سناریو
وقتی ا.ت قهر میکنه و حاضر نیست باهاش حرف بزنه...
نامجون از صبح هر بار نامجون چیزی میگفت، ا.ت فقط سرش را برمیگرداند.
نامجون آهی کشید و کنارش نشست. «هنوز از دستم ناراحتی؟»
ا.ت بدون اینکه نگاهش کند، گفت: «نه.»
نامجون لبخند زد. «وقتی میگی "نه"، یعنی خیلی ناراحتی.»
ا.ت دست به سینه گفت: «دیگه حرفی ندارم.»
نامجون آرام دستش را گرفت. «باشه، هر چقدر لازم باشه صبر میکنم... ولی نمیذارم با دلخوری بخوابی.»
ا.ت چند ثانیه اخم کرد، اما آخر سر لبخند کوچکی زد.
جین با یک بشقاب دسر وارد اتاق شد.
«برای خانومی که باهام قهر کرده.»
ا.ت حتی نگاهش هم نکرد. «نمیخوام.»
«مطمئنی؟ این همون چیزیه که دوست داری.»
ا.ت لبهایش را جمع کرد. «هنوز باهات قهرم.»
جین خندید. «باشه، ولی من اینجا میشینم تا آشتیم کنی.»
چند دقیقه بعد، ا.ت بالاخره قاشق را برداشت و هر دو خندیدند.
یونگی وارد اتاق شد و دید ا.ت پشتش را به او کرده است.
«میخوای دربارهش حرف بزنیم؟»
ا.ت آروم گفت: «فعلاً نه.»
«باشه...»
چند دقیقه سکوت گذشت. یونگی یک لیوان آب کنار او گذاشت.
«هر وقت آماده بودی، من گوش میدم.»
ا.ت برگشت و با صدای آرام گفت: «فقط دلم میخواست بیشتر حواست بهم باشه.»
یونگی سرش را تکان داد. «حق با توئه.»
جیهوپ جلوی ا.ت ایستاد.
«یه لبخند کوچولو؟»
ا.ت اخم کرد. «نه.»
«یه نگاه؟»
«نه.»
جیهوپ با خنده گفت: «پس اجازه دارم کنارت بشینم؟»
ا.ت شونه بالا انداخت. «هر کاری میخوای بکن.»
جیهوپ آرام کنارش نشست. «تا وقتی آشتی نکنی، از اینجا تکون نمیخورم.»
ا.ت سعی کرد اخمش را نگه دارد، اما آخرش خندهاش گرفت.
جیمین آرام در زد و وارد اتاق شد.
«میتونم بیام داخل؟»
ا.ت کوتاه جواب داد: «فرقی نمیکنه.»
جیمین کنارش نشست.
«ازت معذرت میخوام.»
ا.ت به او نگاه کرد. «میدونی چرا ناراحت شدم؟»
«آره... و نمیخوام دوباره تکرارش کنم.»
چند لحظه بعد، ا.ت آهی کشید و سرش را روی شانهی جیمین گذاشت.
تهیونگ چند بار اسم ا.ت را صدا زد.
«ا.ت...»
«...»
«هنوزم جوابم رو نمیدی؟»
ا.ت با اخم گفت: «فعلاً نه.»
تهیونگ با حالت مظلوم گفت: «پس من باید چیکار کنم که ببخشیم؟»
ا.ت کمی فکر کرد. «اول یه معذرتخواهی درست و حسابی.»
تهیونگ لبخند زد. «قبول... هر کاری لازم باشه انجام میدم.»
جونگکوک از صبح هر کاری میکرد، ا.ت بیتفاوت از کنارش رد میشد.
بالاخره جلوی در ایستاد و نگذاشت بیرون برود.
«تا حرف نزنیم، نمیذارم بری.»
ا.ت اخم کرد. «کنار برو.»
«اول بگو چرا اینقدر ناراحتی.»
ا.ت نفس عمیقی کشید. چون وقتی ناراحت بودم، متوجه حالم نشدی.
(چقدر لوسه خو بچم علم غیب که نداره)
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «حق داری... معذرت میخوام.»
ا.ت نگاهش کرد و گفت: «قول بده دفعهی بعد بیشتر حواست بهم باشه.»
جونگکوک لبخند زد. «قول میدم.»
ا.ت هم بالاخره لبخند کوچکی زد و قهرش تمام شد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
نامجون از صبح هر بار نامجون چیزی میگفت، ا.ت فقط سرش را برمیگرداند.
نامجون آهی کشید و کنارش نشست. «هنوز از دستم ناراحتی؟»
ا.ت بدون اینکه نگاهش کند، گفت: «نه.»
نامجون لبخند زد. «وقتی میگی "نه"، یعنی خیلی ناراحتی.»
ا.ت دست به سینه گفت: «دیگه حرفی ندارم.»
نامجون آرام دستش را گرفت. «باشه، هر چقدر لازم باشه صبر میکنم... ولی نمیذارم با دلخوری بخوابی.»
ا.ت چند ثانیه اخم کرد، اما آخر سر لبخند کوچکی زد.
جین با یک بشقاب دسر وارد اتاق شد.
«برای خانومی که باهام قهر کرده.»
ا.ت حتی نگاهش هم نکرد. «نمیخوام.»
«مطمئنی؟ این همون چیزیه که دوست داری.»
ا.ت لبهایش را جمع کرد. «هنوز باهات قهرم.»
جین خندید. «باشه، ولی من اینجا میشینم تا آشتیم کنی.»
چند دقیقه بعد، ا.ت بالاخره قاشق را برداشت و هر دو خندیدند.
یونگی وارد اتاق شد و دید ا.ت پشتش را به او کرده است.
«میخوای دربارهش حرف بزنیم؟»
ا.ت آروم گفت: «فعلاً نه.»
«باشه...»
چند دقیقه سکوت گذشت. یونگی یک لیوان آب کنار او گذاشت.
«هر وقت آماده بودی، من گوش میدم.»
ا.ت برگشت و با صدای آرام گفت: «فقط دلم میخواست بیشتر حواست بهم باشه.»
یونگی سرش را تکان داد. «حق با توئه.»
جیهوپ جلوی ا.ت ایستاد.
«یه لبخند کوچولو؟»
ا.ت اخم کرد. «نه.»
«یه نگاه؟»
«نه.»
جیهوپ با خنده گفت: «پس اجازه دارم کنارت بشینم؟»
ا.ت شونه بالا انداخت. «هر کاری میخوای بکن.»
جیهوپ آرام کنارش نشست. «تا وقتی آشتی نکنی، از اینجا تکون نمیخورم.»
ا.ت سعی کرد اخمش را نگه دارد، اما آخرش خندهاش گرفت.
جیمین آرام در زد و وارد اتاق شد.
«میتونم بیام داخل؟»
ا.ت کوتاه جواب داد: «فرقی نمیکنه.»
جیمین کنارش نشست.
«ازت معذرت میخوام.»
ا.ت به او نگاه کرد. «میدونی چرا ناراحت شدم؟»
«آره... و نمیخوام دوباره تکرارش کنم.»
چند لحظه بعد، ا.ت آهی کشید و سرش را روی شانهی جیمین گذاشت.
تهیونگ چند بار اسم ا.ت را صدا زد.
«ا.ت...»
«...»
«هنوزم جوابم رو نمیدی؟»
ا.ت با اخم گفت: «فعلاً نه.»
تهیونگ با حالت مظلوم گفت: «پس من باید چیکار کنم که ببخشیم؟»
ا.ت کمی فکر کرد. «اول یه معذرتخواهی درست و حسابی.»
تهیونگ لبخند زد. «قبول... هر کاری لازم باشه انجام میدم.»
جونگکوک از صبح هر کاری میکرد، ا.ت بیتفاوت از کنارش رد میشد.
بالاخره جلوی در ایستاد و نگذاشت بیرون برود.
«تا حرف نزنیم، نمیذارم بری.»
ا.ت اخم کرد. «کنار برو.»
«اول بگو چرا اینقدر ناراحتی.»
ا.ت نفس عمیقی کشید. چون وقتی ناراحت بودم، متوجه حالم نشدی.
(چقدر لوسه خو بچم علم غیب که نداره)
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «حق داری... معذرت میخوام.»
ا.ت نگاهش کرد و گفت: «قول بده دفعهی بعد بیشتر حواست بهم باشه.»
جونگکوک لبخند زد. «قول میدم.»
ا.ت هم بالاخره لبخند کوچکی زد و قهرش تمام شد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۴۵.۳k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط