پایم از اینجا بریدهست و سرم جا مانده است!
پایم از اینجا بریدهست و سرم جا مانده است!
زخمِ تردیدی به روی باورم جا مانده است!
کاملاً عاشق نخواهم شد از این پس! بخشی از
روح من در عشقهای دیگرم جا مانده است!
اینکه هر شعری که میگویم پریشان میشود
تارِمویی از تو لای دفترم جا مانده است!
آتشِ در زیرِ خاکستر کماکان آتش است!
برقی از چشمِ تو در خاکسترم جا مانده است!
با خیالت شب که خوابیدم سحر دیدم عجب!
طرحِ اندامِ تو روی بسترم جا مانده است!
میروم تا از سرِ خود عکسبرداری کنم!
تکههایی از صدایت در سرم جا مانده است!
"اصغر عظیمی مهر"
زخمِ تردیدی به روی باورم جا مانده است!
کاملاً عاشق نخواهم شد از این پس! بخشی از
روح من در عشقهای دیگرم جا مانده است!
اینکه هر شعری که میگویم پریشان میشود
تارِمویی از تو لای دفترم جا مانده است!
آتشِ در زیرِ خاکستر کماکان آتش است!
برقی از چشمِ تو در خاکسترم جا مانده است!
با خیالت شب که خوابیدم سحر دیدم عجب!
طرحِ اندامِ تو روی بسترم جا مانده است!
میروم تا از سرِ خود عکسبرداری کنم!
تکههایی از صدایت در سرم جا مانده است!
"اصغر عظیمی مهر"
- ۴۶۵
- ۰۸ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط