پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم
پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم
PART 5
پسری که دنبال اون مرد رفت برگشت.
اونقدر دویده بود که دیگه جونی واسش نمونده بود وقتی که به دفتر آژانس رسید درجا جلوی در افتاد روی زمین
" نتونستم بگیرمش ولی.....فهمیدم از کجا اومد میگریمش "
کسی حرف نمیزد و فقط گریه میکردن عجیب بود.....توجهشو جلب کرد وقتی نگاهشو به داخل دفتر داد تازه فهمید که چی شده....خشکش زد فقط به دختر که دازای عین بخشی از وجودس اون رو بغل کرده بود و گریه میکرد نگاه میکرد.
خشکش زد آروم و شکه از رو زمین بلند شد و آروم شروع کرد به دونه دونه قدم برداشتن دقیقا مثل مرده ها میشد از هر قدمش صدای پاره شدن روحش رو شنید....به دختر و دازای رسید و آروم نشست و دستشو پشت سر دختر کشید و خیلی آروم صداش کرد ولی جوابی نشیند
سعی کرد دختر رو از دازای فاصله بده اما دازای مقاومت میکرد تا اینکه پسر به زور جسم بی جون دختر رو از دازای فاصله داد
وقتی صورت بی روح و جسم بی جون دختر رو دید رنگش به سفیدی ابر ها شد و دختر رو صدا زد
" هی چشماتو باز کن...العان که وقت خواب نیست....اصلا شوخی بامزه ای نیست باشه.....دارم میترسم چشماتو باز کن "
فهمید....به خودش اومد و چشماش جدی شد....پسر فهمید که دیگه دیر شده.
چشمانش هم مثل قلبش ترکید و شروع باریدن کرد...دوتا دستاش رو روی صورت یخ زده دختر گذاشت و با دستاش صورتشو قاب گرفت
" خواهش میکنم......خواهش میکنم فقط یه بار...فقط یه بار دیگه چشماتو باز کن و نگام کن خواهش میکنم...فقط یه بار دیگه "
صدای گریه هاش بلند تر شد
" نرو...لطفا...تو دیگه نرو...مگه...مگه نگفتی کنارم میمونی ها...مگه نگفتی "
صورت دختر رو به سینش نزدیک کرد و با گریه فراوان شروع به فریاد زدن کرد
" چرا....چرا....اخع چرا.... "
اون پسر هم غیر از دختر کسی رو توی دنیای به این بزرگی نداشت..دختر مدت کمی بود که وارد زندگی پسر شده بود اما دختر تمام دنیا و رویای پسر بود....اما حالا اونم رفته بود و ازش تنها خاطره هاش.... و یه جسم سرد مونده بود
آره...بی انصافی بود....وقعا بی انصافی بود پسر تنها کسی بود که نتونسته بود با دختر خداحافظی کنه و حالا...دختر برای همیشه رفته بود
همه برای مدت زیادی فقط جسد بی روح دختر رو داخل آغوش دازای تماشا کردن...توی سکوت...اونا هیچ جوره نمیتونستن باهاش کنار بیان...نمیخواستن که باور کنن و توی سکوت فقط به این که دیگه دختر دیگه نیست...دیگه قرار نیست کنارشون باشه...دیگه هیچ وقت نمیبنشش...فکر میکردن
دختر رفته بود و اونا باید از این به بعد با جای خالیش سر میکردن.
دختر اون روز از پیششون برای ابد رفت اما با خودش بخشی از وجود همه رو برد جای خالی از وجودشون که دیگه هیچ وقت پر نمیشد
PART 5
پسری که دنبال اون مرد رفت برگشت.
اونقدر دویده بود که دیگه جونی واسش نمونده بود وقتی که به دفتر آژانس رسید درجا جلوی در افتاد روی زمین
" نتونستم بگیرمش ولی.....فهمیدم از کجا اومد میگریمش "
کسی حرف نمیزد و فقط گریه میکردن عجیب بود.....توجهشو جلب کرد وقتی نگاهشو به داخل دفتر داد تازه فهمید که چی شده....خشکش زد فقط به دختر که دازای عین بخشی از وجودس اون رو بغل کرده بود و گریه میکرد نگاه میکرد.
خشکش زد آروم و شکه از رو زمین بلند شد و آروم شروع کرد به دونه دونه قدم برداشتن دقیقا مثل مرده ها میشد از هر قدمش صدای پاره شدن روحش رو شنید....به دختر و دازای رسید و آروم نشست و دستشو پشت سر دختر کشید و خیلی آروم صداش کرد ولی جوابی نشیند
سعی کرد دختر رو از دازای فاصله بده اما دازای مقاومت میکرد تا اینکه پسر به زور جسم بی جون دختر رو از دازای فاصله داد
وقتی صورت بی روح و جسم بی جون دختر رو دید رنگش به سفیدی ابر ها شد و دختر رو صدا زد
" هی چشماتو باز کن...العان که وقت خواب نیست....اصلا شوخی بامزه ای نیست باشه.....دارم میترسم چشماتو باز کن "
فهمید....به خودش اومد و چشماش جدی شد....پسر فهمید که دیگه دیر شده.
چشمانش هم مثل قلبش ترکید و شروع باریدن کرد...دوتا دستاش رو روی صورت یخ زده دختر گذاشت و با دستاش صورتشو قاب گرفت
" خواهش میکنم......خواهش میکنم فقط یه بار...فقط یه بار دیگه چشماتو باز کن و نگام کن خواهش میکنم...فقط یه بار دیگه "
صدای گریه هاش بلند تر شد
" نرو...لطفا...تو دیگه نرو...مگه...مگه نگفتی کنارم میمونی ها...مگه نگفتی "
صورت دختر رو به سینش نزدیک کرد و با گریه فراوان شروع به فریاد زدن کرد
" چرا....چرا....اخع چرا.... "
اون پسر هم غیر از دختر کسی رو توی دنیای به این بزرگی نداشت..دختر مدت کمی بود که وارد زندگی پسر شده بود اما دختر تمام دنیا و رویای پسر بود....اما حالا اونم رفته بود و ازش تنها خاطره هاش.... و یه جسم سرد مونده بود
آره...بی انصافی بود....وقعا بی انصافی بود پسر تنها کسی بود که نتونسته بود با دختر خداحافظی کنه و حالا...دختر برای همیشه رفته بود
همه برای مدت زیادی فقط جسد بی روح دختر رو داخل آغوش دازای تماشا کردن...توی سکوت...اونا هیچ جوره نمیتونستن باهاش کنار بیان...نمیخواستن که باور کنن و توی سکوت فقط به این که دیگه دختر دیگه نیست...دیگه قرار نیست کنارشون باشه...دیگه هیچ وقت نمیبنشش...فکر میکردن
دختر رفته بود و اونا باید از این به بعد با جای خالیش سر میکردن.
دختر اون روز از پیششون برای ابد رفت اما با خودش بخشی از وجود همه رو برد جای خالی از وجودشون که دیگه هیچ وقت پر نمیشد
- ۱۳۰
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط