"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"
"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"
𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕
چند ماه بعد، همهچیز عوض شده بود.
نه اینکه زندگی ناگهان کامل شده باشد.
هنوز بحث میکردند.
هنوز جونگکوک گاهی دیر جواب میداد و کایلا از دستش ناراحت میشد.
هنوز کایلا گاهی او را سر به سر میگذاشت.
اما حالا یک فرق بزرگ وجود داشت.
هر دو میدانستند دیگری کنارشان است.
یک عصر، همانطور که از دانشگاه بیرون میآمدند، جونگکوک پرسید:
«یادت میاد اولین بار کجا دیدمت؟»
کایلا گفت:
«کافه.»
«و اولین چیزی که دربارهام فکر کردی؟»
کایلا چند لحظه فکر کرد.
«اینکه زیادی مغروری.»
جونگکوک با اعتراض گفت:
«واقعاً؟»
«آره.»
«من؟ مغرور؟»
کایلا خندید.
«هنوزم هستی.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«باشه. پس تو اولین نفری هستی که تونست اینو بهم بگه و من هنوز دلم بخواد کنارش بمونم.»
کایلا لبخند زد.
باد سردی وزید و برگهای خیابان را با خودش برد.
جونگکوک به آرامی گفت:
«اگه اون شب بارون نمیاومد چی؟»
کایلا شانه بالا انداخت.
«شاید هیچوقت همدیگه رو نمیدیدیم.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«پس فکر کنم باید از اون بارون تشکر کنیم.»
کایلا خندید.
و هر دو در امتداد خیابان راه افتادند.
گاهی بعضی آدمها بدون برنامه وارد زندگی آدم میشوند؛
نه با یک اتفاق بزرگ،
نه با یک داستان عجیب،
فقط با یک شب بارانی، یک میز کوچک در یک کافه و یک نگاه کوتاه.
و شاید تمام چیزی که لازم است، همین باشد.
یک اتفاق ساده...
که تبدیل شود به شروع یک داستان طولانی.
𝑻𝒉𝒆 𝒆𝒏𝒅
𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕
چند ماه بعد، همهچیز عوض شده بود.
نه اینکه زندگی ناگهان کامل شده باشد.
هنوز بحث میکردند.
هنوز جونگکوک گاهی دیر جواب میداد و کایلا از دستش ناراحت میشد.
هنوز کایلا گاهی او را سر به سر میگذاشت.
اما حالا یک فرق بزرگ وجود داشت.
هر دو میدانستند دیگری کنارشان است.
یک عصر، همانطور که از دانشگاه بیرون میآمدند، جونگکوک پرسید:
«یادت میاد اولین بار کجا دیدمت؟»
کایلا گفت:
«کافه.»
«و اولین چیزی که دربارهام فکر کردی؟»
کایلا چند لحظه فکر کرد.
«اینکه زیادی مغروری.»
جونگکوک با اعتراض گفت:
«واقعاً؟»
«آره.»
«من؟ مغرور؟»
کایلا خندید.
«هنوزم هستی.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«باشه. پس تو اولین نفری هستی که تونست اینو بهم بگه و من هنوز دلم بخواد کنارش بمونم.»
کایلا لبخند زد.
باد سردی وزید و برگهای خیابان را با خودش برد.
جونگکوک به آرامی گفت:
«اگه اون شب بارون نمیاومد چی؟»
کایلا شانه بالا انداخت.
«شاید هیچوقت همدیگه رو نمیدیدیم.»
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«پس فکر کنم باید از اون بارون تشکر کنیم.»
کایلا خندید.
و هر دو در امتداد خیابان راه افتادند.
گاهی بعضی آدمها بدون برنامه وارد زندگی آدم میشوند؛
نه با یک اتفاق بزرگ،
نه با یک داستان عجیب،
فقط با یک شب بارانی، یک میز کوچک در یک کافه و یک نگاه کوتاه.
و شاید تمام چیزی که لازم است، همین باشد.
یک اتفاق ساده...
که تبدیل شود به شروع یک داستان طولانی.
𝑻𝒉𝒆 𝒆𝒏𝒅
- ۳۳۳
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط