کپشننننن🛐🛐🛐
کپشننننن🛐🛐🛐
دوردونه سکسی🤤🔞
پارت چهار
پیدات میکنم دیگه نمیزارم ازدواج کنی نمیزارم
دختر کوچولوی خودم میمونی
"اِلورا"
چشمامو باز کردم اون رفته بود و من تنها روی کاناپه بودم .
نشستم و دستمو روی قلبم گذاشتم وای چرا اینقدر داره تند میزنه لعنتی هیکلش چشماش ته ریییش این
یه خوابه مردای داستان هام به واقعیت تبدیل شده .
در کلبه باز شد و اومد داخل
با دیدنم لب برچید
-خوب میتونی بری فاصله ایم به جاده اصلی نیست
وای ولی خیلی صگ اخلاقه ولی چشماش ادمو مست میکنه
روی کاناپه ولو شدم و لب باز کردم
دستمو روی پیشونیم گذاشتم و عررر زدم
+-اخ مچ پام خیلی درد میکنه
یه چشممو باز کردم
که نگاهش خیره موند روی مچ پاهام بعد روی رون برهنه ام
اون ترقوء بالا پایین شده اش از چشمام دور نموند
نگاهش رو داد به چشمام و با صدای دورگه اش که داشت دیونه میکرد لب برچید
-حله بمون فقط تا پس فردا
از ذوق دستامو روی لپام گذاشتم تا اینکه نگاهم افتاد به لباس عروسم
لبام آویزون شد بابا چرا اسرار داشت با یه مرد ۴۵ ساله ازدواج کنم
اگه ازدواج میکردم آبروم جلو همه ی دوستام میرفت چشممو از لباس عروسم گرفتم و دادم به اون پسره
چقدر آروم بود انگار هیچ غمی نداشت یهو یه چی ذهنمو درگیر کرد اسمش این گودزیلا خان اسم نداره
+اووووووم اسمتو بهم نمیگی
چوب هایی که برای روشن کردن بخاری تیکه کرده بود رو مینداخت توی بخاری
-کِیلان
وایی ننه چقدر اسمش به هیکلش میومد اِلورا کِیلان وایی
برگشت سمتم با چشمای ریزش بهم خیره شد
+خانوم کوچولو به چی فکر میکنی
با ذوق نگاهمو دادم به چشماش
+اسم منم اِلوراست
پاشدم و دستمو به شکمم کشیدم
+گشنمه کِیلان
یهو نگاهش تغییر کرد اخماشو کشید توهم چش شد یهو
-چیزی نداریم
قدمامو سمتش کشیدم که همونجا ایستاده بود انگشتم رو به آرومی روی قلبش حرکت دادم
ضربتن قلبش به شدت تند میزد قدش اونقدر بلند بود که سرمو بالا اوردم تا نگاهش کنم
#رمان #عاشقانه #بزرگسال
خوب دیگه خانوم کوچولو داره کرم میریزه 🛐🛐🛐
و خانوم کوچولو ها دارین بی محلی میکنیناااااا به پست ها🛐🛐🛐😩
دوردونه سکسی🤤🔞
پارت چهار
پیدات میکنم دیگه نمیزارم ازدواج کنی نمیزارم
دختر کوچولوی خودم میمونی
"اِلورا"
چشمامو باز کردم اون رفته بود و من تنها روی کاناپه بودم .
نشستم و دستمو روی قلبم گذاشتم وای چرا اینقدر داره تند میزنه لعنتی هیکلش چشماش ته ریییش این
یه خوابه مردای داستان هام به واقعیت تبدیل شده .
در کلبه باز شد و اومد داخل
با دیدنم لب برچید
-خوب میتونی بری فاصله ایم به جاده اصلی نیست
وای ولی خیلی صگ اخلاقه ولی چشماش ادمو مست میکنه
روی کاناپه ولو شدم و لب باز کردم
دستمو روی پیشونیم گذاشتم و عررر زدم
+-اخ مچ پام خیلی درد میکنه
یه چشممو باز کردم
که نگاهش خیره موند روی مچ پاهام بعد روی رون برهنه ام
اون ترقوء بالا پایین شده اش از چشمام دور نموند
نگاهش رو داد به چشمام و با صدای دورگه اش که داشت دیونه میکرد لب برچید
-حله بمون فقط تا پس فردا
از ذوق دستامو روی لپام گذاشتم تا اینکه نگاهم افتاد به لباس عروسم
لبام آویزون شد بابا چرا اسرار داشت با یه مرد ۴۵ ساله ازدواج کنم
اگه ازدواج میکردم آبروم جلو همه ی دوستام میرفت چشممو از لباس عروسم گرفتم و دادم به اون پسره
چقدر آروم بود انگار هیچ غمی نداشت یهو یه چی ذهنمو درگیر کرد اسمش این گودزیلا خان اسم نداره
+اووووووم اسمتو بهم نمیگی
چوب هایی که برای روشن کردن بخاری تیکه کرده بود رو مینداخت توی بخاری
-کِیلان
وایی ننه چقدر اسمش به هیکلش میومد اِلورا کِیلان وایی
برگشت سمتم با چشمای ریزش بهم خیره شد
+خانوم کوچولو به چی فکر میکنی
با ذوق نگاهمو دادم به چشماش
+اسم منم اِلوراست
پاشدم و دستمو به شکمم کشیدم
+گشنمه کِیلان
یهو نگاهش تغییر کرد اخماشو کشید توهم چش شد یهو
-چیزی نداریم
قدمامو سمتش کشیدم که همونجا ایستاده بود انگشتم رو به آرومی روی قلبش حرکت دادم
ضربتن قلبش به شدت تند میزد قدش اونقدر بلند بود که سرمو بالا اوردم تا نگاهش کنم
#رمان #عاشقانه #بزرگسال
خوب دیگه خانوم کوچولو داره کرم میریزه 🛐🛐🛐
و خانوم کوچولو ها دارین بی محلی میکنیناااااا به پست ها🛐🛐🛐😩
- ۲.۱k
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط