{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سه

پارت سه
هانا: چیییی واقعا نکشتینش
یونگی: مگه تو بیهوش نبودی
هانا: بودم ولی بیدار شدم منم می‌خوام ببینمش
یونگی: هوفففف باشه بیارینش
لی: هانااا
هانا: لییییی لییییییی
لی: می‌خوام برای آخرین بار باهات حرف بزنم
هانا: برای آخرین بار نه نمیکشتت
لی: ایولللللل ولی کار کدوم آدم عوضی بود
یونگی: کار من بود
لی: یون.....یونگی تویییییی
یونگی: اسم منو بلدی
لی: داداشی
یونگی هانا: چییییی
لی: شاید باور نکنی ولی تو داداشمی وقتی خانوادمون ولت کرد من همیشه دنبالت بودم شاید باور نکنی ولی
یونگی: ببرینش
لی: چی ولم کنید عوضی هااااا
هانا: التماست میکنم کاری بهش نداشته باش
یونگی: باشه راستی فردا ازدواج میکنیم
هانا: چی باشه ولی میشه بغلت کنم شاید فکر کنی دیوونم ولی
یونگی حرف هانا رو قطع کرد و بغلش کرد
دیدگاه ها (۳)

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐اولین نشانه خیلی کوچک بود.آ...

قمار یا زندگی پارت۴۲

......//برده ی زیبا//......

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

....تک پارتی از یونگی....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط