{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”


𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕



زمان زیادی گذشت.

رابطه‌شان یک‌شبه درست نشد.

روزهایی بود که هانا دوباره شک می‌کرد.

روزهایی بود که یک خاطره‌ی کوچک تمام ناراحتی‌های گذشته را برمی‌گرداند.

اما جیمین این بار فرار نمی‌کرد.

توضیح می‌داد.

صبر می‌کرد.

و یاد گرفته بود که اعتماد چیزی نیست که بتواند از هانا طلب کند؛ چیزی است که باید دوباره بسازد.

یک شب، هانا کنار پنجره ایستاده بود.
باران می‌بارید.

جیمین دو فنجان چای آورد و یکی را روی میز گذاشت.

«برای تو.»

هانا لبخند کوچکی زد.

«ممنون.»

جیمین روبه‌رویش نشست.

چند لحظه بعد گفت:

«می‌دونی...»

هانا نگاهش کرد.

«چی؟»

جیمین لبخند زد.

«هنوزم فکر می‌کنم تو قشنگ‌ترین آدمی هستی که وارد زندگی من شد.»

هانا با شیطنت گفت:

«باز شروع کردی قربون صدقه رفتن؟»

جیمین خندید.

«خب تقصیر من نیست. زنم زیادی دوست‌داشتنیه.»

هانا سرش را تکان داد.

«تو هیچ‌وقت درست نمی‌شی.»

جیمین آرام گفت:

«نه، ولی امیدوارم این بار بهتر بشم.»

هانا چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«من نمی‌تونم قول بدم همه‌چیز مثل قبل بشه.»

جیمین جواب داد:

«نمی‌خوام مثل قبل بشه.»

هانا متعجب نگاهش کرد.

«نمی‌خوای؟»

«نه.»

جیمین نگاهش کرد.

«می‌خوام این بار رابطه‌مون واقعی‌تر باشه. بدون دروغ. بدون پنهان‌کاری. بدون اینکه فکر کنم چون دوستت دارم، پس حق دارم هر کاری بکنم و تو همیشه می‌مونی.»

هانا آرام لبخند زد.

بیرون، باران هنوز می‌بارید.

اما این بار، هیچ‌کدام از آن دو به گذشته فکر نکردند.

جیمین آرام گفت:

«هانا؟»

«جانم؟»

«دوستت دارم.»

هانا نگاهش کرد.

«می‌دونم.»

جیمین لبخند زد.

«و هنوزم می‌خوام هر روز بهت بگم.»

هانا خندید.

«باشه، ولی دیگه انقدر قربون صدقه‌ام نرو.»

جیمین با خنده گفت:

«قول نمی‌دم.»

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، خنده‌ی هانا در خانه پیچید.

نه به این معنی که گذشته فراموش شده بود.

بلکه به این معنی که گذشته دیگر تنها چیزی نبود که آینده‌شان را تعریف می‌کرد.



𝑻𝒉𝒆 𝒆𝒏𝒅
دیدگاه ها (۱)

آخرین بحث پارت ۱۳

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔چند هفته گذشت.دوستی آن دو بیشتر شد.تا...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗چند روز بعد...جیمین و مانیا بیشتر از قب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط