”در اغوش درد”
پارت۹
با احتیاط وارد بخش شد.
بعد از کلی تلاش واسه وارد شدن به بخش بیمار های زیر نظر روان شناس،وارد این بخش شد
بعد از کلی التماس،پیشنهاد خونه،پول،ملک،ماشین…
بالاخره وارد شده بود.
نگاهی به اطراف انداخت.
اینجا حتی پشه هم پر نمیزد.
پس همینطور قدم برداشت تا به اتاق“۱۷۷”رسید
اروم و بی سر صدا در رو باز کرد
اول به اطرافش نگاهی انداخت و بعد به داخل اتاق قدم انداخت
بی سر و صدا وارد شد.
با چشماش همه جا رو وارسی کرد،تا چشماش به دوست همیشگیش افتاد.
باورش نمیشد….
کیم ویکتور…
با این عظمتش…
لباس سفید پوشیده بود و ارنجش و گذاشته بود رو چشماش….
روی تخت…
_هیچ جوره قابل هضم نیست،کیم تهیونگ…
تهیونگ با تعجب سرش و بالا گرفت و به دوستش که باعث و بانی تمام اتفاقات اخیر بوده نگاه کرد…
_جونگکوک؟بیا جلو،منتظرت بودم…
جونگکوک نزدیکتر شد، نگاهش را از چهره رنگپریده اما مصمم تهیونگ برنداشت.
_ اینجا دیگه جای موندن نیست. این تخت،این بوی الکل… فقط زمان رو تلف میکنه.من باید زودتر از این وضعیت خلاص شم جونگکوک.
جونگکوک اهی از سر تاسف کشید…
_اگه دست خودم بود تا ادم نشده بودی بیرونت نمیاوردم…ولی الان بهت نیاز داریم، این بار باید بدون هیچ رد و نشانی، درست مثل سایهها، از اینجا خارج بشیم……
___________________________
خیابانها خلوت و تاریک بودند. چراغهای چشمکزن ماشینها، خطوط جاده را روشن میکردند و در شیشه جلوی خودروی ههسو بازتاب مییافتند. ههسو پشت فرمان نشسته بود، اما تمرکزش روی جاده نبود. ذهنش کیلومترها دورتر، در آن اتاق بیمارستان، با تهیونگ گیر کرده بود.
صدای آرام موسیقی در ماشین پخش میشد، اما گویی تنها صدایی که ههسو میشنید، پژواک حرفهای تهیونگ بود. حرفهایی که در ابتدا مرموز و گیجکننده به نظر میرسیدند، اما حالا معنای عمیقتری پیدا کرده بودند.
ماشین جلوی خانه ههسو ایستاد. چراغها را خاموش کرد و چند لحظه در سکوت نشست. نفس عمیقی کشید، انگار میخواست هوای سنگین شب و افکار درهمپیچیدهاش را بیرون دهد.
حرفهای تهیونگ، مثل بذری در ذهنش کاشته شده بودند؛ بذری از تردید و شاید کنجکاوی. آیا باید به این حرفها گوش میداد؟ آیا باید در مورد تهیونگ و دنیای مرموزش بیشتر تحقیق میکرد؟ یا بهتر بود همه چیز را فراموش کند و به زندگی عادیاش ادامه دهد؟
او به در ورودی خانه نگاه کرد، به پناهگاه امنی و برادری که همیشه منتظرش بودند. اما امشب، این پناهگاه و برادرش هم نمیتوانستند تمام افکار آشفتهاش را آرام کند. شب طولانی بود و تصمیمهای سختی در پیش داشت.
رمز در رو وارد کرد و اروم در و باز کرد….
با فکری درگیر وارد خونه شد..
طوری ک متوجه برادرش که صداش میکرد نشد…
_هه سو..
وقتی دید خواهرش بهش اهمیتی نمیده فکر کرد شاید چون چند شب نبوده ازش ناراحته…
اما نمیتونست بزاره خواهر عزیز تر از جونش ازش ناراحت بمون پس ازپشت دستش و کشید و صداش کرد…
_هه سو با توعم..
همین که چهره اشفته هه یو رو دید عذاب وجدان گرفت..
_من معذرت میخوام…ب خدا ماموریت مهمیه و خیلی دارم براش تلاش میکنم…دارم صدم و براس میزارم لطفا لطفا درکم ک_
با دیدن اشکای خواهرش ساکت شد.
_من فقط دو شب نبودم…پروانه کوچولوم معذرت میخوام….
هه سو با چشمای اشکی به اغوش برادرش پناه برد و فرو ریخت و بعد مدتها شونه هاش خم شد…
دیگه خبری از تظاهر به خوب بودن نبود….
_______________
دوسش داشته باشین…باشه؟؟
راستی ۳۰۰تایی شدیممم😭🤍✨
با احتیاط وارد بخش شد.
بعد از کلی تلاش واسه وارد شدن به بخش بیمار های زیر نظر روان شناس،وارد این بخش شد
بعد از کلی التماس،پیشنهاد خونه،پول،ملک،ماشین…
بالاخره وارد شده بود.
نگاهی به اطراف انداخت.
اینجا حتی پشه هم پر نمیزد.
پس همینطور قدم برداشت تا به اتاق“۱۷۷”رسید
اروم و بی سر صدا در رو باز کرد
اول به اطرافش نگاهی انداخت و بعد به داخل اتاق قدم انداخت
بی سر و صدا وارد شد.
با چشماش همه جا رو وارسی کرد،تا چشماش به دوست همیشگیش افتاد.
باورش نمیشد….
کیم ویکتور…
با این عظمتش…
لباس سفید پوشیده بود و ارنجش و گذاشته بود رو چشماش….
روی تخت…
_هیچ جوره قابل هضم نیست،کیم تهیونگ…
تهیونگ با تعجب سرش و بالا گرفت و به دوستش که باعث و بانی تمام اتفاقات اخیر بوده نگاه کرد…
_جونگکوک؟بیا جلو،منتظرت بودم…
جونگکوک نزدیکتر شد، نگاهش را از چهره رنگپریده اما مصمم تهیونگ برنداشت.
_ اینجا دیگه جای موندن نیست. این تخت،این بوی الکل… فقط زمان رو تلف میکنه.من باید زودتر از این وضعیت خلاص شم جونگکوک.
جونگکوک اهی از سر تاسف کشید…
_اگه دست خودم بود تا ادم نشده بودی بیرونت نمیاوردم…ولی الان بهت نیاز داریم، این بار باید بدون هیچ رد و نشانی، درست مثل سایهها، از اینجا خارج بشیم……
___________________________
خیابانها خلوت و تاریک بودند. چراغهای چشمکزن ماشینها، خطوط جاده را روشن میکردند و در شیشه جلوی خودروی ههسو بازتاب مییافتند. ههسو پشت فرمان نشسته بود، اما تمرکزش روی جاده نبود. ذهنش کیلومترها دورتر، در آن اتاق بیمارستان، با تهیونگ گیر کرده بود.
صدای آرام موسیقی در ماشین پخش میشد، اما گویی تنها صدایی که ههسو میشنید، پژواک حرفهای تهیونگ بود. حرفهایی که در ابتدا مرموز و گیجکننده به نظر میرسیدند، اما حالا معنای عمیقتری پیدا کرده بودند.
ماشین جلوی خانه ههسو ایستاد. چراغها را خاموش کرد و چند لحظه در سکوت نشست. نفس عمیقی کشید، انگار میخواست هوای سنگین شب و افکار درهمپیچیدهاش را بیرون دهد.
حرفهای تهیونگ، مثل بذری در ذهنش کاشته شده بودند؛ بذری از تردید و شاید کنجکاوی. آیا باید به این حرفها گوش میداد؟ آیا باید در مورد تهیونگ و دنیای مرموزش بیشتر تحقیق میکرد؟ یا بهتر بود همه چیز را فراموش کند و به زندگی عادیاش ادامه دهد؟
او به در ورودی خانه نگاه کرد، به پناهگاه امنی و برادری که همیشه منتظرش بودند. اما امشب، این پناهگاه و برادرش هم نمیتوانستند تمام افکار آشفتهاش را آرام کند. شب طولانی بود و تصمیمهای سختی در پیش داشت.
رمز در رو وارد کرد و اروم در و باز کرد….
با فکری درگیر وارد خونه شد..
طوری ک متوجه برادرش که صداش میکرد نشد…
_هه سو..
وقتی دید خواهرش بهش اهمیتی نمیده فکر کرد شاید چون چند شب نبوده ازش ناراحته…
اما نمیتونست بزاره خواهر عزیز تر از جونش ازش ناراحت بمون پس ازپشت دستش و کشید و صداش کرد…
_هه سو با توعم..
همین که چهره اشفته هه یو رو دید عذاب وجدان گرفت..
_من معذرت میخوام…ب خدا ماموریت مهمیه و خیلی دارم براش تلاش میکنم…دارم صدم و براس میزارم لطفا لطفا درکم ک_
با دیدن اشکای خواهرش ساکت شد.
_من فقط دو شب نبودم…پروانه کوچولوم معذرت میخوام….
هه سو با چشمای اشکی به اغوش برادرش پناه برد و فرو ریخت و بعد مدتها شونه هاش خم شد…
دیگه خبری از تظاهر به خوب بودن نبود….
_______________
دوسش داشته باشین…باشه؟؟
راستی ۳۰۰تایی شدیممم😭🤍✨
- ۲.۷k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط