shh my baby is sleeping-part 3
خانه تاریک بود. پردهها کشیده شده بودند و سکوت سنگینی همهجا را گرفته بود. چان گلها را روی میز گذاشت و شروع به گشتن کرد.
آشپزخانه خالی بود. اتاق نشیمن هم همینطور.
«مینهو؟ کجایی؟»
صدایش کمی لرزید. بالاخره به اتاق خواب رسید. در نیمهباز بود و مینهو اونجا بود.
مینهو روی تخت دراز کشیده بود. موهایش نامرتب روی پیشانیاش ریخته بودند و چشمهایش بسته بود. آنقدر بیحرکت بود که برای یک لحظه، چان حتی جرئت نکرد نفس بکشد. آهسته نزدیک شد.
«مینهو...؟»
کنار تخت زانو زد.
«عزیزم؟»
دستش را به سمت صورت مینهو برد، اما درست پیش از لمس کردنش مکث کرد.
«منم... چان.»
مینهو هیچ واکنشی نداد. لبخند لرزانی روی لبهای چان نشست؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش ناامیدانهای برای جلوگیری از فروپاشی بود.
«میدونم حق نداری بخوای منو ببینی. میدونم خیلی بهت آسیب زدم...همهش دروغ بود، مینهو. همهش.»
این بار دست مینهو را گرفت. سرد بود.یه سردی عمیق که به خاطرش لبخند از صورت چان محو شد.
«مینهو؟»
دستش را میان دو دست خودش گرفت.
«عزیزم، بیدار شو... خواهش میکنم.»
برای اولین بار بعد از مدتها، صدای بنگ چان شکست.
«من اومدم که برگردم پیشت. اومدم بگم اشتباه کردم... اومدم بگم هنوز عاشقتم.»
نگاهش به صورت بیحرکت مینهو افتاد.
«فقط... فقط چشماتو باز کن.»
چان دستش را روی گونهی او گذاشت.
«لطفاً نذار فکر کنم که اینقدر دیر شده.»
مدتی گذشت. چان هنوز کنار تخت نشسته بود. نمیدانست چند دقیقه گذشته یا چند ساعت. فقط دست مینهو را میان دستهایش گرفته بود و به صورت آرام او نگاه میکرد.
«مینهو؟»
لبخند کوچکی زد.
«میدونم خستهای، عزیزم. این چند روز خیلی سخت گذشته، نه؟»
با انگشت موهای روی پیشانی مینهو را کنار زد.
«اشکالی نداره. بخواب. من اینجام.»
کمی مکث کرد.
«راستی...من خیلی احمق بودم، مگه نه؟»
صدایش شکست.
«میدونم ازم عصبانیای. حق داری. ولی وقتی بیدار شدی، هرچقدر خواستی دعوام کن. قول میدم این بار گوش بدم. به تک تک سرزنش هات گوش میدم»
چان خم شد و پیشانی سرد مینهو را بوسید.
«دوستت دارم، بیبی.»
همونجا کنار تخت نشست و تا خود صبح بیدار ماند.
صبح روز بعد، فلیکس و یکی دیگه از دوستان چان، سونگمین به خونه آمدند. فلیکس چندین بار بعد از اینکه چان برگشت خونه باهاش تماس گرفته بود، اما چان جواب نداده بود. بالاخره تصمیم گرفته بودن خودشان را به اونجا برسانند.
وقتی وارد اتاق شدند، هر دو برای چند ثانیه خشکشان زد. مینهو روی تخت بود. چشماش بسته بود و صورتش رنگ پریده تر از قبل و چان کنار او نشسته بود؛ با همان لباسهای روز قبل، موهای آشفته و چشمهایی که از بیخوابی سرخ شده بودند.
سونگمین آهسته گفت:
«چان...»
چان سرش را برگرداند.
«اوه، شما اومدید؟»
فلیکس به مینهو نگاه کرد و اشک در چشمانش جمع شد.
«چان، متأسفم... واقعاً متأسفم.»
چان اخم کرد.
«برای چی؟»
سونگمین جلو آمد.دستش رو روی شونه ی چان گذاشت
«باید به فکر مراسم تدفین مینهو باشیم. نباید بیشتر از این—»
«ساکت.»
صدای چان آرام بود، اما آنقدر جدی که هر دو ساکت شدند. چان دوباره به سمت مینهو برگشت و پتو را تا روی شانههایش مرتب کرد.
«آرومتر حرف بزنید. بیبی من خوابیده.»
سونگمین با ناباوری به او نگاه کرد. میدونست چان نمیخواد قبول کنه.
«چان... مینهو دیگه—»
«گفتم ساکت باشید.»
این بار صدایش لرزید.
«خستهست. چند روزه درست نخوابیده. بذارید استراحت کنه.»
"اگر فکر کردید الان خیلی داستان غمگین شد باید بگم که ادامه اش بدتره🥲 خودم موقع نوشتنش خیلی گریه کردم"
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #بنگ_چان #لینو
آشپزخانه خالی بود. اتاق نشیمن هم همینطور.
«مینهو؟ کجایی؟»
صدایش کمی لرزید. بالاخره به اتاق خواب رسید. در نیمهباز بود و مینهو اونجا بود.
مینهو روی تخت دراز کشیده بود. موهایش نامرتب روی پیشانیاش ریخته بودند و چشمهایش بسته بود. آنقدر بیحرکت بود که برای یک لحظه، چان حتی جرئت نکرد نفس بکشد. آهسته نزدیک شد.
«مینهو...؟»
کنار تخت زانو زد.
«عزیزم؟»
دستش را به سمت صورت مینهو برد، اما درست پیش از لمس کردنش مکث کرد.
«منم... چان.»
مینهو هیچ واکنشی نداد. لبخند لرزانی روی لبهای چان نشست؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش ناامیدانهای برای جلوگیری از فروپاشی بود.
«میدونم حق نداری بخوای منو ببینی. میدونم خیلی بهت آسیب زدم...همهش دروغ بود، مینهو. همهش.»
این بار دست مینهو را گرفت. سرد بود.یه سردی عمیق که به خاطرش لبخند از صورت چان محو شد.
«مینهو؟»
دستش را میان دو دست خودش گرفت.
«عزیزم، بیدار شو... خواهش میکنم.»
برای اولین بار بعد از مدتها، صدای بنگ چان شکست.
«من اومدم که برگردم پیشت. اومدم بگم اشتباه کردم... اومدم بگم هنوز عاشقتم.»
نگاهش به صورت بیحرکت مینهو افتاد.
«فقط... فقط چشماتو باز کن.»
چان دستش را روی گونهی او گذاشت.
«لطفاً نذار فکر کنم که اینقدر دیر شده.»
مدتی گذشت. چان هنوز کنار تخت نشسته بود. نمیدانست چند دقیقه گذشته یا چند ساعت. فقط دست مینهو را میان دستهایش گرفته بود و به صورت آرام او نگاه میکرد.
«مینهو؟»
لبخند کوچکی زد.
«میدونم خستهای، عزیزم. این چند روز خیلی سخت گذشته، نه؟»
با انگشت موهای روی پیشانی مینهو را کنار زد.
«اشکالی نداره. بخواب. من اینجام.»
کمی مکث کرد.
«راستی...من خیلی احمق بودم، مگه نه؟»
صدایش شکست.
«میدونم ازم عصبانیای. حق داری. ولی وقتی بیدار شدی، هرچقدر خواستی دعوام کن. قول میدم این بار گوش بدم. به تک تک سرزنش هات گوش میدم»
چان خم شد و پیشانی سرد مینهو را بوسید.
«دوستت دارم، بیبی.»
همونجا کنار تخت نشست و تا خود صبح بیدار ماند.
صبح روز بعد، فلیکس و یکی دیگه از دوستان چان، سونگمین به خونه آمدند. فلیکس چندین بار بعد از اینکه چان برگشت خونه باهاش تماس گرفته بود، اما چان جواب نداده بود. بالاخره تصمیم گرفته بودن خودشان را به اونجا برسانند.
وقتی وارد اتاق شدند، هر دو برای چند ثانیه خشکشان زد. مینهو روی تخت بود. چشماش بسته بود و صورتش رنگ پریده تر از قبل و چان کنار او نشسته بود؛ با همان لباسهای روز قبل، موهای آشفته و چشمهایی که از بیخوابی سرخ شده بودند.
سونگمین آهسته گفت:
«چان...»
چان سرش را برگرداند.
«اوه، شما اومدید؟»
فلیکس به مینهو نگاه کرد و اشک در چشمانش جمع شد.
«چان، متأسفم... واقعاً متأسفم.»
چان اخم کرد.
«برای چی؟»
سونگمین جلو آمد.دستش رو روی شونه ی چان گذاشت
«باید به فکر مراسم تدفین مینهو باشیم. نباید بیشتر از این—»
«ساکت.»
صدای چان آرام بود، اما آنقدر جدی که هر دو ساکت شدند. چان دوباره به سمت مینهو برگشت و پتو را تا روی شانههایش مرتب کرد.
«آرومتر حرف بزنید. بیبی من خوابیده.»
سونگمین با ناباوری به او نگاه کرد. میدونست چان نمیخواد قبول کنه.
«چان... مینهو دیگه—»
«گفتم ساکت باشید.»
این بار صدایش لرزید.
«خستهست. چند روزه درست نخوابیده. بذارید استراحت کنه.»
"اگر فکر کردید الان خیلی داستان غمگین شد باید بگم که ادامه اش بدتره🥲 خودم موقع نوشتنش خیلی گریه کردم"
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #بنگ_چان #لینو
- ۵۰
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط