مرگ مثل پرنده سیاهی بود ک برتمام ده سایه افکنده بود و سر
مرگ مثل پرنده سیاهی بود ک برتمام ده سایه افکنده بود و سرنوشت این گونه حکمکرده بود که این پرنده سیاه هر روز ب یکی ازخانههای ده هجوم بیاورد و یکی از اعضای آن خانواده را با خود ببرد و ب دستخاک سپارد.ولی زندگی زیر این سایه شوم برای مردم ده عادت شده بود.کسانی که زنده میماندند حق زندگی داشتند پس باید با غم و غصه میجنگیدند تا بتوانند زنده بمانند و زندگی بسازند.نوروزخان مالک اکثر باغهای ده بود.مردی متعصب که آوازه غیرتش مثل آوازه دارایی و مال و اموالش گوش فلک را کر ساخته بود.پدرم نوروزخان مدتی بود ک پسر بزرگش((علی))را داماد کرده بود و ب انتظار تولد نوهای شیرین نشسته بود و همین امید در آن فضای وحشتناک ومرگبار دهکده ب خانه ماصفایی خاص بخشیده بود و من هم پسر کوچکتر او بودم که تازه مزه عشق را چشیده بودم و تمام وجودم ب تسلیم نگاهی در آمده بود که ستون قلبم را بکلی لرزانده و مرا از خود بیخود کرده بود.فصل پاییز بود و ایام برداشت محصول و چیدن میوهها ؛طبق اداب و رسوم هر سال نوروز خان برای اغاز چیدن سیبها و برداشت محصول مسابقه اسب سواری را بین جوانان ده برگزار میکرد تا پس از پایان مسابقه مراسم سیب چینی بطوررسمی آغاز شود
- ۵۳۳
- ۲۷ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط