از رهبر می خواهد تا دعایش کند و رهبر جواب می دهد: »من دعا
از رهبر می خواهد تا دعایش کند و رهبر جواب می دهد: »من دعا می کنم شما رو. شما هم ما رو دعا کنید. دعای شماها ان شاءالله پیش خداوند مسموعه. مقبوله«مادر شعری را که برای رهبر گفته، می خواند و بعد هم خاطراتش را از زمان انقلاب تعریف می کند. از زمانی که پسرش را زندانی کرده بودند و او و همسرش را بارها به ساواک برده اند. از این که به عنوان مادر، حس کرده سینه حمیدرضایش موقع بازداشت، بین در و دیوار شکسته. خاطره هایش زنده شده. که بدون این که وقت ملاقات بدهند، از او خواسته اند پسرش را مجبور به همکاری کند تا چرخ مملکت بچرخد، وگرنه اعدامش می کنند. و او جوابمی دهد که حمیدرضا قبول نمی کند و اگر هم این کار را بکند، من نمی بخشمش. معلوم است که شهادت حمیدرضا برایش خیلی دردآور بوده. به خصوص زخم زبان ها و اذیت هایی که در کنار آن کشیده: »ساواک بهم گفت با اعدام پسرت، تا آخر عمر مهر ننگ زدیم رو پیشونیت« پیرزن از خاطراتش می گوید و رهبر اشک چشمش را با انگشت پاک می کند و می گوید:»همین شهادت ها پایه های جمهوری اسلامی را مستحکم کرد. اگر این جوان های امثال فرزند شهید شما، در دوران اختناق جهاد نمی کردند،
- ۴.۰k
- ۰۴ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط