یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم
یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم کرده بودم. 😅
هر سری که میخواستم بهش بدم، میرفتم یه دونه میآوردم، میذاشتم کنار اسباببازیهاش یا حالا تو دستم میگرفتم و میگفتم:
«کی قل هوالله و احد میخونه، بهش یه چیزی بدم؟» 😌
میاومد با دستپاچگی و عجلهای که از هر بچهای انتظار میره... میخوند. 😂
جاهایی هم که بلد بود و از دستپاچگی اشتباه میخوند، منم میگفتم:
«از اول بخون!» 😉😅
دوباره با اکراه و ناراحتی، پاهاشو میکوبید زمین و میخوند... بادکنکشو میدادم و میرفت. 😂🎈
دیگه شده بود براش یه جریان باحال!
هی میاومد:
«مامان، بسمالله الرحمن الرحیم... قُل هُوَاللهُ اَحَد...»
یه بادکنک میگرفت و میرفت. 🤭
از اونجایی که پسر من بهشدت شیطونه و هیچ وسیلهای رو سالم نگه نمیداره، این بادکنکای بیزبون رو هم میترکوند و میاومد بعدی رو میگرفت. 😅🙈
منم دیدم سورهی «به قول خودش قل هو والله» رو دیگه حفظ شده، سری بعد که اومد گفتم:
«نمیدم! باید سورهی کوثر رو بخونی.» 😂
گفت:
«خداااا، من بلد نیستم!» 🥹😂
گفتم:
«من بلدم، میگم تو تکرار کن.»
اینم دستوپا شکسته خوند و بادکنکشو گرفت و رفت...
هنوز نداده بودم، بازم ترکوند! 🥴😂
اومده بود انگار کلاس درس وایساده بود:
«بسمالله الرحمن الرحیم... قُل هُوَ...»
منم وایسادم جلوش و نذاشتم ادامه بده. گفتم:
«ترکوندیش؟!» 😳🥴
گفت:
«مامان، آب میکنم توش، میترکه خوب!» 🤦🏻♀️😂
منم گفتم:
«برو برو، ختم قرآنم کنی دیگه هیچی بهت نمیدم!» 😅🙈🤭
خلاصه که ما با یه بسته بادکنک، هم سورهی توحید رو مرور کردیم، هم رفتیم سراغ سورهی کوثر، هم نزدیک بود ختم قرآن کنیم! 😂🎈📖
هر سری که میخواستم بهش بدم، میرفتم یه دونه میآوردم، میذاشتم کنار اسباببازیهاش یا حالا تو دستم میگرفتم و میگفتم:
«کی قل هوالله و احد میخونه، بهش یه چیزی بدم؟» 😌
میاومد با دستپاچگی و عجلهای که از هر بچهای انتظار میره... میخوند. 😂
جاهایی هم که بلد بود و از دستپاچگی اشتباه میخوند، منم میگفتم:
«از اول بخون!» 😉😅
دوباره با اکراه و ناراحتی، پاهاشو میکوبید زمین و میخوند... بادکنکشو میدادم و میرفت. 😂🎈
دیگه شده بود براش یه جریان باحال!
هی میاومد:
«مامان، بسمالله الرحمن الرحیم... قُل هُوَاللهُ اَحَد...»
یه بادکنک میگرفت و میرفت. 🤭
از اونجایی که پسر من بهشدت شیطونه و هیچ وسیلهای رو سالم نگه نمیداره، این بادکنکای بیزبون رو هم میترکوند و میاومد بعدی رو میگرفت. 😅🙈
منم دیدم سورهی «به قول خودش قل هو والله» رو دیگه حفظ شده، سری بعد که اومد گفتم:
«نمیدم! باید سورهی کوثر رو بخونی.» 😂
گفت:
«خداااا، من بلد نیستم!» 🥹😂
گفتم:
«من بلدم، میگم تو تکرار کن.»
اینم دستوپا شکسته خوند و بادکنکشو گرفت و رفت...
هنوز نداده بودم، بازم ترکوند! 🥴😂
اومده بود انگار کلاس درس وایساده بود:
«بسمالله الرحمن الرحیم... قُل هُوَ...»
منم وایسادم جلوش و نذاشتم ادامه بده. گفتم:
«ترکوندیش؟!» 😳🥴
گفت:
«مامان، آب میکنم توش، میترکه خوب!» 🤦🏻♀️😂
منم گفتم:
«برو برو، ختم قرآنم کنی دیگه هیچی بهت نمیدم!» 😅🙈🤭
خلاصه که ما با یه بسته بادکنک، هم سورهی توحید رو مرور کردیم، هم رفتیم سراغ سورهی کوثر، هم نزدیک بود ختم قرآن کنیم! 😂🎈📖
- ۳.۸k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط