{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بادیگارد_سرد_من

#بادیگارد_سرد_من



پارت ²¹

ویو لارا____

_____فلز سرد..



هوای نمور و زنگ‌زده‌ی داخل ساختمان، توی ریه‌هام می‌پیچید. بوی خاک، رطوبت و… بوی فلز. بوی خون....

قدم اول را که برداشتم، صدای خش‌خش آجر و شیشه زیر پوتینم بلند شد. تاریکی مثل یک پتوی سنگین روی همه چیز افتاده بود، اما چشمانم کم‌کم به سایه‌ها عادت می‌کرد...



"کجایین عوضی‌ها؟"


صدایم توی سکوت لانه کرده بود، پر از خشم و آماده‌باش.

اولین صدا از سمت راست بود. شاید یک نجوای پشیمانی. یا شاید، فقط یک تله.
نلغزیدم. درست در لحظه‌ای که سایه‌ای متحرک را دیدم، تفنگم آماده بود...

چند شلیک پشت سر هم. صدای انفجار توی فضای بسته، گوش را کر می‌کرد.
بعد، صدای افتادن.

دوباره سکوت. فقط صدای نفس‌های خودم که مثل باد در طوفان بود.

توی تاریکی پیش رفتم. پایم به چیزی گیر کرد. یک تکه چوب؟ نه. یک جسد.
نفهمیدم چه کسی است. اهمیتی هم نداشت...

صدای دیگری آمد. این‌بار از جلو.
یک سایهٔ بلندتر، با نوری لرزان در دست. یک چاقو توی دستش برق زد.

به سمتش دویدم. با آن دردِ کهنه در پهلویم، با دردِ تازه در بازویم.
وقتی نزدیک شد، ضربهٔ اولش را جاخالی دادم. سردی فلز را کنار صورتم حس کردم.
قبل از اینکه بتواند ضربهٔ دوم را بزند، کلت را بالا آوردم...


"بازی تمومه، حرومزاده."



شلیک دوم. این‌بار نزدیک‌تر. افتاد.

اما همین موقع بود که از سمت چپ، از پشت یک ستون، چیزی به پهلویم خورد.
یک درد تیز و برنده.
چاقو....

نفس در سینه‌ام حبس شد. خون شروع به ریختن کرد.
اما فایده‌ای نداشت.
تمام تمرکزم روی جیا بود.

با همان حال، برگشتم و گلوله‌ای به سمت آن سایه شلیک کردم.
افتاد...


نمی‌دانستم چند نفر دیگر باقی مانده‌اند. فقط می‌دانستم باید جیا را پیدا کنم.
هر قدم، سنگین‌تر از قبل بود. خون از پهلویم، از کنار لبم که تیر خورده بود، چکه می‌کرد.

وسط یک اتاق بزرگتر، جایی که نور کمی از پنجرهٔ شکسته می‌آمد، او را دیدم.
بسته شده به یک صندلی.
صورتش از گریه خیس بود، اما ساکت. انگار فهمیده بود باید ساکت بماند.



"جیا!"



صدایم گرفته بود، اما او سرش را بالا آورد. چشم‌های درشت و وحشت‌زده‌اش مرا دید.
یک لحظه انگار جان گرفت.

با آخرین توانم، خودم را به او رساندم. چاقو را با دست‌های خون‌آلود از روکش صندلی بریدم.
باندها را پاره کردم.



"خاله لارا…"


صدای ضعیفش در گوشم پیچید.

وقتی آزاد شد، به جای اینکه فرار کند، چسبید به من.
با تمام وزنش.
و شروع کرد به گریه کردن.



"اوما.... لارا…!"



نفسی عمیق کشیدم. درد توی تمام بدنم می‌پیچید، اما گرمای بدن کوچک جیا، حسِ زندگی را برگرداند.
دست خون‌آلودم را، همان‌طور که می‌لرزید، روی موهای نرمش گذاشتم.



"هیس… هیچی نیست، عشقم."



صدایم خفه بود.


"تموم شد. دیگه تموم شد."



اشک توی چشم‌های خودم جمع شده بود، اما سعی کردم نگذارم بریزد.


"قشنگم… نترس… گریه نکن."



جیا سرش را بلند کرد. صورت کوچکش پر از اشک و خون بود.


"حالت خوبه، اوما؟"

"اوما"؟


قلبم فشرده شد. بله، او مرا مثل مادرش می‌دید. همین بود که این بار، طاقتم را نیاوردم.

با سختی، لبخندی زدم.


"آره، عزیزم. تو رو که می‌بینم، بهتر می‌شم."



این بار، صدایم کمی قوی‌تر بود.





جیا سرش را تکان داد، نگاهش روی صورت خون‌آلودم ثابت ماند.


"ولی اوما… تو…"



"جیا، من خوبم."


سعی کردم صدام مطمئن باشد.


"نگران من نباش."

به سختی، انگشتانم را روی شانهٔ کوچکش گذاشتم و او را کمی عقب هل دادم.


"حالا بیا بریم بیرون. بیا سوار ماشین بشیم."



به سمت ماشین اشاره کردم.
وقتی جیا را به صندلی شاگرد نشاندم، خودم سخت‌ترین کار را داشتم انجام می‌دادم: سوار شدن.

چشم‌هایم سیاهی می‌رفت...
سرم را به عقب تکیه دادم. تیر توی پهلویم. چاقو در جای دیگر. خون از لبم و از کنارم شره می‌کرد.
هر نفس، مثل فرو بردن خنجر در آتش بود.

اما وقتی جیا را دیدم که با چشم‌های گرد شده نگاهم می‌کند،






ادامه دارد....

حمایت کنید و نظر بدین لایک یادتون نره عشقهای منننن🎀🎀
دیدگاه ها (۳)

بانوم فالو شه فیک نویسهههه فیکاش محشرههه@dead_roze

بانوم فالو شه فیک نویسه فیکاش محشرههه @jeon_rosha

#بادیگارد_سرد_منپارت ²⁰ویو لارا_________فهمیدن خون با صدای گ...

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁹ویو لارا__________درد زخمگینسکوت بعد ...

دستش را بالا آورد ، اما یک اسلحه در آن بود .قبل از آنکه فرصت...

[☆part²⁷☆]بلا به صندق ماشین تکیه داده بود و غرق خون بود،چشما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط