مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.
در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت...
یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.
پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت:
خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.
کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
کشاورز گفت:
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه
اثر نا شناس
ﺁﻗﻮ ﻣﺎ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻐﺰ ﺧـــَــﺮ ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ،
ﻳﻨﻲ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺗﺮﻳﻦ ﻭ ﻓﺮﺡ ﺑﺨﺶ ﺗﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻋﻤﺮﻣﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺗﺠﺮﺑﻪ
ﮐﺮﺩُﻡ ...
ﻣﻴﺮﻓﺘــُﻴﻢ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺯﻧﻤﻮﻥ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪ ﻣﻴﺮﻱ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ؟ ﭼﺮﺍ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺮﺳﻲ ؟
ﻣﻴﻤﻮﻧﺪﻳﻢ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﻴﺮﻱ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ؟ ﭘﺲ ﮐﻲ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ
ﭘﻮﻝ ﺑﻴﺎﺭﻩ ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ؟
ﻣﻴﺸﺴﺘﻴﻢ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ
ﺟﻮﻥ ﺑﮑﻨﻢ ، ﺟﻨﺎﺑﻌﺎﻟﻲ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﻟﻢ ﺑﺪﻱ ؟
ﭘﺎ ﻣﻴﺸﺪﻳﻢ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻨﻴﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺍﻭﻣﺪﻱ ﺧﺮﺍﺑﮑﺎﺭﻱ ﮐﻨﻲ ؟
ﻗﻴﺎﻓﻪ ﻣﻮﻥ ﮊﻭﻟﻴﺪﻩ ﭘﻮﻟﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﺻﻼٌ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ
ﻧﻤﻴﺮﺳﻲ !
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻳﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺮﺍ ﮐﻲ ﺧﻮﺷﮕﻞ
ﻣﻴﮑﻨﻲ ؟
ﺍﺯ ﺩﺳﺘﭙﺨﺘﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩﻳﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﺻﻼٌ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﺯﺣﻤﺘﺎﻱ
ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻲ !
ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻴﮑﺮﺩﻳﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻫﺎ ؟ ﭼﻪ ﮔﻨﺪﻱ ﺯﺩﻱ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﺍﻱ ﺣﺮﻓﺎ
ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﻭﺟﺪﺍﻧﺘﻮ ﺭﺍﺣﺖ ﮐﻨﻲ؟ ... ﻫﺎ ﻫﺎ ﻫﺎ ﻫﺎ ﻫﺎ ...
ﺁﻗﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻔﺖ :
ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﮔﻪ ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻴﻦ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ
ﻳﮑﻲ ﺭﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻦ ﺍﺻﻼٌ ﺍﺯ ﺍﺳﻤﺶ ﻧﺘﺮﺱ ...
ﺑﺎ ﺷﻴﻤﻲ ﺩﺭﻣﺎﻧﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﺸه
گ
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.
در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت...
یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.
پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت:
خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.
کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
کشاورز گفت:
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه
اثر نا شناس
ﺁﻗﻮ ﻣﺎ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻐﺰ ﺧـــَــﺮ ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ،
ﻳﻨﻲ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺗﺮﻳﻦ ﻭ ﻓﺮﺡ ﺑﺨﺶ ﺗﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻋﻤﺮﻣﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺗﺠﺮﺑﻪ
ﮐﺮﺩُﻡ ...
ﻣﻴﺮﻓﺘــُﻴﻢ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺯﻧﻤﻮﻥ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪ ﻣﻴﺮﻱ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ؟ ﭼﺮﺍ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺮﺳﻲ ؟
ﻣﻴﻤﻮﻧﺪﻳﻢ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﻴﺮﻱ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ؟ ﭘﺲ ﮐﻲ ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ
ﭘﻮﻝ ﺑﻴﺎﺭﻩ ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ؟
ﻣﻴﺸﺴﺘﻴﻢ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ
ﺟﻮﻥ ﺑﮑﻨﻢ ، ﺟﻨﺎﺑﻌﺎﻟﻲ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﻟﻢ ﺑﺪﻱ ؟
ﭘﺎ ﻣﻴﺸﺪﻳﻢ ﮐﻤﮑﺶ ﮐﻨﻴﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺍﻭﻣﺪﻱ ﺧﺮﺍﺑﮑﺎﺭﻱ ﮐﻨﻲ ؟
ﻗﻴﺎﻓﻪ ﻣﻮﻥ ﮊﻭﻟﻴﺪﻩ ﭘﻮﻟﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﺻﻼٌ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ
ﻧﻤﻴﺮﺳﻲ !
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻳﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺩﺍﺭﻱ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺮﺍ ﮐﻲ ﺧﻮﺷﮕﻞ
ﻣﻴﮑﻨﻲ ؟
ﺍﺯ ﺩﺳﺘﭙﺨﺘﺶ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩﻳﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﺻﻼٌ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﺯﺣﻤﺘﺎﻱ
ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻲ !
ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻴﮑﺮﺩﻳﻢ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻫﺎ ؟ ﭼﻪ ﮔﻨﺪﻱ ﺯﺩﻱ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﺍﻱ ﺣﺮﻓﺎ
ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﻭﺟﺪﺍﻧﺘﻮ ﺭﺍﺣﺖ ﮐﻨﻲ؟ ... ﻫﺎ ﻫﺎ ﻫﺎ ﻫﺎ ﻫﺎ ...
ﺁﻗﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻔﺖ :
ﻣﯿﮕﻔﺖ : ﺍﮔﻪ ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻴﻦ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ
ﻳﮑﻲ ﺭﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻦ ﺍﺻﻼٌ ﺍﺯ ﺍﺳﻤﺶ ﻧﺘﺮﺱ ...
ﺑﺎ ﺷﻴﻤﻲ ﺩﺭﻣﺎﻧﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﺸه
گ
- ۴۱۲
- ۰۸ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط