shh my baby is sleeping-part 2
بالاخره پاهای مینهو سست شدند و روی زمین نشست.
گوشی چان هنوز روی میز بود. مینهو آن را برداشت. تصاویر جعلی هنوز روی صفحه بودند. با انگشت لرزان صفحه را خاموش کرد و گوشی را کنار گذاشت. بعد صورتش را میان دستهایش پنهان کرد و برای اولین بار در تمام سالهایی که با چان زندگی کرده بود، خانهای که همیشه امنترین جای دنیا به نظر میرسید، برایش غیرقابلتحمل شد.
مینهو بعد از رفتن چان، با همون حال خرابش به آشپزخونه رفت. شام هنوز روی گاز بود؛ غذای موردعلاقهی چان. دو تا بشقاب روی میز چیده و شمع کوچیکی هم روشن کرده بوده، چون قرار بوده امشب سالگرد آشناییشون رو جشن بگیرن...
اما حالا یکی از صندلیها خالیه.
مینهو به بشقاب چان نگاه میکنه و زیر لب میگه:
«حتی فرصت نکردی بهم بگی سالگردمون مبارک...»
.
.
.
اون روز گذشت. از زمانی که از خونه بیرون زده بود بی هدف توی خیابان ها میچرخید. نمیخواست اون عکس ها رو باور کنه ولی اون عکس ها برای فیک بودن خیلی واقعی بود.
حتی اگر واقعا از ته دل نمیخواست از مینهو جدا بشه ولی حس میکرد یکم فاصله گرفتن از مینهو بعد از چیزی که دیده بود، حالشو بهتر میکنه.
چند روزی از وقتی چان خونه رو ترک کرده بود و به خونه ی یکی از دوستاش رفته بود میگذشت. به نظر امروز هم روز عادی و دردناکی میومد تا وقتی که دوستش فلیکس با شتاب در اتاق مهمان خونه اش که چان چند روزی اونجا بود رو باز کرد.
«چان دیدی بهت گفتم. همه ی اون عکس ها الکی بود»
چان گوشیش رو کنار گذاشت. انگار بهترین خبر رو بهش داده باشن
«از کجا فهمیدی؟»
«با یکی از اشنا هام که توی کار ادیت و کامپیوتره صحبت کردم. گفت این عکسا رو بررسی میکنه و امروز بهش پیام داد که عکسا همش ادیت و ساختگی ببوده
انگار پرتوی امیدی به قلب چان تابیده شده بود. دلش میخواست سریع به خونه برگرده و مینهو رو در اغوش بگیره و بگه که چقدر متاسفه اما از طرف مینهو...نه پیامی، نه تماسی و نه حتی یک نشانهی کوچک از اینکه او هنوز به زندگی عادیاش ادامه میدهد. چان بارها گوشیاش را برداشت و اسم مینهو را باز کرد. بارها پیام نوشت و پاک کرد.
«مینهو، لطفاً جواب بده.»
«میدونم اشتباه کردم.»
«فقط بذار ببینمت.»
اما هیچکدام را نفرستاد. باید رو در رو مینهو رو میدید و ازش عذر خواهی میکرد. باید بهش میگفتم که تمام اون تصاویر، پیامها و مدارکی که دیده بود، ساختگی بودند. دشمنش ماهها نقشه کشیده بود تا تنها نقطهضعف بنگ چان را از او بگیرد؛ و موفق شده بود.
چان حتی نمیتوانست تصور کند مینهو در اون چند روز چه کشیده است. باید میرفت پیشش
وقتی مقابل خونه رسید، چند لحظه به در خیره ماند. دستهگل کوچکی در دست داشت؛ همان گلهایی که مینهو همیشه دوست داشت.
چند بار زنگ در رو زد.
«مینهو؟ عزیزم، منم.»
سکوت... و دوباره در زد.
«لطفاً در رو باز کن. میدونم اونجایی.»
اما باز هیچ جوابی نیامد.چان کلید قدیمی را از جیبش بیرون آورد. هنوز آن را نگه داشته بود؛ کلیدی که مینهو سالها پیش با خنده به او داده و گفته بود:
«برای روزهایی که دلت خواست بدون زنگ زدن بیای تو.»
آن روزها چان فکر نمیکرد روزی از همین کلید برای ورود به خانهای استفاده کند که صاحبش حتی حاضر نیست صدای او را بشنود. در را باز کرد و وارد شد.
«مینهو؟»
خانه تاریک بود. پردهها کشیده شده بودند و سکوت سنگینی همهجا را گرفته بود. چان گلها را روی میز گذاشت و شروع به گشتن کرد.
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #بنگ_چان #لینو
گوشی چان هنوز روی میز بود. مینهو آن را برداشت. تصاویر جعلی هنوز روی صفحه بودند. با انگشت لرزان صفحه را خاموش کرد و گوشی را کنار گذاشت. بعد صورتش را میان دستهایش پنهان کرد و برای اولین بار در تمام سالهایی که با چان زندگی کرده بود، خانهای که همیشه امنترین جای دنیا به نظر میرسید، برایش غیرقابلتحمل شد.
مینهو بعد از رفتن چان، با همون حال خرابش به آشپزخونه رفت. شام هنوز روی گاز بود؛ غذای موردعلاقهی چان. دو تا بشقاب روی میز چیده و شمع کوچیکی هم روشن کرده بوده، چون قرار بوده امشب سالگرد آشناییشون رو جشن بگیرن...
اما حالا یکی از صندلیها خالیه.
مینهو به بشقاب چان نگاه میکنه و زیر لب میگه:
«حتی فرصت نکردی بهم بگی سالگردمون مبارک...»
.
.
.
اون روز گذشت. از زمانی که از خونه بیرون زده بود بی هدف توی خیابان ها میچرخید. نمیخواست اون عکس ها رو باور کنه ولی اون عکس ها برای فیک بودن خیلی واقعی بود.
حتی اگر واقعا از ته دل نمیخواست از مینهو جدا بشه ولی حس میکرد یکم فاصله گرفتن از مینهو بعد از چیزی که دیده بود، حالشو بهتر میکنه.
چند روزی از وقتی چان خونه رو ترک کرده بود و به خونه ی یکی از دوستاش رفته بود میگذشت. به نظر امروز هم روز عادی و دردناکی میومد تا وقتی که دوستش فلیکس با شتاب در اتاق مهمان خونه اش که چان چند روزی اونجا بود رو باز کرد.
«چان دیدی بهت گفتم. همه ی اون عکس ها الکی بود»
چان گوشیش رو کنار گذاشت. انگار بهترین خبر رو بهش داده باشن
«از کجا فهمیدی؟»
«با یکی از اشنا هام که توی کار ادیت و کامپیوتره صحبت کردم. گفت این عکسا رو بررسی میکنه و امروز بهش پیام داد که عکسا همش ادیت و ساختگی ببوده
انگار پرتوی امیدی به قلب چان تابیده شده بود. دلش میخواست سریع به خونه برگرده و مینهو رو در اغوش بگیره و بگه که چقدر متاسفه اما از طرف مینهو...نه پیامی، نه تماسی و نه حتی یک نشانهی کوچک از اینکه او هنوز به زندگی عادیاش ادامه میدهد. چان بارها گوشیاش را برداشت و اسم مینهو را باز کرد. بارها پیام نوشت و پاک کرد.
«مینهو، لطفاً جواب بده.»
«میدونم اشتباه کردم.»
«فقط بذار ببینمت.»
اما هیچکدام را نفرستاد. باید رو در رو مینهو رو میدید و ازش عذر خواهی میکرد. باید بهش میگفتم که تمام اون تصاویر، پیامها و مدارکی که دیده بود، ساختگی بودند. دشمنش ماهها نقشه کشیده بود تا تنها نقطهضعف بنگ چان را از او بگیرد؛ و موفق شده بود.
چان حتی نمیتوانست تصور کند مینهو در اون چند روز چه کشیده است. باید میرفت پیشش
وقتی مقابل خونه رسید، چند لحظه به در خیره ماند. دستهگل کوچکی در دست داشت؛ همان گلهایی که مینهو همیشه دوست داشت.
چند بار زنگ در رو زد.
«مینهو؟ عزیزم، منم.»
سکوت... و دوباره در زد.
«لطفاً در رو باز کن. میدونم اونجایی.»
اما باز هیچ جوابی نیامد.چان کلید قدیمی را از جیبش بیرون آورد. هنوز آن را نگه داشته بود؛ کلیدی که مینهو سالها پیش با خنده به او داده و گفته بود:
«برای روزهایی که دلت خواست بدون زنگ زدن بیای تو.»
آن روزها چان فکر نمیکرد روزی از همین کلید برای ورود به خانهای استفاده کند که صاحبش حتی حاضر نیست صدای او را بشنود. در را باز کرد و وارد شد.
«مینهو؟»
خانه تاریک بود. پردهها کشیده شده بودند و سکوت سنگینی همهجا را گرفته بود. چان گلها را روی میز گذاشت و شروع به گشتن کرد.
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #بنگ_چان #لینو
- ۴۵۴
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط