درخت توت
توت ها چرا دیگر شیرین نیستند؟
میگذرد و می فهمم توت ها دیگر طعم قبلشان را نمی دهند .
انگار عصاره توت ها را بیرون کشیدند، عصاره زندگی را ،عصاره شادی را ،اعصاره گذشته را که طعم بی مزه آینده را که چشایی ات را تصاحب میکند .
همه چیز عوض شده ،طعم توت ها ،شکوفه های گیلاس ،موسیقی ها ....
ساده ترین آرزوهایم به سادگی ناپدید می شوند و من می مانم و توت هایی که بی مزه اند و شکوفه هایی که خشک شده اند.
در برابر تمام این تغیرات من فقط یک تماشاگرم ،یک تماشاگر منفعل، شاهد خاکستر شدن لبخند اش که هیچ کاری از دستش بر نمی آيد برای برگرداند گذشته هایی که گذشته و آینده هایی که نیامده و حالی که بی مزه شده است.
یک چیز را حالا خوب می فهمم ،زمان هیچ چیز را درست نمی کند ،فقط احساساتت را ازت می گیرد و تو دربرابر قویترین احساساتت ، بیگانه میشوی ،بیگانه ای دست پا چلفتی در حس....
آه توت هایی که شیرین بودند...
کاش توت ها تلخ می شد ،این بهتر از بی مزه بودنشان نبود؟ شاید تلخی بیشتر طعم زندگی می داد ،شاید تلخی اش احساساتم را بر می انگیخت....
باید صادقانه بگویم ،بعد از تمام ناله هایم ،من هنوز به خودم حق شکایت نمی دهم، شاید علت دست به قلم شدنم هم همین است ،زیرا می دانم ذره ای از درد مردمان مفلوک زمین را تجربه و درک نکردم پس چطور می توانم ناشکر باشم ؟
زندگی ام آرام است ،شاید بی مزه مثل توت ها
پس چرا این احساسات برایم انقدر رنج آور است؟چرا انقدر خودم را در برابرشان بی دفاع میبینم ،چرا احساساتم مرده اند؟ این غم در اعماق وجودم سر چشمه اش چیست؟
کاش هیچ چیز اینگونه پیش نمی رفت ،کاش تقدیر طعم توت هارا تغیر نمی داد ،کاش می توانستم باز بالای درخت توت بروم ،دست شان را بگیرم و چند نفری میان برگ ها و توت ها در سکوتِ هیاهو هم را نگاه کنیم و توت بچینیم ، بخندیدم ،باز هم بخندیدم، من حالا هم میخندم اما ،گویا خنده هایم هم طعمی ندارند،بی مزهِ بی مزه....
متوجه می شوم آنچه سال پیش کامم را شیرین می کرد توت نبود، در نهایت می فهمم ،طعم توت ها هیچوقت شیرین نبوده ،آنچه زیر زبانم آنقدر لذتبخش بود ,شادی بود، گذشته بود .
گذشته ای که گذشته....
#دست نوشته
میگذرد و می فهمم توت ها دیگر طعم قبلشان را نمی دهند .
انگار عصاره توت ها را بیرون کشیدند، عصاره زندگی را ،عصاره شادی را ،اعصاره گذشته را که طعم بی مزه آینده را که چشایی ات را تصاحب میکند .
همه چیز عوض شده ،طعم توت ها ،شکوفه های گیلاس ،موسیقی ها ....
ساده ترین آرزوهایم به سادگی ناپدید می شوند و من می مانم و توت هایی که بی مزه اند و شکوفه هایی که خشک شده اند.
در برابر تمام این تغیرات من فقط یک تماشاگرم ،یک تماشاگر منفعل، شاهد خاکستر شدن لبخند اش که هیچ کاری از دستش بر نمی آيد برای برگرداند گذشته هایی که گذشته و آینده هایی که نیامده و حالی که بی مزه شده است.
یک چیز را حالا خوب می فهمم ،زمان هیچ چیز را درست نمی کند ،فقط احساساتت را ازت می گیرد و تو دربرابر قویترین احساساتت ، بیگانه میشوی ،بیگانه ای دست پا چلفتی در حس....
آه توت هایی که شیرین بودند...
کاش توت ها تلخ می شد ،این بهتر از بی مزه بودنشان نبود؟ شاید تلخی بیشتر طعم زندگی می داد ،شاید تلخی اش احساساتم را بر می انگیخت....
باید صادقانه بگویم ،بعد از تمام ناله هایم ،من هنوز به خودم حق شکایت نمی دهم، شاید علت دست به قلم شدنم هم همین است ،زیرا می دانم ذره ای از درد مردمان مفلوک زمین را تجربه و درک نکردم پس چطور می توانم ناشکر باشم ؟
زندگی ام آرام است ،شاید بی مزه مثل توت ها
پس چرا این احساسات برایم انقدر رنج آور است؟چرا انقدر خودم را در برابرشان بی دفاع میبینم ،چرا احساساتم مرده اند؟ این غم در اعماق وجودم سر چشمه اش چیست؟
کاش هیچ چیز اینگونه پیش نمی رفت ،کاش تقدیر طعم توت هارا تغیر نمی داد ،کاش می توانستم باز بالای درخت توت بروم ،دست شان را بگیرم و چند نفری میان برگ ها و توت ها در سکوتِ هیاهو هم را نگاه کنیم و توت بچینیم ، بخندیدم ،باز هم بخندیدم، من حالا هم میخندم اما ،گویا خنده هایم هم طعمی ندارند،بی مزهِ بی مزه....
متوجه می شوم آنچه سال پیش کامم را شیرین می کرد توت نبود، در نهایت می فهمم ،طعم توت ها هیچوقت شیرین نبوده ،آنچه زیر زبانم آنقدر لذتبخش بود ,شادی بود، گذشته بود .
گذشته ای که گذشته....
#دست نوشته
- ۲.۰k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط