HATE TO LOVE¹⁹
HATE TO LOVE¹⁹
(ویو:رز)
_:اما نگران نباش.
من هم برای تلافی...
میدونم که چیکار کنم باهاتون.
پوزخندی زدم...
اون فکر میکرد که رابطهاش با اون لیا برای من مهمه.
اما لحظهای خشکم زد...
چرا که اون منظورش از تلافی،این نبود که رابطه رو خراب کنه...
این بود که کاری کنه هر دو طرف درد بکشیم.
ولی خودم رو سریع جمع و جور کردم...
با اینکه نه صلاح به دست بودم،نه در میدان جنگ،تو حالت دفاعی وایساده بودم.
+:اولا که رابطهی تو با اون دختره اصلا برام مهم نیست.
دوما...
وقتی که گفتم دختره دوباره کامل به طرفم برگشت،و نگاهش رو داد بت چشمام.
ابرویی بالا انداخت:
_:و دوما؟(سرد و تو خالی.)
+:دوما،نمیذارم کاری انجام بدی که باعث آسیب به کیوان بشه.
لحنم جدی و قاطع بود...
اما پس از لحظاتی سکوت خندهای سرداد...
از شدت خنده دستش رو گذاشت رو شکمش،و با دست دیگهاش چارچوب رو گرفت.
من هم با چشمایی تیز و هوشیار بهش نگاه میکردم.
این خنده نشانهای تمسخر نبود...
نشانهی یه نقشهی بینقص بود!
بعد از گذشت یک دقیقه،خندهاش به آرومی رنگ باخت.
دوباره در همان حالتی ایستاد که برازندهی یک ولیعهد بود.
_:آه شاهدخت...
تو درست میگی،من نمیتونم کاری با اون مردم کنم اما...
لحنش خنثی بود و یه حالت تاسف مصنوعی داشت...
خون از سردی به حالتی جوشش در رگ هام،درحال تبدیل بود...
اون به کیوان گفته بود مردک؟
مردک تویی...
الله و اکبر.{به یاد پدربزرگ گرامی😂.}
اروم باش رز...
اون همینو و میخواد که تو عصبانی بشی،پس آروم باش.
و منتظر موندم تا حرفش رو تکمیل کنه.
_:اما...
گوشهی لبش به شکل نیشخندی رضایتمندانه بالا رفت...
_:اما تو روز عروسی آسیب میبینه.
چونکه جلوی چشماش تنها عشق زندگیش درحال ازدواج با مرد دیگه ای هست.
بیشتر تصور کن آذرخش...
چی؟آذرخش؟
اون الان روی من لقب گذاشت؟
_:وقتی که تو درحال رقصیدن با من هستی...
به عاقد جلوی همه جواب مثبت میدی...
حلقهی من و میکنی تو دستت...
و از همه مهم تر...
لب های منو میبوسی...
اون نظاره گره همهی این هاست،آذرخش.
حرفاش دقیقا خورد به هدف...
تصور کردن برای من سخت بود...
ولی اونکه اینارو با چشماش میبینه...
رسما میمیره و زنده میشه.
خواستم کلمه بگم اما نگفته رشتهی کلامم پاره شد...
...:شاهدخت!
{ببخشید هم سرما خورده بودم هم نت افتضاح بود😭!}
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
(ویو:رز)
_:اما نگران نباش.
من هم برای تلافی...
میدونم که چیکار کنم باهاتون.
پوزخندی زدم...
اون فکر میکرد که رابطهاش با اون لیا برای من مهمه.
اما لحظهای خشکم زد...
چرا که اون منظورش از تلافی،این نبود که رابطه رو خراب کنه...
این بود که کاری کنه هر دو طرف درد بکشیم.
ولی خودم رو سریع جمع و جور کردم...
با اینکه نه صلاح به دست بودم،نه در میدان جنگ،تو حالت دفاعی وایساده بودم.
+:اولا که رابطهی تو با اون دختره اصلا برام مهم نیست.
دوما...
وقتی که گفتم دختره دوباره کامل به طرفم برگشت،و نگاهش رو داد بت چشمام.
ابرویی بالا انداخت:
_:و دوما؟(سرد و تو خالی.)
+:دوما،نمیذارم کاری انجام بدی که باعث آسیب به کیوان بشه.
لحنم جدی و قاطع بود...
اما پس از لحظاتی سکوت خندهای سرداد...
از شدت خنده دستش رو گذاشت رو شکمش،و با دست دیگهاش چارچوب رو گرفت.
من هم با چشمایی تیز و هوشیار بهش نگاه میکردم.
این خنده نشانهای تمسخر نبود...
نشانهی یه نقشهی بینقص بود!
بعد از گذشت یک دقیقه،خندهاش به آرومی رنگ باخت.
دوباره در همان حالتی ایستاد که برازندهی یک ولیعهد بود.
_:آه شاهدخت...
تو درست میگی،من نمیتونم کاری با اون مردم کنم اما...
لحنش خنثی بود و یه حالت تاسف مصنوعی داشت...
خون از سردی به حالتی جوشش در رگ هام،درحال تبدیل بود...
اون به کیوان گفته بود مردک؟
مردک تویی...
الله و اکبر.{به یاد پدربزرگ گرامی😂.}
اروم باش رز...
اون همینو و میخواد که تو عصبانی بشی،پس آروم باش.
و منتظر موندم تا حرفش رو تکمیل کنه.
_:اما...
گوشهی لبش به شکل نیشخندی رضایتمندانه بالا رفت...
_:اما تو روز عروسی آسیب میبینه.
چونکه جلوی چشماش تنها عشق زندگیش درحال ازدواج با مرد دیگه ای هست.
بیشتر تصور کن آذرخش...
چی؟آذرخش؟
اون الان روی من لقب گذاشت؟
_:وقتی که تو درحال رقصیدن با من هستی...
به عاقد جلوی همه جواب مثبت میدی...
حلقهی من و میکنی تو دستت...
و از همه مهم تر...
لب های منو میبوسی...
اون نظاره گره همهی این هاست،آذرخش.
حرفاش دقیقا خورد به هدف...
تصور کردن برای من سخت بود...
ولی اونکه اینارو با چشماش میبینه...
رسما میمیره و زنده میشه.
خواستم کلمه بگم اما نگفته رشتهی کلامم پاره شد...
...:شاهدخت!
{ببخشید هم سرما خورده بودم هم نت افتضاح بود😭!}
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
- ۱.۱k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط