مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.

در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت...

یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.


پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

کشاورز گفت:

خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.


کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟

کشاورز گفت:

آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه
دیدگاه ها (۲)

contract 🍷#contract 𝑃𝑇 2ویو هویج: پدر دست دخترکش رو به دستای...

{محکوم به لمس } part ۵ 杂交种 در میان یه شب تاریک و دلگیر با ن...

My Arirang Part 9

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:4با وارد شدن پرستار حرف مرد کامل نشد.؛ب...

وانشات سینا ساعی وقتی

دلبر رئیس

𝗈𝗇𝖾 𝗌𝗁𝗎𝗍:"𝗆𝗒 𝗌𝗁𝗂𝗇𝗂𝗇𝗀 𝗌𝗍𝖺𝗋"𝗐𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋: @choi_so_a𝗁𝗒𝗎𝗇𝗃𝗂𝗇: +𝗉𝖺𝗋𝗄 𝗅...

.قتل. پارت پنجم

حتما بادیگارد بهشون گفته بود مه اینا از اون مهمون های مهم و ...

سناریو ریندو برف کوچولوی من)) به نرده نزدیک شد. حواسش بود خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط