پارت 2
پارت 2
(زیر نور سایه)
هرج و مرج سرزمین جنوبی را فرا گرفت
هر گوشه کناره ای که جای قدم گزاشتن وجود داشت حرف از اولین نوزاد خوانواده سلطنتی بود
در همان حال ندیمه که دلش به حال پسرک رحم آمده بود پس از 6 روز و 7 شب به سرزمین شمالی رسید
ندیمه که میدانست خطر لو رفتن در کمین اوست بر نوزاد لباس دخترانه پوشاند و از پایتخت سرزمین شمالی به جزیره دریای سرخ پناه برد که جمعیت جزیره چیزی کم تر از 100 نفر بود که اکثرا پیر بودند
در همان حال امپراطور سرزمین جنوبی که در آتش عذاب وجدان میسوخت
خواست ندیمه را ببیند و شبانه با لباس مبدل به اقامتگاه ملکه رفت و سراغ ندیمه را گرفت اما هیچکس هیچ خبری از او نداشت
امپراتو به تردید اینکه ممکن است دستور ملکه باشد به در اتاق ملکه هجوم برد اما ... ملکه در حال گریستن بود در همان حالت ملکه با صورتی سرخ شده و چشم هایی اشک آلود به امپراطور خیره شد و داد کشید که چه بلایی سر پسر بیچاره م آمده؟
امپراطور که مطمئن شده بود کار ملکه نبوده با خشم از اتاق ملکه خارج شد و به سمت قصر رفت و به وزیر اعظم دستور داد که تمام فرماندهان حاضر شوند
از نیمه شب گذشته بود اما تمام نظامی ها و فرماندهان پایتخت شمشیر به دست روانه قصر شدند
صدای قدم برداشتن مردان نظامی بر پایتخت حکمرانی می کرد طوری که مردم از ترس جرعت بیرون آمدن از خانه هایشان را نداشتند
همه و همه از سرباز گرفته تا فرمانده در سالن افتخاری قصر حاضر شدند
امپراتو با خشم وارد شد ، بر تخت نشست
فرمانده ارشد از امپراطور سوال کرد:
اعلیحضرت چه شده که ما را به قصر فرا خوانده اید؟
اخم بین ابروهای امپراطور بیشتر شد
از امروز به بع هیچ نوزاد پسری نباید در سرزمین جنوبی باقی بماند
همه شان را زنده به گور کنید
فرمانده بعد از کمی مکث دستور امپراطور را پذیرف
از طلوع خورشید تمام سربازان به شهر و روستا ها اعزام شدند و مامور بودند که هر نوزاد پسری که تازه متولد شده را زنده به گور کنند
(زیر نور سایه)
هرج و مرج سرزمین جنوبی را فرا گرفت
هر گوشه کناره ای که جای قدم گزاشتن وجود داشت حرف از اولین نوزاد خوانواده سلطنتی بود
در همان حال ندیمه که دلش به حال پسرک رحم آمده بود پس از 6 روز و 7 شب به سرزمین شمالی رسید
ندیمه که میدانست خطر لو رفتن در کمین اوست بر نوزاد لباس دخترانه پوشاند و از پایتخت سرزمین شمالی به جزیره دریای سرخ پناه برد که جمعیت جزیره چیزی کم تر از 100 نفر بود که اکثرا پیر بودند
در همان حال امپراطور سرزمین جنوبی که در آتش عذاب وجدان میسوخت
خواست ندیمه را ببیند و شبانه با لباس مبدل به اقامتگاه ملکه رفت و سراغ ندیمه را گرفت اما هیچکس هیچ خبری از او نداشت
امپراتو به تردید اینکه ممکن است دستور ملکه باشد به در اتاق ملکه هجوم برد اما ... ملکه در حال گریستن بود در همان حالت ملکه با صورتی سرخ شده و چشم هایی اشک آلود به امپراطور خیره شد و داد کشید که چه بلایی سر پسر بیچاره م آمده؟
امپراطور که مطمئن شده بود کار ملکه نبوده با خشم از اتاق ملکه خارج شد و به سمت قصر رفت و به وزیر اعظم دستور داد که تمام فرماندهان حاضر شوند
از نیمه شب گذشته بود اما تمام نظامی ها و فرماندهان پایتخت شمشیر به دست روانه قصر شدند
صدای قدم برداشتن مردان نظامی بر پایتخت حکمرانی می کرد طوری که مردم از ترس جرعت بیرون آمدن از خانه هایشان را نداشتند
همه و همه از سرباز گرفته تا فرمانده در سالن افتخاری قصر حاضر شدند
امپراتو با خشم وارد شد ، بر تخت نشست
فرمانده ارشد از امپراطور سوال کرد:
اعلیحضرت چه شده که ما را به قصر فرا خوانده اید؟
اخم بین ابروهای امپراطور بیشتر شد
از امروز به بع هیچ نوزاد پسری نباید در سرزمین جنوبی باقی بماند
همه شان را زنده به گور کنید
فرمانده بعد از کمی مکث دستور امپراطور را پذیرف
از طلوع خورشید تمام سربازان به شهر و روستا ها اعزام شدند و مامور بودند که هر نوزاد پسری که تازه متولد شده را زنده به گور کنند
- ۴.۶k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط