{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاکسترِ خاطره»

خاکسترِ خاطره»

شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنهان شد،

من بودم و اتاقی که بویِ عطرت را از پرده‌هایش بیرون ریخته بود.

تو رفته بودی، اما سایه‌ات هنوز گوشه‌یِ دیوار،

در انتظارِ فنجانی چای، آرام نشسته بود.

من به ساعت نگاه کردم؛ عقربه‌ها رویِ آخرین لحظه‌یِ حضورِ تو قفل شده بودند،

انگار زمان هم در مرگِ ما شریک شده بود.
یادت هست؟ گفتی که عشق، پناهگاه است؛

اما حالا، دیوارهای این پناهگاه، رویِ سرم آوار شده‌اند

و من زیرِ خروارها “دلتنگی”، نفس کشیدن را فراموش کرده‌ام.

صدایت… آن موسیقیِ مبهمی که در گوشم زمزمه می‌شد،

حالا تبدیل شده به سکوتی که در سقفِ خانه لانه کرده است.

نامت را رویِ کاغذ نوشتم،

جوهرش پخش شد، انگار کلمات هم تحملِ سنگینیِ نبودنت را نداشتند.

هر چه نوشتیم، هر چه خواندیم، هر چه ساختیم؛

همه در یک پلک‌برهم‌زدن، دود شد و به آسمانِ بی‌تفاوت رفت.من هنوز از خیابان‌هایی رد می‌شوم که قدم‌هایِ ما را حفظ‌اند،

سنگفرش‌ها زیرِ پایم فریاد می‌کشند،

و درختانِ کوچه، وقتی از کنارشان می‌گذرم،

برگ‌هایِ زردشان را به نشانه‌یِ تسلیت به رویِ شانه‌هایم می‌ریزند.

همه می‌دانند تو نیستی،

حتی باد، وقتی می‌وزد، نامِ تو را دیگر صدا نمی‌زند.

می‌دانی تلخ‌ترین قسمتِ ماجرا کجاست؟

اینکه من هنوز دارم برایت قصه می‌بافم.

در خیالاتم، درِ خانه باز می‌شود،

تو با همان لبخندِ همیشگی می‌آیی،

و من تمامِ این “نبودن‌ها” را یک دروغِ بزرگ می‌خوانم.

اما بیدار که می‌شوم،

دوباره همان تاریکی است و همان جایِ خالیِ تو،

که مثلِ یک زخمِ کهنه، هر روز سر باز می‌کند.

عشق، قمارِ عجیبی بود.

من تمامِ دار و ندارم را شرط بستم؛

قلبم را، شعرهایم را، حتی سکوتم را…

و تو با یک “خداحافظ” ساده، میز را ترک کردی

و من ماندم و کارت‌هایِ سوخته‌ای که دیگر دستی نمی‌تواند برنده کند.

حالا…

حالا فقط مانده‌ام با تکه‌ای از من که با تو رفت،

و تکه‌ای از تو که اینجا، در رگ‌هایِ من رسوب کرده است.

برو،

اما بدان که هیچ‌کس، هیچ‌گاه،

آن‌گونه که من تو را دوست داشتم،

دوستت نخواهد داشت.

این داغ، این حفره، این شکست…

نه با زمان درمان می‌شود، نه با فراموشی.

من در همین نقطه‌یِ پایان،

در همین ایستگاهِ خالی،

تا ابد به قطاری که تو را برد، نگاه خواهم کرد
دیدگاه ها (۰)

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

یک صوتِ مُبهمم که الفبا نمی‌شومیک واژه ی عجیب که معنا نمی‌شو...

یک صوتِ مُبهمم که الفبا نمی‌شومیک واژه ی عجیب که معنا نمی‌شو...

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

این لبخند حقارت رضا پهلوی رو ثبت کنید!

در میان تمام زیبایی‌های این دنیا، هیچ‌کدام به عمقِ نگاه تو ن...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

آقا... بابامای کاش باز آیی و من پای تو بوسمدر سجده روم، صورت...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط