از روزهای کودکی

از روزهای کودکی
چیزهای زیادی یادم نمانده.
لباس‌هایم
به قد کشیدن برادرم بستگی داشت
پیراهن‌های گشادی
که آستینش بوی گریه می‌داد.
‌
از روزهای مدرسه
چیزهای زیادی یادم نمانده
جز مشق‌های همکلاسی‌هایم "آن مرد در تیر باران آمد"
جز زمزمه‌ی همکلاسی‌هایم "باز موشک
با گلوله
می‌خورد بر بام خانه" ‌
از بازی های کودکی اما
چیزهای زیادی یادم مانده
ما "قائم باشک" دوست داشتیم
هواپیماهای دشمن "قائم موشک"
یادم هست
یک شب
روی زانوهای مادرم چشم گذاشتم
پدر زیر آوار پنهان شد
خواهرم زیر خمپاره
‌
دیدگاه ها (۱)

روزهای زیادی باهم عاشقی کردیمروزهای زیادی هر نفسی که کشیدم ی...

سیران گیان! چند روز از آن روز سرد پاییزی می‌گذرد؟‌‌ همان ر...

حضور در روزهای انقلابمحمد در ایام انقلاب در کنار پدر و برادر...

من دوستی دارم که 16 سال از خودم کوچک تر است. دوست من بهترین...

جمعیت بسرعت از کنارم رد شد و در محوطه مقابل مقام ترمز کشید. ...

همان روزهای اول درگیری در سوریه، مسلحین شبانه نزدیک حرم حضرت...

ناگفته های فریبا نادری از ازدواجش با مسعود رسامفریبا نادری  ...

. می گفت:«از انقلاب و رهبرش متنفر بودم...»خیلی آهسته صحبت می...

#فنجانی_چای_باخداقسمت پنجاه نهمقسمت پنجاه و نهروز بعد به محض...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط