رمان=عشق و نفرت
رمان=عشق و نفرت
پارت⁴
خودش نگاه میکردم حواسم به حرفاش نبود چشمای بیش از حد سیاه که حتا نقطه ی وسط چشمش معلوم نبود چقدر جذاب آبرویی مشکی و مرتب لب و دماغ معمولی موهای مشکی که حالت گرگی کوتاه بود پیرهن دکمه دار جذبش و شلوار مشکی جذبش هیکلش مثل اون پسرایی که شیش جیب میپوشن مثل سیخ کبابن نبود جلل خالق این آدمه یا حوری و فرشته پسر بودم میگرفتمش وای خنگ اون الان تورو میخاد بگیره اگه پسر بودی که گی میشد وای خندم گرفت بلند خندیدم ندونستم حرفش رو قطع کرده با تعجب به من نگاه میکنه خندم گه تموم شد گفت=اصن فهمیدی تا الان چی گفتم ....نشست رو تخت منم نشستم رو به روش شروع کردم به واقعیت رو گفتن گفتم=ببین آقای محترم داداش یا حالا هرچی من دوست ندارم ازدواج کنم و نمیخام الان باشما یا حالا خلاصه ازدواج کنم ،با سردی نگاهش پوزخندی زد گفت=فک کردی من آرزومه دختری مثل تورو بگیرم؟،با سردی نگاهش به خودم اومدم فک کرده من تا آخرش خیلی مهربون رفتار میکنم با اینکه اون اخم کنه تمام سردی زمستونو ریختم تو چشمام و با لحن بیش از بی تفاوت گفتم=بهتر میریم و این بحث رو خاتمه میدیدم ،از جام پاشدم درو باز کنم برم بیرون که بلخره آدم شد گفت=مسخره بازی در نیار بیا تا صحبت کنیم ،نگاهش کردم دیدم دیگه اون سردی و بی تفاوتی تو صورتش دیده نمیشه رفتم نشستم رو به روش شروع به توضییح دادن کرد من به
گفت=اصن فهمیدی تا الان چی گفتم ،گفتم=اره بس چی مگه عقلم کمه ،گفت=یه بار دیگه بگو تا الان چی گفتم، وای لال بشی گیسو چی بگم الان عا بزا از خودم یچی بگم گفتم=شما گفتی که دیگه صحبت کافیه بریم بیرون و بگیم که بهم نمیایم و منم شما رو نمیخام ،نگام کرد یه لحظه چشماش فاز چشماش فاز خنده برداشت گفت=مطمعنی؟ ،گفتم=اره ،سرشو تکون داد از روی تاسف با سردی گفت=ببین منم با عشق تورو نمیخام بزار رو راست باشم من یه شرکتی رو دارم که به نام بابامه و وقتی که با تو ازدواج کنم به نام من میشه ولی شرط مامانم فقط ازدواج با تو بوده نمیدونم چرا و اگه من به اون کارخونه برسم تو رو طلاق میدم راحت میری،گفتم=چی چی مگه من بوقم اونوقت قربانی خواسته تو بشم تو خواب ببینی ،گفت=هر چی بخای میدم ،یاد طلبکار بابا افتادم گفتم=۵میلیارد پول میخام ،پوزخندی زد و با سردی نگام کرد گفت=همه جوره اون پول رو باز به من میدی ،گفتم=ها ،گفت=اون پولی که میخای برای طلبکار باباته درسته ،یا خدا این از کجا فهمید نکنه جن و انسیه گفتم=از کجا
پارت⁴
خودش نگاه میکردم حواسم به حرفاش نبود چشمای بیش از حد سیاه که حتا نقطه ی وسط چشمش معلوم نبود چقدر جذاب آبرویی مشکی و مرتب لب و دماغ معمولی موهای مشکی که حالت گرگی کوتاه بود پیرهن دکمه دار جذبش و شلوار مشکی جذبش هیکلش مثل اون پسرایی که شیش جیب میپوشن مثل سیخ کبابن نبود جلل خالق این آدمه یا حوری و فرشته پسر بودم میگرفتمش وای خنگ اون الان تورو میخاد بگیره اگه پسر بودی که گی میشد وای خندم گرفت بلند خندیدم ندونستم حرفش رو قطع کرده با تعجب به من نگاه میکنه خندم گه تموم شد گفت=اصن فهمیدی تا الان چی گفتم ....نشست رو تخت منم نشستم رو به روش شروع کردم به واقعیت رو گفتن گفتم=ببین آقای محترم داداش یا حالا هرچی من دوست ندارم ازدواج کنم و نمیخام الان باشما یا حالا خلاصه ازدواج کنم ،با سردی نگاهش پوزخندی زد گفت=فک کردی من آرزومه دختری مثل تورو بگیرم؟،با سردی نگاهش به خودم اومدم فک کرده من تا آخرش خیلی مهربون رفتار میکنم با اینکه اون اخم کنه تمام سردی زمستونو ریختم تو چشمام و با لحن بیش از بی تفاوت گفتم=بهتر میریم و این بحث رو خاتمه میدیدم ،از جام پاشدم درو باز کنم برم بیرون که بلخره آدم شد گفت=مسخره بازی در نیار بیا تا صحبت کنیم ،نگاهش کردم دیدم دیگه اون سردی و بی تفاوتی تو صورتش دیده نمیشه رفتم نشستم رو به روش شروع به توضییح دادن کرد من به
گفت=اصن فهمیدی تا الان چی گفتم ،گفتم=اره بس چی مگه عقلم کمه ،گفت=یه بار دیگه بگو تا الان چی گفتم، وای لال بشی گیسو چی بگم الان عا بزا از خودم یچی بگم گفتم=شما گفتی که دیگه صحبت کافیه بریم بیرون و بگیم که بهم نمیایم و منم شما رو نمیخام ،نگام کرد یه لحظه چشماش فاز چشماش فاز خنده برداشت گفت=مطمعنی؟ ،گفتم=اره ،سرشو تکون داد از روی تاسف با سردی گفت=ببین منم با عشق تورو نمیخام بزار رو راست باشم من یه شرکتی رو دارم که به نام بابامه و وقتی که با تو ازدواج کنم به نام من میشه ولی شرط مامانم فقط ازدواج با تو بوده نمیدونم چرا و اگه من به اون کارخونه برسم تو رو طلاق میدم راحت میری،گفتم=چی چی مگه من بوقم اونوقت قربانی خواسته تو بشم تو خواب ببینی ،گفت=هر چی بخای میدم ،یاد طلبکار بابا افتادم گفتم=۵میلیارد پول میخام ،پوزخندی زد و با سردی نگام کرد گفت=همه جوره اون پول رو باز به من میدی ،گفتم=ها ،گفت=اون پولی که میخای برای طلبکار باباته درسته ،یا خدا این از کجا فهمید نکنه جن و انسیه گفتم=از کجا
- ۶.۸k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط