میکفتند که از تمام دنیا هیچندارد جز لبهای خندان،لبهایی ک
میکفتند که از تمام دنیا هیچندارد جز لبهای خندان،لبهایی که هرزمان میخندیدند تا شاید درد زخمهای درونش را تسلی بخشد و باید امید بیهودهٔ یک زندگی را معنی کند.آری دست سرنوشت او را ب این دهکده کشانیده بود که نگاه مغرورش قلب پسر نوروزخان آن سرزمین را بلرزاند.((صحرا))هم از کوهنشینهایی بود که قرار بود از صبح فردا توی باغ نوروزخان شروع بکار کند.مسابقه اسب سواری ب پایان رسیده بود و من باز یکهتاز میدان شده بودم.با پایان مسابقه،مراسم سیبچینی رسما آغاز شد و آن روز شور آنگیز عاشقی ب پایان رسید.از آن روز ب بعد هر صبح قبل از رسیدن سیبچینها خودم را ب باغ میرساندم و بهانه حضور من در باغ وجود((صحرا))آن دخترک ایلیاتی مغرور که با لباس مردانه در بین سیبچینها حاضر میشد و با تلاش و قدرت کار میکرد.هر روز میگذشت وابستگی و علاقهٔ من به آن دختر بیشتر و آتش عشق که در وجودم برافروخته شده بود سوزندهتر میشد.هرروز قلب تشنهام را با دیدن ((صحرا))سیراب میکردم و پس از بازگشتن ب خانه ب اتاق خودم میرفتم و در تنهایی تا سپیده دم صبح فردا با خیال او ب خواب میرفتم.صبح ک چشم باز کردم صدای خنده نوروزخان راشنیدم و صدای گریههای نوزادیرا.آه من فراموش کرده بودم که قرار است ((علی ))برادرم همین روزها پدر شود.صدای نوروزخان را شنیدم ک میگفت :اسمش را ملکه میگذاریم.
- ۳۶۰
- ۲۷ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط