سناریو
#درخواستی
#سناریو
#استریکیدز
وقتی خون اشامن و برای اینکه از خونت تغذیه کنن،میدزدنت و کلی اذیتت میکنن اما بعد از چند وقتی از رفتارت میفهمن که تو عاشقشون شدی.
Bang Chan
همیشه با آن نگاه نافذ و جدیاش تو رو در گوشهای از اتاق محبوس میکرد تا خونت را از گردنت بمکد و جون بگیرد و یا تورو مجبور به کار هایی میکرد که در توانت نبود و آسیب میدیدی اما همچی از روزی شروع شد که گردنبندی خودت با دستهای خودت درست کرده بودی و مخزن کوچک داشت و داخلش کمی از خونت ریخته بودی تا زمان هایی که حالش بده و نیستی بخوره رو دور گردنش انداختی همه چیز عوض شد او متوجه شد که نه تنها ازش نمیترسی بلکه برای آسیب ندیدنش با جون خودت تلاش میکنی و یک شب درحالی که به دیوار پینت کرده بود و به گردنت مک میزد و خونت که از جای دندان های نیشش بیرون میومد را مینوشید آروم و با تعجب گفت "چرا با وجود اینکه میدونی چی هستم و ممکنه جونت رو بگیرم عاشقمی؟" و در آن لحظه حس کرد شاید اونم عاشقت شده نه خونت بلکه خودت
Minho
مینهو همیشه با حرف های تمسخرآمیز و رفتار سردش تو رو به چالش میکشید اما وقتی در یک لحظهی ناگهانی بدون اینکه بخواد تو برای محافظت ازش در برابر رقیب خوناشامی اش که قصدش جونش را کرده بود ایستادی و چاقو به تو اصابت کرد ماسک بیتفاوتیاش کنار رفت اون با نگاهی عمیق و شکه به چشم هایت خیره شد و دید که در انها جز عشق خالص چیزی نیست و قلبش برای اولین بار لرزیر و نفسش گرفت مینهو با صدایی شکسته و بلند گفت "دیوانه شدی... تو واقعا اینقدر عاشق منی؟" و اون هم همونجا بود که متوجه شد نمیتواند بدون تو زندگی کند و این بود آغاز زندگی جدید و خوناشامی ات به عنوان ملکه لی مینهو
Changbin
چانگبین همیشه با آن قدرت و ظاهر حذاب و ترسناکش تو را عذاب میداد و هر زمان که دلش میخواست بهت حمله میکرد و تا ساعت ها ازت خون میگرفت و گاهی اینقدر از لذت خونت مست میشد که باهات رابطه برقرار میکرد و صبحش بی تفاوت بدون هیچ اهمیتی میرفت اما وقتی در یک شب بارانی بدون هیچ ترسی دستان سردش را گرم کردی و به او گفتی که تنها نیست دیوارهای دفاعیاش فرو ریخت چانگبین که همیشه فکر میکرد فقط یک هیولا است حالا در آغوش تو احساس امنیت میکرد با صدایی لرزان که از یک خوناشام بعید بود گفت "چطور میتونی کسی مثل من رو دوست داشته باشی؟"و فهمیدی که دیگه وقتش شده قلب سردش رو برای خودت بگیری
Hyunjin
هیونجین همیشه با آن وقار و زیباییاش تو رو مثل یک گوهر نایاب نگاه میکرد البته نه تورو خونت رو چون سالها بود که منتظر این خون بود و گاهی اینقدر توی خوردن زیادروی میکرد که روحت پر میکشید اما اون با زخم کردن مچ دستش یا زبونش با خون خودش زنده ات میکرد تا دوباره بخوره و دوباره با آزار دادنت و تحقیر کردنت لذت ببره اما وقتی در یک لحظهی خاص زمانی که داشت با دندان هاش بدنت رو زخم میکرد دید که تو بدون مقاومت اجازه میدی هرکار میخواهد بکند لرزید انگار که قلبش داشت سنگینی میکرد چیز هایی حس میکرد و که سالها حس نکرده بود اون لحظه فهمید که داستان متفاوت است با صدایی گرفته گفت "تو جادو کردی... من فکر میکردم قلبم دیگه نمیتپد "و او هم در ان نگاه عشق ابدی را دید
#سناریو
#استریکیدز
وقتی خون اشامن و برای اینکه از خونت تغذیه کنن،میدزدنت و کلی اذیتت میکنن اما بعد از چند وقتی از رفتارت میفهمن که تو عاشقشون شدی.
Bang Chan
همیشه با آن نگاه نافذ و جدیاش تو رو در گوشهای از اتاق محبوس میکرد تا خونت را از گردنت بمکد و جون بگیرد و یا تورو مجبور به کار هایی میکرد که در توانت نبود و آسیب میدیدی اما همچی از روزی شروع شد که گردنبندی خودت با دستهای خودت درست کرده بودی و مخزن کوچک داشت و داخلش کمی از خونت ریخته بودی تا زمان هایی که حالش بده و نیستی بخوره رو دور گردنش انداختی همه چیز عوض شد او متوجه شد که نه تنها ازش نمیترسی بلکه برای آسیب ندیدنش با جون خودت تلاش میکنی و یک شب درحالی که به دیوار پینت کرده بود و به گردنت مک میزد و خونت که از جای دندان های نیشش بیرون میومد را مینوشید آروم و با تعجب گفت "چرا با وجود اینکه میدونی چی هستم و ممکنه جونت رو بگیرم عاشقمی؟" و در آن لحظه حس کرد شاید اونم عاشقت شده نه خونت بلکه خودت
Minho
مینهو همیشه با حرف های تمسخرآمیز و رفتار سردش تو رو به چالش میکشید اما وقتی در یک لحظهی ناگهانی بدون اینکه بخواد تو برای محافظت ازش در برابر رقیب خوناشامی اش که قصدش جونش را کرده بود ایستادی و چاقو به تو اصابت کرد ماسک بیتفاوتیاش کنار رفت اون با نگاهی عمیق و شکه به چشم هایت خیره شد و دید که در انها جز عشق خالص چیزی نیست و قلبش برای اولین بار لرزیر و نفسش گرفت مینهو با صدایی شکسته و بلند گفت "دیوانه شدی... تو واقعا اینقدر عاشق منی؟" و اون هم همونجا بود که متوجه شد نمیتواند بدون تو زندگی کند و این بود آغاز زندگی جدید و خوناشامی ات به عنوان ملکه لی مینهو
Changbin
چانگبین همیشه با آن قدرت و ظاهر حذاب و ترسناکش تو را عذاب میداد و هر زمان که دلش میخواست بهت حمله میکرد و تا ساعت ها ازت خون میگرفت و گاهی اینقدر از لذت خونت مست میشد که باهات رابطه برقرار میکرد و صبحش بی تفاوت بدون هیچ اهمیتی میرفت اما وقتی در یک شب بارانی بدون هیچ ترسی دستان سردش را گرم کردی و به او گفتی که تنها نیست دیوارهای دفاعیاش فرو ریخت چانگبین که همیشه فکر میکرد فقط یک هیولا است حالا در آغوش تو احساس امنیت میکرد با صدایی لرزان که از یک خوناشام بعید بود گفت "چطور میتونی کسی مثل من رو دوست داشته باشی؟"و فهمیدی که دیگه وقتش شده قلب سردش رو برای خودت بگیری
Hyunjin
هیونجین همیشه با آن وقار و زیباییاش تو رو مثل یک گوهر نایاب نگاه میکرد البته نه تورو خونت رو چون سالها بود که منتظر این خون بود و گاهی اینقدر توی خوردن زیادروی میکرد که روحت پر میکشید اما اون با زخم کردن مچ دستش یا زبونش با خون خودش زنده ات میکرد تا دوباره بخوره و دوباره با آزار دادنت و تحقیر کردنت لذت ببره اما وقتی در یک لحظهی خاص زمانی که داشت با دندان هاش بدنت رو زخم میکرد دید که تو بدون مقاومت اجازه میدی هرکار میخواهد بکند لرزید انگار که قلبش داشت سنگینی میکرد چیز هایی حس میکرد و که سالها حس نکرده بود اون لحظه فهمید که داستان متفاوت است با صدایی گرفته گفت "تو جادو کردی... من فکر میکردم قلبم دیگه نمیتپد "و او هم در ان نگاه عشق ابدی را دید
- ۴۶.۵k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط