتر بود. به این خاطر درب کناری را زدم. بعد ازمدتی پیرمردی در را باز کرد با لبخندی سلام کردم.
- سلام، بفرمایید.
- پدرجان، شما خیلی وقته اینجا ساکنید؟
- بله ، چطور؟
- راستش من می خواستم در مورد همسایتون سؤال کنم ، این خونه ی کناری صاحبش حاج احمدِ.
- بله .
با خوشحالی گفتم :
-الان ایشون وهمسرشون اینجا ساکن هستن.
- بله ، دخترم چرا این سؤالها رومی پرسی؟
- راستش مادرم از اشناهاشون هستن؛ که خیلی ساله همدیگرو ندیدن می خواستم ببینم . اگه اینجا ساکنند مادر را برای دیدنشون بیارم.
- اره هنوز اینجا هستند.
- ممنون پدرجان.
- خواهش میکنم.
- خداحافظ.
- خداحافظ.
با خوشحالی قصد بازگشت را کردم. قدم اول را برداشته بودم .حالا قدم بعدی اشنایی با پدربزرگ و مادربزرگ بود. امیدوار بودم که مرا بپذیرند تا بتوانم باقی کارها راهم انجام دهم!
***
وقتی به هتل رسیدم ، هوا تاریک شده بود. درلابی هتل اقای رستمی را دیدم. از دور سری به معنی سلام برایش تکان دادم و به اتاقم رفتم . لباس هایم را تغییر دادم و برای شام به رستوران هتل رفتم اقای رستمی درانجا منتظرم بود.
بلندشد وصندلی را برای نشستنم کنارکشید ومن هم پس ازنشستن ازاو تشکرکردم.
- گردش خوش گذشت؟
لبخندی زدم وگفتم :
- ممنون خوب بود.
- خوبه.
گارسون امد وبا گرفتن سفارش رفت . دراین فرصت تا اوردن غذا به گفت و گو با اقای رستمی پرداختم.
- راستی اقای رستمی همکارمون هم با ما اومده؟
- کدوم همکار؟
( یعنی باورکنم نمیدونی منظورم چیه؟ خوب رضا رومیگم باید امروز ازت اعتراف بگیرم )! با لبخندی گفتم:
- کسی که قراره با من نقشه ی پروژه ی اسمان را بکشه.
- اهان.راستش.
- ببینید اقای رستمی، من دارم کم کم نگران میشم.
اقای رستمی با تعجب پرسید:
- چرا؟
- چون از این مخفی کاری سردرنمیارم. روز جلسه که نبودند. حالاهم که باید همراه من نقشه را اصلاح کنیم نیستند.
بیچاره رستمی درمخمصه قرارگرفته بود و نمی دانست چه جوابی به من بدهد؟
با ناراحتی ازپشت میزبلند شدم وگفتم :
- نمی دونم چرا بعد این همه مدت هم به من اعتماد ندارید؟ مشکلی نیست.
و خواستم بروم که رستمی جلویم را گرفت و گفت:
- خواهش می کنم خانم افشاری لطفا بنشینید من خدمتتون توضیح می دم!
- راستش.اخه.
- چی شده؟!
- ببینید یعنی خودش راضی نیست من اونو معرفی کنم!
- چرا؟
- ازبرخورد شما می ترسه. می ترسه ناراحت بشین!
- چرا باید ناراحت بشم؟
- خوب.خوب. شما اون شخص رامی شناسین!
-بشناسم! که چی ؟ برای چی باید ناراحت بشم ؟
- یعنی بفهمین کیه ناراحت نمی شین ؟
-نه!
-قول می دین؟
- البته!
- خوب.رستمی نفس عمیقی کشید و درحالی که خیره به من نگاه می کرد، تا عکس العملم را بیند گفت:
- رضا!
دران لحظه نمی دانستم باید چگونه رفتارکنم؟ اما با یاد اوری حرف های رضا و حسن نیتش لبخندی زدم و گفتم:
- رضا!جالبه!
رستمی با تعجب پرسید:
- ناراحت نشدین؟
- نه، گفتم که دلیلی برای ناراحتی وجود نداره! شماهم لطفا بهش بگین من مشکلی ندارم که اون همکارمه!
- راستش اون فقط مهندس همکارت نیست! نگاهی به من انداخت و گفت:
- رضا شریک من توشرکتم هست.
- اوه! پس رییس مرموزما تو تمام این مدت رضا بود!
-اره؛ ازترس تو نمیومد شرکت!
خنده ه ای کردم و گفتم:
- وا
عصر هوا خوب بود. برای قدم زدن به بیرون رفتم ، کمی در اطراف میدان نقش جهان پرسه زدم و انگاه تصمیم گرفتم ادرسی از خانه ی پدری مامان پیدا کنم . مطمئنا ادرسی که من داشتم مال بیست ودو سال پیش بود وحتما نام خیابان و محله تغییرکرده بود و حتی شاید ان باغ زیبا که ارزو داشتم روزی از نزدیک ببینم هم از بین رفته و تبدیل به برج شده بود! اما، باید می فهمیدم. به همین دلیل به محل ایستگاه تاکسی ان ها رفتم و دنبال راننده ی مسنی می گشتم که احتمالا نام های قدیمی خیابان ها رابداند. پس از پرس و جو مرا با عموعلی اشنا کردند.
- سلام دخترم کاری داشتی؟
- بله ، راستش من یک ادرس دارم مال بیست و دو سال پیشه! می خوام بدونم شما می تونی من را اونجا ببری؟
- بده ببینم.
ادرس را به او دادم ، بعد ازخواندنش گفت:
- این خیابون الان اسمش هست انقلاب . باشه سوارشومی برمت.
با خوشحالی تشکرکردم و سواراتومبیلش شدم.
ازعموعلی خواستم تا ادرس را به نام کنونی خیابان ها به من بگوید تا یادداشت کنم و من هم ان را نوشتم .
وقتی رسیدم ازعموعلی تشکرکردم و با پرداخت کرایه پیاده شدم . خدای من ! هنوزاون باغ بود.با هر قدم که به خونه نزدیک می شدم صدای تپش قلبم رامی شنیدم . این حس که مامان تو این خونه به دنیا اومده و بزرگ شده .جلوی همین دربرای اولین باراون لعنتی را دیده وعاشق شده.خدایا چشمام به اشک نشسته بود .
نمی دانستم پدر و مادربزرگ زنده اند یا نه؟ اما جرات در زدن را نداشتم .تصمیم گرفتم ازهمسایه بپرسم. اینطور بهتر بود. به این خاطر درب کناری را زدم. بعد ازمدتی پیرمردی در را باز کرد با لبخندی سلام کردم.
- سلام، بفرمایید.
- پدرجان، شما خیلی وقته اینجا ساکنید؟
- بله ، چطور؟
- راستش من می خواستم در مورد همسایتون سؤال کنم ، این خونه ی کناری صاحبش حاج احمدِ.
- بله .
با خوشحالی گفتم :
-الان ایشون وهمسرشون اینجا ساکن هستن.
- بله ، دخترم چرا این سؤالها رومی پرسی؟
- راستش مادرم از اشناهاشون هستن؛ که خیلی ساله همدیگرو ندیدن می خواستم ببینم . اگه اینجا ساکنند مادر را برای دیدنشون بیارم.
- اره هنوز اینجا هستند.
- ممنون پدرجان.
- خواهش میکنم.
- خداحافظ.
- خداحافظ.
با خوشحالی قصد بازگشت را کردم. قدم اول را برداشته بودم .حالا قدم بعدی اشنایی با پدربزرگ و مادربزرگ بود. امیدوار بودم که مرا بپذیرند تا بتوانم باقی کارها راهم انجام دهم!
***
وقتی به هتل رسیدم ، هوا تاریک شده بود. درلابی هتل اقای رستمی را دیدم. از دور سری به معنی سلام برایش تکان دادم و به اتاقم رفتم . لباس هایم را تغییر دادم و برای شام به رستوران هتل رفتم اقای رستمی درانجا منتظرم بود.
بلندشد وصندلی را برای نشستنم کنارکشید ومن هم پس ازنشستن ازاو تشکرکردم.
- گردش خوش گذشت؟
لبخندی زدم وگفتم :
- ممنون خوب بود.
- خوبه.
گارسون امد وبا گرفتن سفارش رفت . دراین فرصت تا اوردن غذا به گفت و گو با اقای رستمی پرداختم.
- راستی اقای رستمی همکارمون هم با ما اومده؟
- کدوم همکار؟
( یعنی باورکنم نمیدونی منظورم چیه؟ خوب رضا رومیگم باید امروز ازت اعتراف بگیرم )! با لبخندی گفتم:
- کسی که قراره با من نقشه ی پروژه ی اسمان را بکشه.
- اهان.راستش.
- ببینید اقای رستمی، من دارم کم کم نگران میشم.
اقای رستمی با تعجب پرسید:
- چرا؟
- چون از این مخفی کاری سردرنمیارم. روز جلسه که نبودند. حالاهم که باید همراه من نقشه را اصلاح کنیم نیستند.
بیچاره رستمی درمخمصه قرارگرفته بود و نمی دانست چه جوابی به من بدهد؟
با ناراحتی ازپشت میزبلند شدم وگفتم :
- نمی دونم چرا بعد این همه مدت هم به من اعتماد ندارید؟ مشکلی نیست.
و خواستم بروم که رستمی جلویم را گرفت و گفت:
- خواهش می کنم خانم افشاری لطفا بنشینید من خدمتتون توضیح می دم!
- راستش.اخه.
- چی شده؟!
- ببینید یعنی خودش راضی نیست من اونو معرفی کنم!
- چرا؟
- ازبرخورد شما می ترسه. می ترسه ناراحت بشین!
- چرا باید ناراحت بشم؟
- خوب.خوب. شما اون شخص رامی شناسین!
-بشناسم! که چی ؟ برای چی باید ناراحت بشم ؟
- یعنی بفهمین کیه ناراحت نمی شین ؟
-نه!
-قول می دین؟
- البته!
- خوب.رستمی نفس عمیقی کشید و درحالی که خیره به من نگاه می کرد، تا عکس العملم را بیند گفت:
- رضا!
دران لحظه نمی دانستم باید چگونه رفتارکنم؟ اما با یاد اوری حرف های رضا و حسن نیتش لبخندی زدم و گفتم:
- رضا!جالبه!
رستمی با تعجب پرسید:
- ناراحت نشدین؟
- نه، گفتم که دلیلی برای ناراحتی وجود نداره! شماهم لطفا بهش بگین من مشکلی ندارم که اون همکارمه!
- راستش اون فقط مهندس همکارت نیست! نگاهی به من انداخت و گفت:
- رضا شریک من توشرکتم هست.
- اوه! پس رییس مرموزما تو تمام این مدت رضا بود!
-اره؛ ازترس تو نمیومد شرکت!
خنده ه ای کردم و گفتم:
- وا
- ۲۲۰.۲k
- ۲۹ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط