رمان(عشق)پارت۱۱
(ساعت۷). عمر:دل تو دلم نیست...یعنی یه ساعت مونده...عمر یااااا به خودت بیا پسر....آروم باش☺️☺️☺️☺️☺️☺️☺️. نکته=احمد و شوال ۳ سال پیش برای استراحت رفتن آلمان و دیگه اونجا میمونم و گاهی اوقات یه سری به شرکت و بچهاشون میزنن و برمیگردن بنابراین تو این مدت بچه هاشون شرکتشون رواداره میکنن یعنی :( سارپ و یاسمین و سوسن)البته چون سوسن زیاد از کار های شرکتی خوشش نمیاد برای همین زیاد نمیره شرکت و خودش تو مزون لاکچری خودش کار میکنه یاسمین و سارپ بخاطر یکی جلسه های کاری شرکت به ازمیر رفتن و تا ۲ هفته باید اونجا بمونن تا کارها انجام بشه و چون سوسن تازه تیر خورده باهاشون نرفت(در ضمن یاسمین و سارپ هم وکیل های معروف ترکیه هستن هستن و سوسن هم یه روان شناس معروف ترکیه هست)». ادامه رمان=. «همین لحظه در خونه سوسن» (یاسمین به سوسن زنگ میزنه) یاسمین: سلام آبجی جونم خوبی؟. سوسن: سلام یاسمین بهترم عزیزم اما هنوز یه ذره درد دارم یاسمین: خداروشکر..... نمیدونی چقدر از دست سارپ عصبانیم اینجاهم دنبال عیاشیه حالا خوبه تازه رسیدیم... باورم نمیشه این پسر چه حال و حوصله ای داره ها.... بگذریم من که از موقعی که رسیدیم تو هتل خوابیدم تا الان یعنی انقدر خستم ......اوف هوا هم خیلی سرد خدا کنه سرما نخوریم. سوسن: وای آبجی چقدر غر میزنی بسه بسه دیگه سر درد گرفتم..... وای ساعت ۷:۴۵ ببین چیکار کردی الان چیکار کنم؟. یاسمین چی شده با کسی قرار داری ؟. سوسن: عمر میخواد یه ربع دیگه بیاد دنبالم بریم شام بخوریم حالا تو این فرصت کم چیکار کنم ... بگذریم فعلا خدافظ. یاسمین: باشه عزیزم برو بای.
- ۱۰.۴k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط