هیهات که جان طاقت افسانه ندارد

در عشق، #مسیر ی است که میانه ندارد
ساقی به گذر، ساغر و پیمانه ندارد 

صد دفتر و دیوان غزل هست، ولی حیف
این #راه دگر حافظ فرزانه ندارد 

از مدّعی ِ رهرو ِ این عشق بپرسید
معشوق چرا نرگس مستانه ندارد 

در #جاده ی این عشق، امیری است چو کوروش
افسوس که یک افسر شاهانه ندارد 

آوازه ی لیلی ز غزل رفت، چراکه
دیگر غزلی عاشق دیوانه ندارد 

نقّاله و راویّ و سخنگو، همه هستند
هیهات که جان طاقت افسانه ندارد 

از مسلک این عشق دگر هیچ نگویم
زیراکه زبان، واژه ی دردانه ندارد
دیدگاه ها (۱)

چون تو رفتی ، خانه بوی غم گرفت ، ویرانه شد.. آتشی بر جان , م...

آشفته تر از زلف پریشان نگارمآشفته ی آن چشم غزلخوان و خمارم آ...

باز میگویم که دل  ،  .. دیوانه ی چشمان توست ؟خانه و کاشانه ا...

غزل "رقص دل" اثری از مهرشاد علی زاده

طلوع خورشید عشق

خورشید عشق

🧡خورشید عشق🧡🧡🧡

امروز سیزده بدر , من و دوست بسیارعزیز و مهربانم : رزمن...

عاشق رویت شدم، دیوانه هستم بعد از اینمست چشمانت شدم، ویرانه ...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط