❣ جانم فدایت مادرم❣
❣ جانم فدایت مادرم❣
✍ ..از بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند:
این مقام ارزشمند را چگونه یافتی؟
گفت: شبی مادر از من آب خواست. نگریستم، آب در خانه نبود. کوزه برداشتم و به جوی رفتم که آب بیاورم. چون باز آمدم، مادر خوابش برده بود.
پس با خویش گفتم:
«اگر بیدارش کنم، خطاکار خواهم بود.»
آن گاه ایستادم تا مگر بیدار شود.
هنگام بامداد، او از خواب برخاست،
سر بر کرد و پرسید:
چرا ایستاده ای؟!
قصه را برایش گفتم.
او به نماز ایستاد و
پس از به جای آوردن فریضه،
دست به دعا برداشت
و گفت:
«خدایا! چنان که این پسر را بزرگ و عزیز داشتی، اندر میان خلق نیز او را عزیز و بزرگ گردان».
✍ ..از بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند:
این مقام ارزشمند را چگونه یافتی؟
گفت: شبی مادر از من آب خواست. نگریستم، آب در خانه نبود. کوزه برداشتم و به جوی رفتم که آب بیاورم. چون باز آمدم، مادر خوابش برده بود.
پس با خویش گفتم:
«اگر بیدارش کنم، خطاکار خواهم بود.»
آن گاه ایستادم تا مگر بیدار شود.
هنگام بامداد، او از خواب برخاست،
سر بر کرد و پرسید:
چرا ایستاده ای؟!
قصه را برایش گفتم.
او به نماز ایستاد و
پس از به جای آوردن فریضه،
دست به دعا برداشت
و گفت:
«خدایا! چنان که این پسر را بزرگ و عزیز داشتی، اندر میان خلق نیز او را عزیز و بزرگ گردان».
- ۸۵۸
- ۱۵ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط