{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪
_بخش دوم_
ناگهان دست های کوچکی دور پایم حلقه می‌شوند.سرش فریاد می‌زنم"دست از سرم بردار لعنتی!چرا هیچوقت ولم نمی‌کنی؟!"
هق هق کنان می‌گوید"من اینجام چون لازمه که باشم.برای تو و دوستات.خوبه که انقد دوستای زیادی داری..."
ناگهان لحنش جدی می‌شود"و دیگه هیچوقتِ هیچوقت سر من داد نزن!"
سر تکان می‌دهم"می‌خوای چکار کنی؟چرا اومدی و بغلم کردی؟!"
پایم را رها می‌کند"چون لازمش داشتی.نیاز داشتی که از من نترسی."
مکس با چشمهایی که اشک تویشان جمع شده نگاهم می‌کند.بقیه با بهت به من و موجود کوچولوی کنار پایم نگاه می‌کنند.هیچکس به جز مکس نمی‌داند ربط من و این بچه چیست.حتی الکسا.اما سوروس ناگهان نگاهم می‌کند آرام می‌گوید"اون تویی ری مگه نه؟وقتی که بچه بودی؟"
سرم را پایین می‌اندازم و فقط به اشکهایم فکر می‌کنم که نباید پایین بیایند.ناگهان ریچل هفت ساله می‌گوید"من ریچل هستم.من راهنمای شما برای این قسمت از آزمونم.شما بخشی از زندگی منو می‌بینید و بعد از اون نتیجه گیری می‌کنید و برای چالش هایی که سر راهتون قرار می‌گیره ازشون استفاده می‌کنین."
پسر اسپانیایی می‌گوید"تو با اون یکی ریچل نسبتی داری؟"
بازتابِ کوچولویم سر تکان می‌دهد"من یه شبیه سازی ام که از جهانی موازیِ جهان شما اومدم.ریچل می‌تونه من باشه ولی ده سال بزرگتر.و می‌تونه هم نباشه."
سرم را بالا می‌آورم و به چشم های سوروس نگاه می‌کنم.به آن چشم های سیاه درشت که حالا ردی از نگرانی و دلواپسی توی آن دویده.از بین هیاهوی بچه ها که از ریچل هفت ساله سوال می‌پرسند خودم را به او می‌رسانم و تا می‌رسم می‌بینم مکس هم دنبالم آمده و دارد به ما می‌رسد دست سوروس را می‌گیرم"همه چی رو توضیح می‌دم"
نگاهم می‌کند و می‌گوید"قضیه این نیست."
مکس به ما می‌رسد و می‌گوید"بهش گفتی سوروس؟"
سوروس سر تکان می‌ دهد"نه هنوز"
مکس نگاهم می‌کند و می‌گوید"ما تصمیم گرفتیم که این مرحله رو کنسل کنیم.اگه تو بخوای،این بچه تخس رو یه جا زندونی می‌کنیم و مادر وود رو به عزاش می‌نشونیم که اینطوری خجالت زدت کرده."
سوروس می‌گوید"فقط کافیه بخوای.اونوقت همه‌ش تموم می‌شه."
نگاهشان می‌کنم و لبخندی از ته دل می‌زنم"خیلی دوستون دارم"
بعد یک لحظه به ریچل جونیور نگاه می‌کنم و می‌گویم"می‌تونم انجامش بدم.از پسش برمیام.نگران من نباشین."
مکس می‌گوید"تو از اون خوشت نمیاد ری!"
آرام می‌گویم"همه چیز قرار نیست باب میل من پیش بره.اگه این نمایش مزخرف می‌تونه باعث بشه چیز جدیدی یاد بگیرم...انجامش می‌دم.مشکلی نیست.اون بچه...فقط خودمم.چیزی نیست که بخوام ازش فرار کنم."
مکس دوباره می‌گوید"باشه.پس یکم با شازده‌ت تنهات می‌ذارم.یکم جیک جیک کنین باهم"
با دست جادویی به سمتش حواله می‌کنم"یه روز می‌کشمت داداشی!"
لبخند می‌زند"نه اگه من زودتر بکشمت"
مکس می‌رود.من کنار سوروس می‌ایستم و دستش را محکم می‌گیرم.می‌گوید"مطمئنی مشکلی با این قضایا نداری ری؟"
سر تکان می‌دهم"من خوبم.خیلی برام با ارزشه که حواست به همه چیز بود سوروس!هیچکس به اندازه مکس حواسش به من نبوده و حالا تو از اون جلو زدی.ممنونم.ممنون که برات مهمه."
سوروس دستم را نوازش می‌کند و می‌گوید"خفه شو بابا!"
لبخند می‌زنم"وای پسر!تو واقعا عاشقمی اینطور نیست؟!"
ناگزیر سر تکان می‌دهد"متاسفانه همینطوره."
دیدگاه ها (۰)

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش اول_ "به سلامتی خانوادهکه...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①①_بخش دوم_کی اشک هایم جاری شد؟ن...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش اول__تو همانی که همه عمر ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑨_بخش دوم_هیچکس حال نمک ریختن یا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط