{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و این بخشی از چهره‌ی بی‌رحمانه‌ی دنیا بود که دخترک را این

و این بخشی از چهره‌ی بی‌رحمانه‌ی دنیا بود که دخترک را این‌گونه از پا درآورده بود. چه کسی باورش می‌شد او تنها و پیاده به سوی پل برود؟
او که آدمِ ماندن بود؛ دست‌کم در گذشته این‌گونه بود. برای ماندن و نگه داشتن بسیار جنگیده بود. یک نفس به سوی زندگی دویده بود. شاید نمی‌دانست آدم اگر تمام عمرش را بدود سرانجام جایی نفس کم می‌آورد.
به یاد دارم آن اواخر را... دخترک شیرین می‌خندید؛ حال آنکه در گذشته، لب‌هایش با لبخند بیگانه بودند. نمی‌دانم، شاید گمان می‌کرد راهی برای نجات یافته است. یعنی برای همین بی‌هیچ حرفی رفت و دیگر هرگز بازنگشت؟


#افکار_آبی
دیدگاه ها (۲۴)

پارت دوم معرفی کتاب زرد پوست: از همون بعد فارغ‌التحصیلی با ن...

کویر را نمیشود فقط دید

سهمِ مناشتباه کردن نبود…باور کردن بود.منبه چیزهایی باور کردم...

یک روز، میان تمام چیزهایی که از دست داده‌ای،به عقب نگاه می‌ک...

گاهی آدم خسته نیست...فقط دیگه توانِ ادامه دادن نداره.بعضی آد...

☘ سلام امام زمانم☀️ آقای خوبم...تمام کارهای روزانه‌ام را به ...

آدم‌ها فکر می‌کنند رفتن، نقطه‌ی پایانِ یک رابطه است؛ اما حقی...

🤍👇🏽✨️💖ساختنِ نسخه‌ی بهترِ خودت درد دارد؛اما ماندن در جایی که...

موسیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط