ابلیس
part 188
در باز شد و لوکا رو دید که یه دختر چهار پنج ساله تو بغلش بود که دازای حتی نگاهش هم نکرد. نمیخواست اون بچه متوجه اش بشه...امیدوار بود امشب بی دردسر تموم شه...
چند نفر دورش بودن و در حال صحبت بودن و گاهی بعضیا شوخی میکردن اما دازای حواسش به چویا بود و مدام تو ذهنش تکرار میکرد " چرا این مهمونی فاکی تموم نمیشه "
ظاهرش بی تفاوت بود اما درونش آتیش میگرفت وقتی مردی دستشو رو شونه ی چویا میزاشت...دنبال دلیل بود تا خودشو قانع کنه که اون مرد رو نکشه.
چویا بلاخره نگاه سنگین دازای رو روی خودش حس کرد و با یه لبخند براش دست تکون داد که دازای لبخند زد و آروم دستشو براش تکون داد.
یکی از اطرافیان گفت
" چطور پسر ریو میتونه انقدر به یه زن اهمیت بده؟ "
_ اون مادر پسرمه نمیتونم بهش بی توجهی کنم
" چرا اعتراف نمیکنی واقعا دلت رو برده؟ "
دازای لبخند زد و نگاهشو به اون مرد داد
_ نیاز به اعتراف نیست...اون همسرمه و من دیوونشم
" عالیه "
دازای نگاهشو گرفت و زیر چشمی به ائویی که دست به سینه رو صندلی نشسته بود و لپ هاشو پف کرده بود نگاه کرد و نگاهش نرم شد و آتیش درونش خوابید! این دختر خیلی شیرین بود مخصوصا اون چشمای سبز رنگش
_ پرنسس!
زیر لب زمزمه کرد و جمع اونا رو ترک کرد و سمت ائویی رفت و جلوش زانو زد
_ دخترم؟
ائویی با دیدن دازای اخم بامزه اش باز شد و یهو پرید تو بغلش
_ هی نباید چویا بفهمه...
" ائویی دلش برای باباییش تنگ شده بود "
دازای روی موهاشو بوسید
_ بازم میخوای بمونی خونه؟
" نه عمو لوکا نگفت که بابایی اینجاست "
_ پس بعدن جفتمون عمو رو دعوا میکنیم
ائویی خندید و دازای گونه شو بوسید
_ خب پرنسس من باید برم...شیرینی زیاد نخور
" چشم بابایی نمیخورم "
دازای از جلوش بلند شد و سمت سرویس رفت و آبی به صورتش زد...چرا باید یهو انقدر حالش بد بشه؟
تو آینه به خودش نگاه کرد که بازم اونو پشت سرش دید
" چویا ازت متنفر میشه "
_ نمیفهمه
" اول آخر میفهمه...دوباره قصد جونتو میکنه...چویا عاشقت نیست فقط بهت علاقه داره "
_ اشتباهه...اون...اون درکم میکنه...من بخاطر ائویی اینکارو کردم
" میدونی که فکر میکنه بهونه اوردی...دیر یا زود از دستش میدی تو یه بی عرضه ای که بخاطر ترس خانواده ای که ساختی رو از دست میدی"
_ خفه شو...گورتو گم کن گمشو
صدای قهقه هاش تو گوشش پیچید و دازای دستشو لای موهاش برد و صورتش رو با حوله خشک کرد
_ اشتباه میکنی عوضی...چویا درک میکنه...!
از سرویس خارج شد و لوکا سریع سمتش اومد و گفت
" رئیس یه عده آدم دارن دور تالار رو میگیرن "
_ شروع شده
" چیکار کنیم؟ "
_ نابودشون کن...آدما رو آماده کن برای محاصره و بعد تالار رو یک ساعت دیگه خالی کن اما مطمئن باش که کریس تو تالار میمونه.
" اطاعت میشه "
_ به خونه ها...
" تیراندازی شده "
دازای خندید
_ حدسم درست بود. عجله کن وقت نداریم
" چشم "
لوکا خارج شد و کنار ائویی یه زن ایستاد و به احتمال زیاد پرستار بود که امروز لوکا استخدام کرده بود. خب اون مهم نیست...هیرویا هم پیش اکوتاگاست جای بچه ها امنه...
چویا سمت دازای رفت و دستشو رو گونه اش گذاشت
+ حالت خوبه؟
_ خوبم!
دستشو رو دست چویا گذاشت و کف دستش رو بوسید
_ چویا...آماده باش
چویا نگاه نگرانش به نگاه هیجان انگیز تبدیل شد و دستشو کنار زد و دور گردنش حلقه کرد و سمت گوشش خم شد
+ امشب اون دختر رو خودم میکشم
_ چرا تو؟
+ چون تو قراره بهش دست بزنی
دستاشو دور کمر چویا حلقه کرد و با نیشخند گفت
_ من که قرار نیست سهم تورو به اون بدم
+ دستات رو بدنش قراره بخوابه و اگه این فقط یه ماموریت نبود هم تورو هم اونو باهم نفله میکردم
_ لذت من تویی چیبی
دستشو لای موهاش برد و مشت کرد که باعث شد موهاش کشیده بشه
+ هشدار خودمو دادم اقای اوسامو
ازش فاصله گرفت و با یه چشمک ازش دور شد که دازای رفتنش رو تماشا کرد و بعد خندید
_ حسود کوچولو!
....................................................
به دیوار دست به سینه تکیه داده بود و منتظر بود زنی که باهاش صحبت کرده بود لخت بشه اما حتی دلش نمیخواست ببینتش...فقط میخواست اون مدارک لعنتی رو بگیره و مشخص نبود این زن کجا قایمش کرده...فکر میکرد با زنا کاری نداره؟ هنوز بردار بزرگترش رو نشناخته.
روی تخت دراز کشید و به جذبه ای که در چهره دازای میشد دید خیره شد.
دازای کتش رو کنار انداخت و کراواتش رو شل کرد و با توجه به اینکه چویا داشت از داخل دوربین تماشا میکرد و ناخن هاشو از رو حرص میجویید.
اکوتاگاوا بالاسرش ایستاده بود و اونم در حال تماشا بود و وقتی دازای رو زن خیمه زد چویا جیغی کشید.
+ میکشمت!!!!!
________________________________________________________
ادامه دارد...
در باز شد و لوکا رو دید که یه دختر چهار پنج ساله تو بغلش بود که دازای حتی نگاهش هم نکرد. نمیخواست اون بچه متوجه اش بشه...امیدوار بود امشب بی دردسر تموم شه...
چند نفر دورش بودن و در حال صحبت بودن و گاهی بعضیا شوخی میکردن اما دازای حواسش به چویا بود و مدام تو ذهنش تکرار میکرد " چرا این مهمونی فاکی تموم نمیشه "
ظاهرش بی تفاوت بود اما درونش آتیش میگرفت وقتی مردی دستشو رو شونه ی چویا میزاشت...دنبال دلیل بود تا خودشو قانع کنه که اون مرد رو نکشه.
چویا بلاخره نگاه سنگین دازای رو روی خودش حس کرد و با یه لبخند براش دست تکون داد که دازای لبخند زد و آروم دستشو براش تکون داد.
یکی از اطرافیان گفت
" چطور پسر ریو میتونه انقدر به یه زن اهمیت بده؟ "
_ اون مادر پسرمه نمیتونم بهش بی توجهی کنم
" چرا اعتراف نمیکنی واقعا دلت رو برده؟ "
دازای لبخند زد و نگاهشو به اون مرد داد
_ نیاز به اعتراف نیست...اون همسرمه و من دیوونشم
" عالیه "
دازای نگاهشو گرفت و زیر چشمی به ائویی که دست به سینه رو صندلی نشسته بود و لپ هاشو پف کرده بود نگاه کرد و نگاهش نرم شد و آتیش درونش خوابید! این دختر خیلی شیرین بود مخصوصا اون چشمای سبز رنگش
_ پرنسس!
زیر لب زمزمه کرد و جمع اونا رو ترک کرد و سمت ائویی رفت و جلوش زانو زد
_ دخترم؟
ائویی با دیدن دازای اخم بامزه اش باز شد و یهو پرید تو بغلش
_ هی نباید چویا بفهمه...
" ائویی دلش برای باباییش تنگ شده بود "
دازای روی موهاشو بوسید
_ بازم میخوای بمونی خونه؟
" نه عمو لوکا نگفت که بابایی اینجاست "
_ پس بعدن جفتمون عمو رو دعوا میکنیم
ائویی خندید و دازای گونه شو بوسید
_ خب پرنسس من باید برم...شیرینی زیاد نخور
" چشم بابایی نمیخورم "
دازای از جلوش بلند شد و سمت سرویس رفت و آبی به صورتش زد...چرا باید یهو انقدر حالش بد بشه؟
تو آینه به خودش نگاه کرد که بازم اونو پشت سرش دید
" چویا ازت متنفر میشه "
_ نمیفهمه
" اول آخر میفهمه...دوباره قصد جونتو میکنه...چویا عاشقت نیست فقط بهت علاقه داره "
_ اشتباهه...اون...اون درکم میکنه...من بخاطر ائویی اینکارو کردم
" میدونی که فکر میکنه بهونه اوردی...دیر یا زود از دستش میدی تو یه بی عرضه ای که بخاطر ترس خانواده ای که ساختی رو از دست میدی"
_ خفه شو...گورتو گم کن گمشو
صدای قهقه هاش تو گوشش پیچید و دازای دستشو لای موهاش برد و صورتش رو با حوله خشک کرد
_ اشتباه میکنی عوضی...چویا درک میکنه...!
از سرویس خارج شد و لوکا سریع سمتش اومد و گفت
" رئیس یه عده آدم دارن دور تالار رو میگیرن "
_ شروع شده
" چیکار کنیم؟ "
_ نابودشون کن...آدما رو آماده کن برای محاصره و بعد تالار رو یک ساعت دیگه خالی کن اما مطمئن باش که کریس تو تالار میمونه.
" اطاعت میشه "
_ به خونه ها...
" تیراندازی شده "
دازای خندید
_ حدسم درست بود. عجله کن وقت نداریم
" چشم "
لوکا خارج شد و کنار ائویی یه زن ایستاد و به احتمال زیاد پرستار بود که امروز لوکا استخدام کرده بود. خب اون مهم نیست...هیرویا هم پیش اکوتاگاست جای بچه ها امنه...
چویا سمت دازای رفت و دستشو رو گونه اش گذاشت
+ حالت خوبه؟
_ خوبم!
دستشو رو دست چویا گذاشت و کف دستش رو بوسید
_ چویا...آماده باش
چویا نگاه نگرانش به نگاه هیجان انگیز تبدیل شد و دستشو کنار زد و دور گردنش حلقه کرد و سمت گوشش خم شد
+ امشب اون دختر رو خودم میکشم
_ چرا تو؟
+ چون تو قراره بهش دست بزنی
دستاشو دور کمر چویا حلقه کرد و با نیشخند گفت
_ من که قرار نیست سهم تورو به اون بدم
+ دستات رو بدنش قراره بخوابه و اگه این فقط یه ماموریت نبود هم تورو هم اونو باهم نفله میکردم
_ لذت من تویی چیبی
دستشو لای موهاش برد و مشت کرد که باعث شد موهاش کشیده بشه
+ هشدار خودمو دادم اقای اوسامو
ازش فاصله گرفت و با یه چشمک ازش دور شد که دازای رفتنش رو تماشا کرد و بعد خندید
_ حسود کوچولو!
....................................................
به دیوار دست به سینه تکیه داده بود و منتظر بود زنی که باهاش صحبت کرده بود لخت بشه اما حتی دلش نمیخواست ببینتش...فقط میخواست اون مدارک لعنتی رو بگیره و مشخص نبود این زن کجا قایمش کرده...فکر میکرد با زنا کاری نداره؟ هنوز بردار بزرگترش رو نشناخته.
روی تخت دراز کشید و به جذبه ای که در چهره دازای میشد دید خیره شد.
دازای کتش رو کنار انداخت و کراواتش رو شل کرد و با توجه به اینکه چویا داشت از داخل دوربین تماشا میکرد و ناخن هاشو از رو حرص میجویید.
اکوتاگاوا بالاسرش ایستاده بود و اونم در حال تماشا بود و وقتی دازای رو زن خیمه زد چویا جیغی کشید.
+ میکشمت!!!!!
________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۳۷
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط