{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک جونگکوک

part: 2
☆درخواستی☆
فیک: خواب های واقعی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جونگکوک با تردید پرسید:
— تو... هر شب منو می‌بینی؟
ا/ت چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام پرسید:
+ اسمت جونگکوکه؟
جونگکوک لبخند زد.
— آره.

چشم‌های ا/ت پر از اشک شد.
+خودتی...
جونگکوک هم لبخند زد.
— بالاخره پیدات کردم.

POV ا/ت
آن شب برای اولین بار فهمیدخواب‌هایش واقعیت داشته‌اند، وقتی جونگکوک از همان خانه حرف زد، ا/ت فهمید اشتباه نکرده، وقتی از باغ گفت، وقتی از رودخانه گفت، وقتی حتی داستان همان کیک را تعریف کرد.

ا/ت خندید.
— هنوز یادت مونده؟
جونگکوک خندید.

—چطور یادم بره؟
ا/ت آرام گفت:
+پس واقعاً تو بودی.

— آره.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد ا/ت پرسید:

+ فکر می‌کنی امشب دوباره خواب ببینیم؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.

— نمی‌دونم.

آن شب هر دو خوابیدند، اما برای اولین بار...هیچ خوابی ندیدند.

نه باغ.
نه خانه.
نه رودخانه.
نه یکدیگر.

صبح، ا/ت با تعجب از خواب بیدار شد.
برای اولین بار بعد از سال‌ها، خوابش کاملاً خالی بود.

همان روز جونگکوک به او پیام داد:
«دیشب خوابی دیدی؟»
ا/ت جواب داد:
«نه.»

چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد:
«منم نه.»
هر دو فهمیدند.
خواب‌ها تمام شده بودند.

بعد از آن شب، دیگر هیچ‌وقت خواب مشترکی ندیدند, اما عجیب بود که ا/ت اصلاً ناراحت نبود, چون حالا دیگر لازم نبود برای دیدن جونگکوک چشم‌هایش را ببندد.

او در دنیای واقعی وجود داشت. می‌توانست صدایش را بشنود, می‌توانست با او حرف بزند, می‌توانست کنار او قدم بزند, رابطه‌شان آرام شروع شد, اولین قرارشان یک کافه‌ی کوچک بود.

ا/ت روبه‌روی جونگکوک نشست.

+هنوز برام عجیبه.
— چی؟
+ اینکه تو واقعاً اینجایی.
جونگکوک خندید.
— منم هنوز عادت نکردم.

+به چی؟
— اینکه وقتی می‌خوام ببینمت، لازم نیست بخوابم
ا/ت خندید.

+ این یکی خوب بود.
— جدی گفتم.
آن‌ها کم‌کم بیشتر همدیگر را شناختند.
این بار نه در خواب, در زندگی واقعی.

جونگکوک

جونگکوک کم‌کم فهمید زندگی واقعی خیلی متفاوت‌تر از خواب است.
در خواب، همه‌چیز کامل بود.
اما در واقعیت، آن‌ها دو آدم معمولی بودند.

گاهی خسته می‌شدند.
گاهی اختلاف نظر داشتند.
گاهی از دست هم ناراحت می‌شدند.
اما هر بار یاد می‌گرفتند چطور کنار هم بمانند.

یک روز بارانی، جونگکوک چتر را بالای سر ا/ت گرفت.

ا/ت با خنده گفت:
+این صحنه رو قبلاً دیدم.
جونگکوک لبخند زد.

— ولی این بار خواب نیست.
ا/ت به او نگاه کرد.

+ آره.
جونگکوک گفت:
— و فکر کنم همین بهتره.

سال‌ها گذشت, یک روز جونگکوک از ا/ت خواست با او ازدواج کند, نه در خواب.
نه در یک دنیای خیالی.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط برای پارت بعدی:
40 تا لایک🎀
۱٠ کامنت🌺
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابه_قوانین_جمهوری
#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۱۳)

Afterglow

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

پارت 2

💜 پارت چهارم | پایانشب کم‌کم به پایان می‌رسید.نامجون و یونگی...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

💋فیلیکس و می سان 💋

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط